جلسه‌ی سری

در ساعت ۵ بعد از ظهر روز ۱۷ مهر ۱۳۹۷ در کوچکترین سالن اجتماعات مجلس سران تجمعی شکل گرفت از یک پیرمرد انگلیسی سبیل پهن به همراه ۶ خاخام یهودی . گروه موسیقی عجیبی در انتهای سالن آماده‌ی نواختن بود . خاخام‌ها همگی لباس یکدست مشکی با کلا‌ه‌های عجیب غریب پوشیده بودند و آقای میکلسون یا همون پیرمرد انگلیسی کت‌شلوار خاکستری، پیراهن سفید و کراوات پهن و نا‌خوشایند قرمزی به تن داشت .در ابتدا یکی از خاخام‌ها با قرائت قطعه‌ای مذهبی مجلس را آغاز کرد . سپس پس از آنکه گلویش را صاف کرد و جرئه‌ای آب نوشید رو به جمع کرد و گفت : همه می‌دانیم که امروز چرا اینجا جمع شدیم . هرچه اینجا گفته می‌شود همین‌جا می‌ماند و اگر کسی از این قانون تخطی کند سزایش مرگ خواهد بود . سپس با دست به آقای میکلسون اشاره کرد و گفت : دوستمان آقای میکلسون بیانیه‌ای آماده کرده که می‌خواهند برای جمع بخوانند . سپس آقای میکلسون خودش را جمع و جور کرد و با دست گره کراواتش را سفت . سپس به آرامی برخاست و به پشت تریبون رفت . در ابتدا کمی آشفته به نظر می‌رسید که با خوردن چند قلپ آب حالش سر جایش آمد . سپس با چند ضربه‌ی دستش میکروفون را تست کرد و بیانه را این‌چنین آغاز کرد :
” برادران عزیزم ، ممنونم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید . همانطور که می‌دانید اینجا جمع شده‌ایم تا یاد و خاطره دلاورترین قهرمان کشور طی سال‌های گذشته را گرامی بداریم . آنکه در سخت‌ترین روز‌های جنگ صفوف دشمن را در هم می‌شکست و یک تنه کارت پیروزی ما بود . آری برادرانم ، اگر امروز کشور به این روز افتاده و دشمن تا پایتخت نفوذ کرده نتیجه‌ی قهرمان‌کشی ماست . ما ملت قهرمان‌کشی هستیم . پس بگذارید حداقل در این مجال کم درودی بفرستیم به روح بزرگش ، به قلب مهربانش ، به دستان گرم و قدرتمندش . چرا که این کشور مثل او را کم دیده و اینکه قهرمانی دیگر بیاید و بتواند الم پیروزی را آن‌چنان بالا ببرد خود سوال بزرگی است . سرورانم ، آیا ما در این سقوط گناه‌کاریم ؟ آیا کاری اشتباه انجام دادیم ؟ حقیقت این است که فکر کردن به این مسائل باری از دوش ما بر‌نمیدارد . متاسفیم که از آن همه شکوه از دست رفته فقط این یادبود‌ها باقی مانده . در انتها از شما تقاضا دارم برای یک دقیقه ایستاده و دست روی سینه ،کلاه خود را بردارید چرا که فردا روزی مهم است . روزی که مگر می‌شود به جز به دلاوری‌های او ، به چیز دیگر فکر کرد ؟ ”
و در انتها در حالی که با سیبیلش بازی می‌کرد فریاد زد : گرووووووه موزییییییک !
و در حالی که خاخام‌ها ادای احترام را آغاز کرده بودند گروه موسیقی شروع به نواختن کرد :
🎧 Fallen Snow – Au Revoir Simone

قد هزارتا پنجره

دائم به این فکر می‌کنم که چه پروسه‌ی سخت و نفس‌گیری تو مغزم اتفاق میفته که افکار ، که یه سری پالس الکتریکی هستن به شکل گفتار یا نوشتار بروز پیدا می‌کنن و شما تو دنیای بیرون یه قاشق از شوربای تو ذهن من رو می‌چشید . چند تا ایست و بازرسی. چندتا مدیر بداخلاق چندتا کارشناس مسائل امنیتی چندتا لباس شخصی بدقیافه تو این مسیر وجود داره ؟ اصلا آیا میشه بعضی فکرا رو فیزیکی کرد ؟ دیشب به همراه یکی از دوستام مکالمه‌ی مشترکی داشتیم با پسری که اخیرا به جمع دوستانه‌ی ما وارد شده . ۴۵ دقیقه سکوت کرده بودیم و داستان پسر رو می‌شنیدیم . مکالمه که تموم شد اومدیم بیرون همه پرسیدن خب چی میگفتین ؟ چطور بود ؟ ما فقط به هم نگاه می‌کردیم و می‌دونستیم که تجربه‌ی نابی که ما داشتیم قابلیت انتقال کلامی نداره . باید اونجا می‌بودی باید اون‌ مکالمه رو میشنیدی تا بفهمی اون مکالمه چه معنایی داشت برای ما . امروز بیشتر از روزای دیگه درگیر این عذابم . فکرم وحشی شده و از کنترلم خارج . درگیر زندان زبانم . به کسی نمیتونم منتقل‌ کنم که چی میگذره تو سرم . شاید دلیلش اینه که قفلی زدم رو آهنگ طلوع منِ نامجو یا شاید کلا تو این روزای عجیبِ ایران طبیعیه که ابعاد مغزیت جر بخوره ، کش بیاد و در اثر این کش اومدنا پالس الکتریکی تولید شه و این پالس‌ها تبدیل به افکاری شن که به خاطر شیوه‌ی تولید غیر منطقیشون به واژه‌ها نچسبن . طلوع من ، طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه . شاید تو زیباترین ضربه‌ی ایستگاهی پشت هیجدهی بودی که به تیر افقی دروازه برخورد میکنه و ضربه زننده در حالی که زانو زده دستشو گذاشته رو سرش . شایدم نه . حتی اینو هم نمی‌دونم . وقتی به تک‌تک شعارایی که شنیدم تو سرم اعتراض می‌کنم یه آدم بداخلاق میاد و بهم تذکر میده که باز تو فاز روشن‌فکری گرفتی ؟ این تخریب‌چیِ درونِ من‌. قاتل . جانی . بی منطق . پفیوز . کثافت . لجن . یه دنده . بی رحم . افسارگسیخته . من خودم دیدم که هفت نفر آدم شبیه کوتلاس تو سرم قدم می‌زنن و کارارو هماهنگ می‌کنن. ولی آیا این پسماند‌هایی که ما داریم ، تمام این کابوس‌ها و فلش‌بک ها و حسرت ها و دلتنگی‌ها ، جزو پسماند عفونی محسوب می‌شن یا پسماند عادی ؟ شاید ترکیبی از دو . شاید پسماند عفونی که به قصد، تو سطل پسماند عادی انداخته شده . آنتی بیوتیک تراپی امپریکال ؟ نه حاجی این میکروب چند سالی میشه مقاوم شده . البته کشنده هم نیست . فقط در صورت افت سیستم ایمنی اپیزودهایی از حمله رو شاهد خواهیم بود که سلف لیمیتد خودش خوب می‌شه . اما خب چند روز پیش پرنده‌ای که لب پنجره نشسته بود می‌گفت مثل گربه هفتا جون داره ‌ . تعجب کردم گفتم از کی تاحالا پرنده‌ها هم هفتا جون دارن ؟ همونجا آرم صدا و سیما اومد نوشت پیام‌های بازرگانی و خب من تمرکزمو از دس دادم . حالا که می‌خوان شب و روز به همدیگه دروغ بگن ، ساعت‌ها هم‌ دقیق شدن . اما نفر سومی هم هست که البته اخیرا متوجه حضور نفر چهارمی هم شدم . این بازی کثیفی که هسته‌ی آمیگدالِ سمت راستم داره باهام می‌کنه رو اصلا نمی‌پسندم . من آخر اون سیستم نورونی مخفی‌ای که تو قلب آدما وجود داره رو‌ کشف می‌کنم . نمیشه که . باید یه چیزی باشه. یا شاید صرفا همون غریزه گریز از شکارچی که انسان اولیه تو‌ ساوانای آفریقا ازش استفاده می‌کرد اینجا‌هم دخیله . عجیب نیست ؟ آدم قرن ۲۱ تو شهر نشسته پشت کامپیوتر هشت‌هسته‌ایش و بدون دیدن شیر یا خرس درست همون فاز رو می‌گیره . شاید داریم ادای مدرن شدن رو در میاریم ؟ شاید باید برگردیم به اصول اولیه غرایز انسانی؟ خب پس تکلیف لب فرونتال مغز چی ‌میشه . این هدیه‌ی پریماتیِ ما‌. مایه‌ی مباهات ما ، ای لب فرونتال ! به حق که خدا تویی . دلبر تویی . اینا همش بازیه . یه سری یون سدیم و پتاسیم و کلسیم دارن باهامون بازی می‌کنن . پتانسیل عمل . کانال‌های سدیمی و پتاسیمی . گیرنده‌ی گابا . کانابینوئید‌ها . قلقلک دادن گیرنده‌های سروتونینی . تفریحات ناسالم . شکستن واقعیت کار ساده‌ایه . کافیه چشاتو ببندی و بخوای . توهم‌های چشم بسته . همون تصاویری که قبل خواب می‌بینی . اگه میتونستم این تصاویر رو ضبط کنم خرس طلایی و نخل طلایی و همه مال خودم بود و تو هم‌ احتمالا هرچی تندیس برای بهترین بازیگر نقش اول زن بود رو درو می‌کردی بعد با هم رو فرش قرمز عکس مینداختیم و تو از قدرت کارگردانی من می‌گفتی و من از‌ تکنیک و ظرافت بازیگری تو بعد با هم به دوربینا لبخند می‌زدیم و سپس منتقدین به تیغ تیز انتقاد پاره پورمون می‌کردن ولی ما تخممونم نبود چون فلان کارگردان معروف اسپانیایی ۵ دقیقه ایستاده تشویقمون کرده بود . آخرین مووان سمفونی ما درست جایی که تو بی رحم ترین شهر ایران ساعت‌ ۱۲ بعد از یه کانسرتِ خوشمزه اومده بودیم بیرون‌ و من کل وجودم رو‌ ترس گرفته بود . اونجا هم باز زندان زبان‌ اسارتگاه‌ مطلق‌من بود و گونه‌ی تو توی اسنپ گیرنده‌های کششی پوست شونم رو تحریک می‌کرد . هاها . می‌بینی کش اومدن مغز چیکار می‌کنه ؟ نمیدونم چرا اون سکانس رو فراموش نمی‌کنم . شاید همه‌چیز کمرنگ و کمرنگ‌تر شده باشه ولی اون سکانس همیشه میمونه . خیلی عجیب تصویر اون شب fade میشه تو جاده‌ی سپیدان ، بستنی محمدی ، مانتوی سبز تو . درست جایی که تصمیم گرفتیم فیلم جدیدمون رو‌ وارد شبکه‌ی سینمای خانگی کنیم . تو گفتی من ازون دست کارگردانایی نیستم که یه فیلم خوب می‌سازن و دیگه تموم . من گفتم نه ولش‌کن . ما که جایزه‌هامون رو‌گرفتیم . چند وقت پیش تداعی آزادی داشتم که توش یک فیگور انسانی که نه چشم داشت نه دهن و نه ابرو شاخه گل نیلوفری رو به من داد . وقتی گل رو تو دستم گرفتم گلبرگ‌ها یکی یکی ریختن و تصویر سیاه شد . فعلا حرفی ندارم. در واقع از اول هم نداشتم و اصلا انگار جدیدا حرفی ندارم . پلانکتون‌هام تبدیل به نفت شدن و به زودی آمریکا با حمله‌ی نظامی به خاکم یه لوله‌ی ۲۰ اینچی فرو می‌کنه تو مخزن نفتم و شروع به مکیدن می‌کنه .شاید دیدن تصویر مسیح تو رویاهام توجیه‌ش این باشه که منتظر ظهور منجی ام . چه حال به هم زن و سانتی‌مانتال . اه اه چندش آور بود . می‌بینی این هم یکی از همون لباس شخصیای غرغرویی بود که میگفتم . یا شاید تخریب‌چی بود . نمیدونم . ولی من همیشه دوس دارم به ذهنم نشون بدم رئیس کیه . ندایی آمد که بتمرگ بابا گوساله فکر کردی کی هستی که اینجوری زبون درازی میکنی . * صدای شلاق * مرد لختی را به تخت بسته و شلاق می‌زنند. شلاق‌زن سری شیطان گونه با دو شاخ و پوست قرمز دارد و مدام خنده‌ی سادیسمی می‌کند . تصویر می‌رود . فردی روی سکوی ورودی تخت جمشید در حال تماشای غروب است و سیگار دود می‌کند و به آرامی تیتراژ پایان می‌آید .

دریاچه‌های جنوبی

مثل همیشه یک شب مه‌آلود بر کرانه‌های دریاچه جنوبی خیمه زده بود . سیاهی شب مطلق بود . مهتاب اصلا وجود نداشت . سواری سیاه‌پوش در حالی که روی اسبش خم شده بود جاده‌ی‌‌ جنگلیِ خلوتی را می‌پیمود . مقصد مشخص بود . پشت این جنگل درست جایی که آخرین درخت تمام می‌شد پیچ در پیچِ موی زنی بود ، سیاه ، سیاه ، سیاه . سوار به سرعت جنگل را پیمود . بالاخره به هزار توی موعود رسید. پیچ و خم موها با عظمت خاصی در هوا پیچیده بود . سوار بسیار کوچک می‌نمود . نفسی عمیق کشید و با ضربه‌ای ملایم به پهلوی اسبش به آرامی به درون هزارتوی مو‌ها سر خورد . آنقدر رفت که هر سوم شخصی وی را گمگشته و نا آشنا می‌پنداشت ولی خب سوار با اطمینان خاصی به پیش می‌رفت . پس از تقریبا ۴۷ دقیقه اسب‌سواری مداوم ، به دیواری استخوانی رسید . در پایین دیوار ،درِ کوچکی نمایان بود . در نیمه باز بود . انگار کسی انتظار مسافر خسته را می‌کشید . به آرامی از اسبش پیاده شد و به سمت در حرکت کرد . در را که باز کرد با اتاقی کروی رو به رو شد . در میان اتاق میز چهار نفره‌ای قرار داشت که زنی پشت آن نشسته بود . سوار به سمت میز حرکت کرد و روبروی زن نشست . سکوتی سنگین حاکم بود . در نهایت سوار در حالی که به چشمان زن خیره شده بود گفت : ” من راز تو را می‌دانم .”

سری نقد موسیقی

از این به بعد سعی می‌کنم به صورت هفتگی یه نقد موسیقی بنویسم . هم به عنوان یه تمرین و هم برای لذت بردن بیشتر خودم از موسیقی . شاید اصلا منتقد خوبی نباشم . شاید اصلا نظرم واسه شما محترم نباشه ولی خب واقعا به پشمم هم نیست . از این به بعد به وبلاگ اهمیت بیشتری میدم . یه مدت قهر کردم با نوشتن ولی خب وقتشه که دوباره شروع کنم . تو اولین نقد می‌بینمتون .

جمعه

دنبالِ راهِ فرار می‌گردم . آهای ، راهِ فرار کجایی ؟ عجیب احساسِ گمگشتگی و تعلل می‌کنم . کجایِ کارم . به چه سمتی‌ برم بهتره ؟ عجب زندان بزرگی‌ ! به هر طرف که بری بازم فضا داره . یه زندانِ گرد . از یه زندانِ کروی چطور باید فرار کرد ؟ بعضیا فک می‌کنن که آره موفق شدن که فرار کنن ولی‌ خوب پر واضحهِ که در اشتباه هستن . فقط یه گوشه‌ از همون زندانِ قدیمی‌ کز کردن و آروم بدونِ این که کسی‌ ببینه ناخن میجوند . عجیب نگرانم . نگرانِ چیزهای بیخود . اینکه ۵ سال دیگه کجام . اینکه چرا این روزا نمی‌گذرن . اینکه چرا به نور نمیرسم ؟ امروز یه جمعست . یه جمعه معمولی‌ . صبح پر انرژی و تازه در انتظارِ عصرِ خاکستری . امیدوارم هرجا هستی‌ حسِ الانِ من رو نداشته باشی‌ غریبه .

بلغور

من که‌ام ؟
امان از دستِ این سوالِ لعنتی. آیا به جوابی‌ میرسم ؟ گمان نمیکنم . از روزی که ندای‌ کنجکاوی را شنیدم و به سمتش حرکت کردم مسیر پر پیچ و خمی را سپری کرده‌ام . گاهی به خدا و گاهی به پوچی رسیدم . اما حاصل چه بود ؟ روز به روز افسرده تر ، روز به روز خسته تر ، روز به روز ناا امید تر از قبل . آیا این افکار سرانجامی برای من خواهند داشت ؟ آدم‌ها را از دست داده‌ام . مدتیست که به گوشه‌ای افتاده و گلیم خود را خود از آب میکشم و کاری به احدی ندارم . چرا که معمولاً با افکارم باعث آزار دیگران میشوم . و من خود به این مهم آگاهم . دیگر زحمتی برای به دست آوردن کسی‌ نمی‌کشم . خستگی‌ روز به روز بیشتر مرا از پا در میاورد . و اما درد . این موجود عجیب . دردِ فیزیکی‌ که هر روز در دست و پای سمتِ راستم حس می‌کنم و اینطور می‌نماید که قصد رفتن ندارد . دیگر زندگی‌ با درد را پذیرفته‌ام . راهی‌ ندارم . یا باید به مرگ سلام کرد یا درد را در آغوش‌ گرفت و به آن عشق ورزید . آیا فرشته‌ها به درد کشیدن من غبطه میخورند ؟ گرفتار مرداب شدم ، خودم را بیرون کشیدم اما لجن کل هیکل مرا آلوده کرده .‌ای کاش می‌توانستم خدا را بیابم و تقاضای پاکی کنم. آیا او به سخنان من گوش میدهد ؟ آیا من برای او اهمیتی دارم ؟ اصلا او کجاست ؟ چرا پنهان شده ؟ این سکوت ابدی خدا نشانهٔ چیست ؟ کلمات می‌آیند و ثبت میشوند .آیا این نوشته بر سوراخ‌های روحِ من مرهم می‌گذارد ؟ گمان نکنم . این هم یک بازی دیگر است . مثل همهٔ بازی‌های دنیا . آیا من به اختیار خودم این کلمات را مینویسم یا جبر دنیا با شما سخن می‌گوید ؟ آیا ما وجود داریم یا همهٔ ما صرفاً چشمان طبیعتیم ؟ میبینی‌ ؟ سوال پشت سوال . این ذهن به سوال پرسیدن معتاد است . حتا در خواب هم سوال میپرسد . پس از من نپرس چرا شب‌ها راحت نمیخوابی یا چرا هر شب حول و حوش ساعت پنج صبح از خواب میپری . ذهن گرفتار را آیا مرهم است ؟ نمیدانم .

آیا؟

به عنوان یک پزشک دائم با انسان هایی در تماسی که از چیزی(بیماری) آزرده شده اند.به صورت مداوم آزردگی می بینی تا جایی که خیلی از مسائل دنیا معنا و مفهوم طبیعی خود را از دست می دهند . تو تبدیل به سربازی می شوی که دائم در حال جنگ است . جنگ با بیماری ، درد و مرض . آیا کسی مطالعه ای در مورد شیوع PTSD بین پزشکان انجام داده است ؟ آیا دیدن تصاویر آزاردهنده برای ما عادی می شود یا صرفا آنها را در گوشه ای از ناخودآگاهمان دفن میکنیم؟

تغییر با طعم موسیقی

پس از میلیارد ها سال تکامل گونه ها پرچم طبیعت به دست انسان افتاد . طبیعت که از آخرین دستاوردِ جادویی خود شگفت زده بود شروع به شناخت و بازی با خود کرد . طبیعت موجودی طراحی کرد که خودآگاهی داشت ، با ابزارهای حسی محیط را ارزیابی می کرد و با مغز قدرتمندش آن ها را آنالیز و درک می کرد . طبیعت داشت خودش را می شنید ، خودش را می دید ، خودش را درک می کرد . پس از مدتی انسان متوجه شد که تکانه های حسی خاصی برایش خوشایند هستند ، بدون این که دلیلش را بداند . انسان شروع به تعریف مفهوم زیبایی کرد . انسان متوجه شد که صدا اگر با ریتم منظم باشد خوشایند و لذت بخش است و اینجا بود که انسان با استفاده از سازهای کوبه ای با موسیقی آشنا شد . انسان بدوی با ایجاد صداهای کوبه ای منظم می رقصید و وارد حالت خلسه می شد.درست مثل قبایل وحشی آفریقا . برای همین هست که ریتم های تکراری همچنان مهم ترین عنصر موسیقی Dance هستند. شاید سوال ایجاد شود که چرا این ضرب آهنگ به انسان اولیه لذت و خلسه می داد ؟ پاسخ این است که هیچکس نمی داند . تئوری های مختلفی وجود دارند ولی هیچ کدام مدرک و شاهد کافی ندارند. به طور کلی بدن انسان ریتم را درک می کند . ضربان قلب ، تنفس و راه رفتن همه مبتنی بر ریتم منظم هستند .این ریتم ها برای حیات انسان ضروری هستند . من معتقدم که موسیقی عشق بازی طبیعت با فرزند خود است . موسیقی کلام طبیعت است . مثل لالایی مادری برای فرزندش . اتصال هارمونیک انسان با طبیعت . این حس یکی شدن ، این حس هماهنگی، انسان را به اصل خود متصل می کند . هرچند شاید منطقی تر این باشد که از موسیقی به عنوان یک محصول جانبی انتخاب طبیعی یاد کنیم . محصول جانبی انتخاب طبیعی چیست ؟ مغزی که پس از سال ها انتخاب طبیعی و تکامل در اختیار انسان قرار گرفته میلیون ها function مختلف دارد که در شبکه ای پیچیده با هم تعامل می کنند و یک کُل به نام ذهن را به وجود می آورند . این شبکه ی پیچیده هدف مشخصی داشته و دارد اما این موتور قدرتمند قابلیت انجام کارهای دیگری را نیز دارد . مثلا تکلم برای بقا ایجاد شد ولی محصول جانبی اش شد روابط بین فردی پیچیده . موسیقی هم احتمالا محصول جانبی بخش شنوایی و ریتم شناسی مغز انسان است . مثلا ما در موسیقی اگر ملودی ها و آکورد های تنش زا بشنویم سریعا حالت گریز و فرار (که در اصل برای مقابله با خطر های طبیعی مثل شکارچی های طبیعی به وجود آمده که معمولا با فعال شدن هسته های عصبی سمپاتیکی همراه است .) در ما ایجاد می شود و وقتی آهنگساز موسیقی را روی نت یا آکورد خوشآیندی به اصطلاح ” حل ” می کند، لذتی عجیب به انسان دست می دهد . درست مثل زمانی که اجداد ما پس از فرار از یک شیر وحشی به خانه ی امن خود می رسیدند . این حس التیام را همه می شناسیم .
***
با افزایش جمعیت انسان و مهاجرت در سطح زمین انسان اولیه موسیقی را هم با خود در سطح زمین پخش کرد . اما این بار به دلیل فاصله جغرافیایی قبیله ها از هم موسیقی در جوامع مختلف به شکل های مختلف رشد کرد . به طوریکه با وجود اینکه در اصل یکی بودند ، اما به گوش شنونده ها کاملا متفاوت می رسیدند . اما علت این تفاوت چه بود ؟ ابتدا لازم می دانم اندکی تئوری موسیقی بگویم . موسیقی از صدا به وجود می آید . هر صدا به صورت کلی سه ویژگی اصلی دارد . اول فرکانس آن است . گوش انسان توانایی شنیدن محدوده ی فرکانسی بین ۲۰ تا ۲۰۰۰۰ هرتز را دارا می باشد . هر نت موسیقی فرکانس مشخصی دارد . مثلا نت لا ۴۴۰ هرتز می باشد . دومین ویژگی صدا رنگ آن است . برای درک رنگ صدا ۲ نت یکسان را در نظر بگیرید که یکی روی ویولن و یکی روی گیتار به اجرا در می آیند . هر ۲ فرکانس یکسان اما کیفیت شنیداری متفاوتی دارند . ویژگی سوم صدا بلندی آن است که نیازی به توضیحش نمی بینم . برگردیم به علت تفاوت موسیقی ملل مختلف . اولین علت آن فرکانس است . موسیقی از واحد های کوچکی به نام نت به وجود می آید . نت ها به صورت تکراری در محدوده ی فرکانسی تکرار می شوند . به طوریکه فرکانس هر نت را اگر ۲ برابر یا نصف کنیم باز به همان نت می رسیم . مثلا فرکانس ۴۴۰ نت لا است . فرکانس ۸۸۰ هم نت لا است و الی آخر . به فاصله ی فرکانسی هر نت تا نت همنام بعدی یک “اکتاو” می گوییم . حال اکتاو را می توان به شیوه های مختلف تقسیم بندی کرد . مثلا در موسیقی غربی هر اکتاو را به دوازده نت با فاصله ی مساوی تقسیم می کنند . اولین تفاوت موسیقی بین ملل مختلف همین تقسیم بندی فرکانسی است . بعضی ملل به ۱۰ قسمت بعضی به ۱۴ قسمت تقسیم کردند . این باعث شد که موسیقی ای که برای یک غربی خوش آیند است برای یک شرقی آزاردهنده تلقی شود . دومین تفاوت نوع ساز ها و رنگ صدا بود . هر ملتی سازهای خودش را پیدا کرد و گسترش داد . سومین تفاوت هم نوع ریتم بندی موسیقی بود . تفاوت آخر در نوع درک موسیقی بود . به نوعی که صدایی که به یک جامعه حس ترس میداد ، به جامعه ی دیگر حس شادی و رقص می داد.
***
و اما چرا موسیقی برای تغییر ؟
ایرانیان از دیرباز با موسیقی آشنا بوده و هستند . موسیقی ایرانی یکی از غنی ترین موسیقی های دنیاست . ما امروزه به لطف وسایل ارتباطی پیشرفته ای که در اختیار داریم به تمامی سبک های موسیقی دنیا دسترسی آزاد داریم . اما گوش ایرانی ها به صورت ذاتی با نت بندی ایرانی خو گرفته . به طوریکه خیلی از مردم با اکثر موسیقی های دنیا غریبه و ستیزه جو هستند . این در حالی است که هر سبک طعم و لذت خاص خود را دارد . درست مثل عقاید مان که خلاف خود را بر نمی تابیم و تفاوت را نمی پسندیم . توصیه من این است که موسیقی را وسیله ای کنیم برای آشتی با تفاوت ها . شروع به شنیدن سبک های مختلف کنیم ، موسیقی ملل مختلف را گوش دهیم ، سعی کنیم زیباییِ نهفته در آنها را پیدا کنیم . این شاید تمرینی باشد برای شنیدن صدای مخالف ، عقیده ی مخالف . تمرینی باشد برای شنونده بودن ، تمرینی برای تفکر آزاد ، تمرینی برای نقدپذیری. شاید در ابتدا کار سختی باشد ولی باور کنید نتیجه ی شیرین و لذت بخشی دارد . . اگر در اطرافتان افرادی هستند که گوش موسیقیایی محدودی دارند ، آنها را با سبک های مختلف آشنا کنید . وقتی شما بفهمید که به جز عقاید، علایق و انتخاب های شما ، عقاید ، علایق و انتخاب های خوب دیگری هم وجود دارد ناخودآگاه شروع به سفری طولانی در راه شناخت جهان می کنید. و این تغییری است که جامعه ما به آن نیاز دارد. به هم کمک کنیم برای رشد . و در آخر اینکه بخواهیم و شروع به تغییر کنیم .

انتخابات

دوازده سال بیشتر نداشتم که محمود احمدی نژاد در سال ٨۴ رییس جمهور ایران شد . به صورت کلی ١٢ تا ٢٠ سالگی سنی است که فرد گرایش عقیدتی-سیاسی خود را پیدا می کند و یا به معنای دیگر شخصیتش شکل می گیرد . فضای سیاسی کشور در این سال ها به گونه ای پیش رفت که جناح راست ایران به صورت مطلق قدرت را در دست گرفته بود و هرگونه گرایش به احزاب دیگر عناد با اصل نظام و گناه کبیره شمرده می شد . بدون شک من به عنوان یک جوان کنجکاو که مدت زمان زیادی را در دنیای مجازی به دنبال یافتن پاسخ سپری می کردم دچار نوعی تضاد شخصیتی شدم به صورتی که مشکلات عدیده ی کشور را می دیدم ، فساد را می دیدم و همزمان هیچ راه بدون دردسری برای مرمتِ ساختمان قدرت نمی یافتم . بارها به رفتن از ایران فکر کردم اما علاقه ی من به کشورم و ترس از غربت همیشه مانع این امر شد . باید راهی پیدا می شد. راهی کاملا صلح آمیز . گذشت و گذشت و هیچ اتفاق مثبتی که نیفتاد هیچ ، روز به روز با تحریم و اختلاس و فساد بیشتر روبرو می شدیم و این نتیجه ای نداشت جز ناامیدی ، انفعال و افسردگی . خود را در فضای سرد و تاریکی محبوس شده می یافتم و هرچه اتفاق می افتاد را به راحتی می پذیرفتم. سال ٩٢ رسید دکتر روحانی با شعارِ امید وارد میدان شد . در ابتدا گمان می کردم که این دفعه هم فقط شعار است و نه عمل . هرچه بود بدون فعالیت انتخاباتی خاصی رای دادم و دکتر روحانی رییس جمهور ایران شد . چهارسال اول را فقط نظاره گر بودم . کارهای دولت را کم و بیش دنبال می کردم . به صورت کلی راضی بودم . حرکت های مثبت زیادی اتفاق افتاد . فضای تک قطبی کشور کمرنگ شد . فضای نقد و مکالمه ایجاد شد . اما چرا انتخابات ٩۶ برای من اینقدر اهمیت داشت ؟راستش را بخواهید بعد از ٨ سال نا امیدی و سرما مدتی طول می کشد تا فرد دوباره احساس زندگی کند برای من ۴ سال طول کشید . حس می کنم که الان دیگر نوبت ماست . از امروز کارهای دولت را به دقت دنبال می کنم . در سخنرانی ها و همایش ها شرکت می کنم . نقد می کنم و فرهنگ نقد منصفانه را ترویج می دهم . در جامعه فعال تر خواهم بود . با نا امیدی و سرما مبارزه خواهم کرد . این دولت ، دولتِ ماست . ما هم شریکیم و باید فعالیت کنیم . رکود و رخوت فقط اقتصادی نیست و از نظر فکری نیز به رونق و حرکت نیاز داریم . از روحانی تشکر می کنم چرا که مزه ی امید را به من چشاند و مرا به کشورم متصل کرد . امیدوارم این حرکت رو به جلو متوقف نشود و روز به روز ایرانی بهتر را تجربه کنیم .