پُلی آموریستِ مغموم

سحرگاه روز جمعه‌ روی یکی از نیمکت های پارک ساحلی کارون نشسته بودم . آب و هوای پاییزه خوزستان روحم را تازه کرده بود . مستغرق در افکار تکه پاره. تحت تاثیر قهوه‌ی عربی سنگین پرتابه‌های نامرئی ذهنم الیاف فضا-زمان را پاره می‌کرد . خورشید آسمان را سرخ کرده بود . خلوت . تنها . باد خنک . بوی عجیب رود . در سکوت . از میان رود، عریان و زیبا ، درخشان تر از الماس با پوستی به مانند حریر ، بی نیاز از هر قبا و پوشش به سمت من سر خورد . مستقیم به چشمان من نگاه کرد . سوزش عجیبی در قفسه سینه ام حس کردم .  حس‌ سکته داشتم . از درد به خود میپیچیدم . بالای سرم ایستاد ، روی من خم شد . بوی میوه‌های تابستان را می‌داد . من فلج بودم . ناتوان و مچاله .  زیبایی مطلق به بدن من ساییده می‌شد . مرا در بر می‌گرفت . حس می‌کردم هر لحظه ممکن است مغزم از بینی‌ و گوشم بیرون بزند . رنگ آسمان حکایت از یورش خورشید داشت . روز داشت سحرگاه را می‌کشت . و من در اسارت بتی اثیری بودم . این طلوع در حال رخداد بود .

***

حال اما شب و روز فکر و خیالم عشق‌بازی با موجودی خیالی است . خسته از احساسات مجازی روی صفحه‌ها . رویای محالی که در سحرگاه روز جمعه اتفاق افتاد . قبلا هم آمده بود . باز هم می‌آید . طلوع کارون در تنهایی فقط یادآور‌ کثافتی است که در آن دست و پا می‌زنم .

***

آنچه از من می‌خواست در وجودم نقش می‌بست اما نه بر کلمه . این حس هیچوقت تغییر نخواهد کرد و خود من نیز . گمانم بر این است که وقت آن رسیده که این اتاقک و اسارت را برای همیشه ترک کنی . باید تا قبل از طلوع رفته باشی . ما دیگر همدیگر را نخواهیم دید . تا ابدیت . مثل کوه و کوه . هرچند این نمایش زرد پایانی ندارد .

***

مایکو

حس عجیب و غریب بیدار شدن تو تخت یه نفر دیگه . کنارم آروم خوابیده بود . رفتم صورتمو بشورم ، اثر اسیدی که دیشب روی زبون رفته بود هنوز مونده بود . تو آینه ریشم دور صورتم میچرخید . چشمام ذوب میشد و من که به این سایکوز القایی عادت داشتم فقط آب به صورتم زدم . حس مبهم و پارانویای عجیبی سراغم اومد . مثل یه انقلاب ، یه شورش . حس یه زندانی در بند که واقعیت تلخ اسارتش رو برای خودش یادآوری میکنه. از این مرداب و بی حاصلی که توش دست و پا میزدم کلافه بودم . اما روشنایی روز سن آدم رو نمایان میکنه . موهای سفید روی شقیقه ‌ام . ریش پر و کامل . خط موی مردونه و عقب کشیده . این دیگه صورت یه پسر جوون نبود . انگار میانسالی با شورشی عجیب جوانی رو به زیر کشیده بود . حس غریبی بود . شهود و درک ، تحت تاثیر اسید رو انتهای سایک من اثر می‌ذاشت . با وجود سنگینی دوز، تصاویر نسبتا واضحی از دیشب داشتم . حس می‌کردم کوه کشیدم . این سفر تجربه‌ی عمیقی بود . تصویر آینه، انسان جدیدی بود که باید شناخته می‌شد . قیافه‌ی جدیدم رو بیشتر می‌پسندیدم . برای اولین بار تو زندگی حس میکردم زیبایی و گیرایی بالایی دارم . یکم سر و صدا کردم شاید بیدار شه اما اصلا تکون نخورد.بعد از ارتباط عمیق و جادویی شب قبل باید با واقعیت تلخ فناپذیر بودن روبرو میشدم . این که هر مراسمی انتهایی دارد . بدن و ذهن خسته‌‌ام دلش برای تخت خودم تنگ شده بود . لباسامو پوشیدم و در حالی که هنوز با قوانین دنیای واقعی تطابق پیدا نکرده بودم به پیاده رو زدم . وقتی بیرون زدم هنوز خواب بود . یه موزیک از pond پلی کردم . دلم میخواست وسط خیابون لخت شم برقصم. حالا که از چارچوب دخترک بیرون اومده بودم خلوص بیشتری داشتم . مسیر به سمت خانه بود، جایی که با خیال راحت میتونستم حوصله سر بر و رها باشم . پیاده گز میکردم .خونه‌ی من،خود خودم . فقط خودم . جایی که تو زشت ترین و کثیف‌ترین حالتم هم توش احساس آرامش میکنم .نیاز داشتم به آرومی با واقعیت منطبق شم . زندگی تو غربت تا دلت بخواد دلتنگی داره ولی حداقل وقتی خونه‌ای لازم نیست چیزیو به کسی توضیح بدی . میتونی به راحتی با مغز مریضت خلوت کنی.مچاله شی . پاره شی . وصل شی . جدا شی . من و من . میتونم قرن‌ها تو این وضعیت باشم بدون اینکه حوصلم سر بره . یه دوگانگی خاصی تو روابط انسانی اذیتم می‌کرد . وقتایی که تو اوج تنهایی تو خونه زیر پتو خزیده بودم احساس رهایی میکردم . اگر قرار بود باری حمل کنم فقط بار خودم بود و بس. به خونه که رسیدم حس می‌کردم تخلیه شدم . و دیوانه . و دیوانه . من ارتباطم رو با معنی و مفهوم‌ از دست داده بودم و کاملا می‌دونستم که راه برگشتی نیست .
🎧 Pond – Holding on for you

بهمنشیر

من و مارمولک روی دیوار حمام بهمنشیر مباحثه‌ی کوتاهی داشتیم . در آسایشگاه، به دلیل بسته بودن محیط سیگار کشیدن غیر ممکن است پس من سفرهای کوتاهی به پشت بهداری دارم. جایی که حمام خرابه‌ای پر از اشیای به درد نخور وجود دارد. و در آنجا من برای اولین بار جناب مارمولک را ملاقات کردم. از آنجا که وی بیشتر از من می‌داند و سرد و گرم روزگار را چشیده دائما تعلیمات عمیقی به من می‌آموزد . هرچند از این زباله‌های دورم گریزانم اما باید این کشتی طوفان زده به ساحل امن آرامش برسد . پس مدارا میکنم
ناخدا منم ، ناوبان اول . نیروی دریایی و آموخته‌هایی که با خود تا پایان عمر حمل خواهم کرد . چرا برای به دست آوردن چیز‌ها باید اینقدر فشار داد ؟ این وضع حمل مشکل تر از آن چیزی است که می‌نمود . چهل و پنج روز گذشته بیشترین فشار ممکن را تحمل کردم . ترس از دست دادن پدر ، مسئولیت سنگین مدیریت خانواده و اهداف شخصی که در تضاد مطلق با ارزش‌ها و احساس بود و هست . گزینه‌ی جذاب مهاجرت روی کاغذ زیباست . سوئد ، شهر رویایی استوکهلم . و اما عشق مانع بزرگیست . چطور از تک تک کسانی که به آنها عشق می‌ورزم دل بکنم ؟ تا زمانی که زمامدار امور گرگ سیاه است ،روزگار ما تیره و تار است . دگماتیسم و مدیریت آب‌دوغ خیاری بذر ایده‌ی مرا خشکانده و مرا تبدیل به موجودی منفعل کرده . چندین پارادوکس اساسی بنیاد روحم را متزلزل کرده . بوی جنگ ، فقر ، شورش و خون می‌آید . آماده باش . غارتگران و قاتلان ،آماده‌ی نیش زدن، منتظر کوچک‌ترین لغزشها ، با چشمانی تیز و مغزهایی کوچک، مرا تحت نظر دارند. و من اینجا، تخته چوبی روی جریان . در حال کشیدن سیگار وینستون لایت . حمام خرابه‌ی بهمنشیر . در جوار جنابِ مارمولک روی دیوار ، کُل را به تخمم میگیرم و مثل کوه در مقابل طوفان می‌ایستم ‌‌. دیگر از ریاضت نمیترسم . ریاضت سمباده‌ی روان و پروتئین روح است. پس دیگر از چله‌نشینی‌ها و روزه‌های سنگینِ درویش متعجب نمی‌شوم . واقعیتی عجیب را درک کرده ام و این واقعیت ارتباطی تنگاتنگ با مدیریت نوروتنسمیتر‌های مغز دارد . انباشت آن‌ها و محدود سازی سیکل‌های نورونیِ لذت، مغز و روان را به حالت بدوی خویش باز می‌گرداند . رهاسازی هوشمند این پیام‌رسان‌های نورونی ایده ها و ادراک را شکل می‌دهد . و این حس خوشایندی است . مثل اولین بوسه . قدرتمند و انفجاری .
***
تو را بر در خانه ام یافتم و ربودم و بوسیدم و پوشیدم و عاشق شدم و عشق ورزیدم . و الان فقط می‌توانم مراتب دلتنگی خویش را با جناب مارمولک در میان بگذارم . لعنت به بهمنشیر . من یک سگ ولگرد در نمک‌زارهای بهمنشیرم . بدون گَله . همانقدر آواره. همانقدر در تلاش برای بقا . من از دوگانگی متنفرم . انسانی را ستایش می‌کنم که در راستای امیال درونی ثابت قدم و مستحکم باشد. باید فانتزی را بکشی و با واقعیت روبرو شوی . گاهی آدمی تصورات زیبایی را می‌سازد ، هرچند جذاب و تحریک کننده اما گمراه‌کننده و غلط . تاکید میکنم : گمراه کننده و غلط . شفاف شو . پخته . شریف . معقول .
🎧 I Am the Changer – Cotton Jones

را

در گلویم کلاف موییست از حرف‌ها . در سرم غباریست از ایده ها و فکر ها . قلبم آکنده از دلتنگی‌هاست و روحم از همیشه بارور‌تر و روشن تر است . او با من حرف زد . چند بار . نشانه هایش را دیدم . بارها سعی کردم بنویسم و بعد از چند خط کاغذ مچاله شد . هیچوقت به اندازه‌ی الان از حرفه‌ی طبابت لذت نبرده‌ام . معلق در دنیای عجیب نظامی گری و درجه دارها. چاکرای تاج رو به آسمان . دریافت‌ها یکی پس از دیگری بر روحم نقش می‌بندند . در پی یک رزونانس . من پخش کننده‌ی عشقم . انسان‌ها تشنه‌ی ارتباطی بی‌نماد و مستقیم هستند . به روح‌ها پیوند میزنم . در پی رزونانس . با همه ارتباط خوبی دارم . از سید گرفته ، ارشد سرباز‌های بهداری، تا کشاورز که از روستایی دور آمده و کارش هر روز این است که آمبولانس قدیمی بهداری را برق بیندازد . به یاد چند ماه پیش.
اواسط پاییز . هوا به شدت سرد و مچاله کننده شده بود. در خیابان مرکزی شهرک به آرامی قدم می زدم . پیکر های سیاه پوش همه جا در رفت و آمد بودند . چهره‌ی عبوس آنها حال مرا خراب می‌کرد . انگار منتظر بودند حرف بزنم تا یک سیلی محکم زیر گوشم بزنند . یا شاید با چماق سر و کتفم را خورد کنند .لعنتی ها مثل دیوانه‌ساز‌های آزکابان تمام تلاششان برای خلق ترس بود . و هست . و ترس . و مرگ . و ویروس. و بیماری . و آغاز عصر آکواریوس .
راست میگفت، “خاطرات متاع ناب جهان هستند.” عجیب بود که شب قبل از اعزام رخ نمود و یک glimpse کافی بود . در دنیایی که همه در القاب گم شده اند و رفتارها و تعاملات کدگذاری شده ؛من دلم یکی شدن میخواهد با تو . تکامل و انفجار از ارتباط کانون انرژی ها . تصویر در سر می‌گفت : بیا دنیا را مثل نوح غرق کنیم به آب لذت . چارچوب‌ها را تو بشکن .پرواز پرواز پرواز . لعنت به بند و اسارت . سیاهی به دنبال نابودی فراقت ماست . به دنبال قلاده انداختن گردن ما .
دوستان عزیز من ، انسان، ساکن بر روی کره‌ی زمین، در درک خلقت بسیار تنگ‌نظر شده . او معنای واقعی این زندگی ساده و زیبای پیرامونش را درک نمی‌کند . او چرخه‌ی تولید و بازتولید حیات را ارج نمی‌نهد . انسان به روی زمین ،آگاهی اش، که حق مطلق و حقیقی اوست، را گم کرده ‌. انسان سرگرم مخلوقات ، اختراعات و یافته های خود شده. اسیر یک خلسه‌ی نمادین . اسباب‌بازی‌ها و ایده‌هایش را دور تا دور خود چیده و آگاهی را در این دایره، محدود و قربانی کرده است. انسان برده و فرزند ذهن خود شده . می‌دانم که این آفت‌ها را به سادگی می‌شود درمان کرد و انسان بار دیگر می‌تواند به جای تمجید و پرستش این سرابِ ذهنی ،به درک و تحسین تجلی حیات و شگفتی های پیرامونش بازگردد . انسان مدرن در طی سالیان، روح را فراموش کرده . باید با مراقبه دروازه ها را برای دریافت و درک گشود ‌. ذهن فعال ما مدام به دنبال یافتن تحریکات و لذت‌ها در چارچوب این دنیای پوچ و نمادین است . سرگردان حیران افسرده. اخیرا اتفاقاتی عمیق برایم رخ داد که پایه های ذهن مادی‌گرا و پوچم را لرزاند . هرچه بود مرا زیر و رو کرد . هرچند هنوز قادر به درک وقایع نشده‌ام اما افق دید را گسترده‌ام . قلبم را گشوده و پس از آن دریافت ها آمدند . من حضوری ماورایی را حس می‌کنم . وقایع دیگر تصادفی نیستند . من با روحم آشتی کرده ام . رهایی در یک شبکه‌ی روحانی بال و پرم را گشوده و تجلی خالقی را در تفکر و رفتارم می‌بینم . هرچند هنوز انسانی شکاک و پرسشگر هستم اما دریافت‌هایم آرامش‌ و روشنی را برایم به ارمغان می‌آورند. یک یگانگی و یکپارچگی خاص را در کل‌ نظام هستی حس میکنم . برای من غیر واقعی بودن و خالی بودن ماده و تصاویرش همانقدر محتمل شده که غیر واقعی بودن فرا ماده . اما در این مسیر پر پیچ و خم قلبم را دنبال می‌کنم . پاسخ ها و دریافت‌ها امیدوار کننده بوده و انگار حمایتی قدرتمند مرا جهت‌دهی می‌کند .این وجود نامرئی انگار مرا تحسین می‌کند و به مانند زمینی حاصلخیز بارور و پر محصول می‌سازد . خود را بشناس . دروازه ها را باز کن . مراقبه کلید بازکردن دروازه است . در این سال‌ها رنج‌های بسیاری کشیده‌ام . روحم مچاله شد ، به درون کوره رفت و گداخت . این من که حاصل این ایام است را بسیار می‌پسندم . جلای روحم را ستایش می‌کنم و حس می‌کنم مسیر را بار دیگر پیدا کرده‌ام . ایده‌هایم از همیشه جوشان تر ، درک و حس هنری ام از همیشه فعال‌تر ، مغزم از همیشه پردازشگرتر و خلق و خویم از همیشه نرم‌تر است . هیچوقت تا به این اندازه عاشق زندگی و اطرافیانم نبوده ام . می‌توانم به انسان ها بچسبم و گرمایم را با تمام وجود منتقل کنم و این انتقال حرارت با شعله ور ساختن بنیاد دیگری بر کالبد خودم می‌تابد و این ارتباط روحی حاصلش می‌شود یک تشدید و انفجار . قلبم از همیشه تپنده تر است . اشک‌هایم جاری تر و احساساتم داغ‌تر . تفکراتم بیش از اندازه انتزاعی و در هم پیچیده شده‌اند . مثل‌ موجودی که سرش انسان است بالاتنه اش ببر و پایین تنه اش به مانند ستوران ، چهار پا و سُم . من علم و تکنولوژی را می‌ستایم . به هیچ وجه این دو را نقد نمی‌کنم . صرفا انسانی را تلنگر می‌زنم که کل هستی را در علم و تکنولوژی می‌بیند و این خود یعنی بستن دریچه‌‌های بسیاری که به آسانی گشوده می‌شوند. انسان علم زده به اندازه‌ی کلیسای قرون وسطی دگماتیک‌ و گمراه است . باید پتانسیل‌های واقعی در این تصویر خیالی دنیا را کشف کنیم . باید به درون خود مراجعه کنیم . چارچوب‌ها را خراب کنیم . فراموش نکنیم که علم و فلسفه از پاسخ به سوالات اساسی بشر ناتوان بوده اند . اینکه اصلا چرا universe وجود دارد؟ اگر پوچی بود و هیچ نبود چطور‌ الان هستی هست و ما و چیز‌ها هستیم ؟ چطور می‌توان خود را تنها موجود هوشمند کل هستی دانست ؟ گاها حس می‌کنم کل این زمین و زندگی مادی به مانند گلدانی است برای بارور سازی و رشد و تجلی . شاید تناسخ واقعی باشد . شاید هم مرگ پایان همه چیز باشد . “قطعیت” ، بار و بندیلش را از تفکر من برای همیشه بسته و فقط یکی شدن با ذرات، عشق ورزیدن و کنجکاوی باقی مانده . امید است که در آینده با شفافیت بیشتری درک کنم . روحی حیران ، مشتعل و عاشق دارم. امیدوارم که مسیرم درست باشد . هرچند شکاکم . و امان از شک‌. ولی خب این شک و پرسشگری عصاره‌ی رشد است . این نشانگر روحی جدا شده از اصل ، در‌پی حقیقت اصیل است . مدتی ساکت بودم . چون که افکارم شکسته بود و روحم بی قرار و آشفته بود . به مانند ققنوس دوباره باز خواهم خواست و این رسما اعلام شروع دوره‌ای جدید در زندگی من است. ارتباط عمیق و خالص خود را با من ، در پس ذهنت ، فرای تمام نماد‌ها حفظ کن . این ارتباط دو طرفه است . از هم تغذیه می‌کنیم . کاری به ساختارش ندارم . صرفا این را عمیقا حس می‌کنم . شعله ات را خاموش‌ نکن . زندگی عجیب است و دنیا جای شگفتی هاست . پرواز کنیم . عریان . دیوانه .

حکایت

آمو ما یه خالویی داریم تعریف میکنه که رفته بیدن استبل بعد بویری با گرگعلی نشسته بیدن پِی منقل و تشکیلات . دایی جانم ۵ مثقال سیناتوری اصل بِی خوش میاره. شروع میکنن بس دادن به ای گرگعلی . گرگعلی یَک دو سو چار پَنج ،هش نهتا بس میکشه که سرش فیک فیکی میاوو . یلا ریشه میکنه سمت خالو و میگه : “تو خو منه طیاره کردی خو “

دهه فجر نود و هشت

“بیا کنار جنگل یه کلبه بگیریم و خودمونو از تمام دنیا ایزوله کنیم . هر روز صبح پیرن چارخونه ی قرمز و بیلرسوت جینمو بپوشم ، تبرمو بردارم و بیفتم به جون هیزم ها . تو که تازه از خواب بیدار شدی در حالی که مینی‌ژوپ گل‌گلی پوشیدی و ماگ قهوه ات تو دستته از پشت پنجره یواشکی منو نگاه کنی ، من برگردم چشمم بیفته به تو ، یه لبخند بزنم و عرقمو پاک کنم و دوباره شروع کنم به خورد کردن چوبا .”

درست مثل دیشب که باد با سرعت ۳۰ کیلومتر بر ساعت می وزید و ما که وسط بهمن به امید گرما خودمونو رسونده بودیم به دریای جنوب ، در حالی که داشتیم از شدت سرما یخ می زدیم در تلاش بودیم که هیزم گنده و بدشکلی که داشتیم رو آتیش بزنیم . هیچ چوب خردی در کار نبود . فقط حدود یک متر تنه ی پهن درخت داشتیم و و البته یک و نیم لیتر نفت ، یه لیتر عرق و به میزان کافی مزه . از شانس گند ما موج سرمای جدیدی جنوب کشور رو در بر گرفته بود . بالاخره اتیش گرفت و پیک افتر پیک رفتیم بالا . حسابی گرم شده بودیم ، پیکم دستم بود زل زده بودم به آتیش . سرم تحت تاثیر الکل و برگ گیج میرفت . برگشتم نگات کردم . گفتی : ” قـُــــربـــــونِ حالِ خَــــــــــــش ” و من متوجه شدم پیکم رو کج کردم و کل لباسم خیس شده .

سایک فراکتالی

درب ورودی مغزم را گشودی و قدم به اتاقی نهادی که از لحاظ بصری ناهمگون بود و به نوعی از هندسه‌ی فراکتالی پیروی می‌کرد . جای جای اتاق پر بود از میز‌ها و کمدها و کپه‌ی اشیاء . گیج و مبهم زل زده بودی به محیط اما همه چیز زیر پارچه های رنگی مخفی شده بود . مثل اشباح . Shape چیز ها معلوم بود اما ماهیت آن‌ها نه . روی یکی از کمد‌ها نوشته بود هویت ، روی یکی خاطره‌ها ، روی یکی‌ عشق ‌. حس می‌کردی که انگار آنجا غریبه‌ای .تعلقی به آنجا نداری . آری تو یک بیگانه بودی .برگشتی و مرا پشت سرت دیدی. ساکت و بی روح ایستاده بودم . با یک لبخند دستم را روی شانه ات گذاشتم و گفتم : آیا من برای من ، در قیاس با تو که فرد دیگری هستی کمتر بیگانه است ؟ چه بسا آنچه من در مورد خودم می‌دانم به اندازه تصوراتم از تو پرت و بی ربط باشد . آری من هم مثل تو فقط در این اتاق پرسه می‌زنم و پارچه ها و shape ها را می‌بینم . البته همیشه این توهم را داشته ام که خودم را به خوبی شناخته ام . هه هه خنده دار است . بگذریم . راستی چه اتفاقی می‌افتد که ما مدام به هم فکر می‌کنیم و انگار یکدیگر را می‌جوییم ؟ پاسخ ساده است : فانتزی ! فانتزی مثل یک دژ محکم خواستن های ما را نگهداری می‌کند . اما من مطمئنم اگر مدتی کنار هم باشیم فانتزی ما به سمت کس دیگری پرواز خواهد کرد چرا که هر رابطه‌ی عاشقانه ای در واقع ۴ نفره است . من و تو و اشباح درون فانتزی‌های ما . ما خاطراتمان از عشق و معشوق‌های قبلی را با خود حمل می‌کنیم و پس از هر عشق‌ شکست خورده آن‌ها را در شخص جدیدی می‌یابیم و جست‌وجو میکنیم . و اما محتویات کمد عشق هرگز گشوده نمی‌شود . هر عشق اگر پا فراتر از فانتزی‌بگذارد محکوم به شکست و boredom است . چرا که ما آنچه نیست و نداریم را می‌خواهیم . مخصوصا در دنیای پر از محرک امروزی .مثل بچه ها بهانه میگیریم . ارضا نمی‌شویم و با دنیا سر لجبازی داریم . اخیرا در زندگی اصلا فهمیده نمی‌شوم . مدتی است در مورد خودم فقط سکوت می‌کنم و پشت پرسونای طنز پرداز و سادیستیک خود پنهان می‌شوم . ابزار من برای بروز زبان است و زبان در ذات خود موجودی شرور و حیله گر است .
فهمیده ام که زبان خواسته ها و امیال مرا قالب بندی می‌کند . نیازهای کاذب ایجاد می‌کند . خوب و بد می‌کند . بر من سلطه دارد . از درون . من مثل طفلی ام که گریه می‌کند و پدر و مادر گمان می‌برند که گرسنه است . حال مشکل واقعی چیز دیگریست . ممکن است سردم باشد یا دلدرد داشته باشم یا حوصله ام سر رفته باشد . اما پاسخی که می‌گیرم خوراندن شیر است . گریستن کاهیده‌ شده‌ی زبان است . زبان همانقدر گمراه کننده و ناکارامد است که گریستن آن طفل . حال به شکلی پیچیده تر و تکامل یافته تر .رابطه‌ام با صمیمی‌ترین‌ها هم حتی کمرنگ و بی رمق شده . مثل ققنوس سوخته ام و منتظر یک تولد دوباره ام . و این یک سیکل و چرخه است تا اینکه روزی واقعا بمیرم و خوابی ابدی حاصل کار من باشد . اشارات اجمالی مرا بپذیر و به درون اتاق من بیا ، سیگاری آتش بزن و در سکوت دوشادوش من بشین . من کمک نمی‌خواهم . بی نیازم اما تو باش، در این اتاق . چرا که من به صورت غریزی از تنهایی هراس دارم .

یک تست ساده

‏زرشک ! برای خودش حرف می‌زد . و تماما چرت می‌گفت . چرا که او نیز یک جاکش بود . و اما من بریده بودم . از آنجایی که او بود . و شاشیدم به صورتش . جوری که پیراهنش در هاله‌ای از زردی خیسید . و او از من می‌ترسید . همانطور که طفل از سوزن . چرا که تیغ من تیز و برنده بود . و او به گله‌ی کُند ها عادت داشت .خفه شد و نشست . دور شد و نگاهش شرور و پر حیله بود . در فکر یک تقلب جانانه . یک رکب . توسل به زور بیرونی . مردک جاکش . همیشه همین بوده . ریاکاری و جاکشی . و از آنجا برای من هیچ هیچ نمانده بود . و او بوی گند می‌داد. آیا من موجودی ترسناکم ؟ از این برندگی مرا چه حاصل ؟ و اما این ترس . ترس لعنتی . و من احساس ناتوانی می‌کنم . از همان ابتدا البته همین بوده ‌. الان سالهاست در این منجلاب دست و پا می‌زنم و تن یه سلطه‌ی گاو‌ها و شغال‌ها و گرگ ها داده ام . به اجبار . برای رسیدن به هدفی ساختگی و کد گذاری شده . از من سوء استفاده شده؟ هیچ سودی نداشت به جز درس‌های عمیقی که از پلکیدن توی منجلاب برون می‌آیند . شناخت و شناخت . آری همه نفرت‌انگیز و اعصاب خوردکن شده اند . و این رهایی و تهی بودگی من روی این بو گندو ها نور انداخته . آیا اگر تیزی را از غلاف در بیاورم تنها و تنها و تنها تر می‌شوم ؟ اصلا شاید من هیچ گهی نیستم . این کویر از تنبلی و بی عرضگی من بوده ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ و سوالی که مطرح می‌شود که چه کنم ؟ آیا زبان بگشایم . شورش کنم مزخرفات را در صورت آدم‌ها بکوبانم یا خفه خون بگیرم . انگار نه انگار . بگذارم در آتش خود بسوزم و هیچ بیرون ندهم . شاید من از خودم بیشتر از بقیه بیزارم . این میل به نابودی و اتمام . این میل به رهایی از همه چیز . نا توانی از ادامه . قفل شدن شروع . خسوف . و اما تو وقتی می‌بینی ریش‌سفیدان و با تجربه‌های جامعه‌ات مشتی گاو و گوسفندند . کاملا ابله و بی حاصل . غرق در خرافه . گمراه گمراه گمراه . مسئولیت نپذیر و منفعل . و این انفعال آنها ترسناک است . اعتقاداتشان ترسناک است . ترسناک تر اینکه این بیشعور‌ها مسئول تربیت نسل جوانتر بوده اند و مین‌های در ذهن آدم‌ها جاگذاری شده . ترسناک و کشنده . لایه های کثافت زیر حریر ابریشم. اما این سوال مطرح است که اصلا من صلاحیت این انتقادها را دارم ؟ شاید در نوعی گنگی و گمراهی گم شده ام . البته این شک به خود تاثیری بر علمم به گمراهی و بی عقلی افراد جامعه ام ندارد . آن را تقریبا مطمئنم . بر من شفاف و روشن است . من دارم می‌سوزم . بی قرارم . شب‌ها خوب نمی‌خوابم . افکارم پخش و پراکنده شده . دلم یک فراموشی تمام عیار می‌خواهد . شاید باید سفر کنم ‌. سنندج مقصد بعدی . مهمانسرای کوچکی خواهم گرفت و ۱۰ روز ساکت می‌مانم . و گمان می‌برم که من به مقام پیامبری رسیده‌ام . پیامبر پوچی . و البته ایمان آوردن به یک پیامبر پوچی مسخره و خنده آور است ‌ درست مثل همه چیز .همه چیز از دم .

شبِ قبل از تی آی

در روزمره بارها به این اشتباه دچار می‌شوم که رستگاری واقعی در “خوب” بودن مداوم نهفته است . اما نقطه‌ی اوج احتمالا ترکیبی از خوب و بد است بدین سان که اگر غمگینم با تمام وجود غم را زندگی کنم و اگر خوشم واقعا خوش باشم . آنچه که واقعا هستم را بفهمم و زندگی کنم و سعی در تغییر زوریِ حال و حسم نداشته باشم . بله این اشتباهی بزرگ است . معادل آن ،خلقِ مفهوم شیطان است . بشر از پذیرفتن اینکه شر‌ها هم از خدا منشا می‌گیرند عاجز بود . لذا شیطان را خلق کرد و تمام بدی‌ها و کژی‌ها را به زیر لوای آن راند و خدایی پاک و مقدس آفرید . اما ناقص . و من نمی‌خواهم خدایی ناقص باشم . تامام .

پایگاه


خود را در کوچه‌ی تاریک خانه‌ی قدیمی پدربزرگ ، محله‌ی پایگاه هوایی یافتم . شب بود. نیمه شب شاید . درست نمی‌دانم. پیکری سیاه بر من ظاهر شد . خنجری را بی درنگ به قفسه‌ی سینه‌ی من زد . من افتادم . از دهانم خون بیرون زد . همزمان تصویر مسیح با حاله‌ی نور به سمت من حرکت کرد . نزدیک که شد با استهزایی آزار دهنده شروع به خندیدن کرد و سپس ردایش را بالا زد و سرمستانه رقصید . و من همزمان روی زمین بودم . خون بالا می‌آوردم و به سختی نفس می‌کشیدم . مادر را دیدم که نگران نگاهم می‌کرد . اما ترک برداشته بود . و زوالی آزار دهنده در اندامش دیده می‌شد . چهره‌ی تمام دوستان رفته دور تا دورم میچرخید . دردی آزار دهنده امانم را بریده بود . انگار داشتم مچاله می‌شدم . در آسمان نوری دیدم. بلافاصله یک دلقک با خنده گفت :” این ها همه دروغ است . و حقیقت مطلق یک چیز است مطابق با پوچی .” دنیا نه می‌سازد و نه خراب می‌کند . خانه‌ی سالم و تخریب شده از منظر دنیا تفاوت معنایی ندارند . در یک دنیای در حال انبساط چیز‌ها از هم دور می‌شوند و نه نزدیک . و تو گمان می‌بری خدایت را کشته‌ای اما در واقع آبستن خدایی جدید هستی . دنیا نه می‌دهد و نه می‌گیرد . این یک مشت اتم در کلیت خود ثابت هستند . اما این بودن و زنده بودن حیرت انگیز است و مرا به اضطرابی عجیب وا می‌دارد . چارچوب اندیشه‌ام پودر شده و شکسته است . و در آخر باید بگویم که مالیخولیای دوست داشتنت را دوست دارم .

خرگوشی در کلاه نیست

خنده دار است که پس از این همه سال جست و جوی حقیقت و راه و کنجکاوی در نهایت همه چیز در یک کلمه خلاصه شد : “هِچ” . هِچ به گویش پشتو . بله این تماما تبدیل به یک مسیر مونوتون شده بدون بالا و پایین . بدون اضاف و کسری و نا امیدی روی این خط صاف بند بازی‌می‌کند . الگوهایی که جلوی پایم می‌گذارند برایم غیر جذاب و غیر تحریک کننده هستند و این مرا تا ژرفای وجودم غرق می‌کند و در آخر از خود می‌پرسم که شاید مشکل از خود من است ؟ شاید با overstimulation مسیر‌های نورونی مغزم را سوزانده و خراب کرده ام . ولی خب این کلمات نماد هستند که از ژرفا می‌آیند و این یعنی کسی از آن پایین‌ها می‌خواهد چیزی یگوید . آیا من کلمات را به درستی درک و پردازش می‌کنم ؟آیا خود سانسوری دارم ؟ سفر رفتم و تاریکی سفر مرا اسیر کرد . هیچ نبود . هیچ . نه الهامی . نه تصویری . نه توهم و خیالی . بی میل و به دوست و غریب‌ . آرام جان اما در جای دگر . مشغول به تن دادن به مزخرفات جامعه . عده ای عوضی برای ما قانون وضع می‌کنند . دزدهای در لباس پلیس ، سیاست مداران دروغگو و عدم شفافیت دنیا مرز خوب و بد را کشت و اصلا خوب چیست؟ اصلا خوب وجود ندارد . و همینطور بد . من یک هیستریک بی جوابم و این سگ سیاه را دوست دارم .برای بیرون کشیدن مهرگیاه وجود سگ سیاه ضروری است . مهرگیاه ریشه ای به شکل انسان دارد که موقع خروج از زمین جیغ میکشد . روح من مثل یک مزرعه‌ی کشت است . پر از مهرگیاه . یکی را به شیطنتی شبانه و تخطی از عرف بیرون میکشی و این بیرون کشیدن انگار خود باز هزاران دانه می‌پاشد بر جای جای این زمین زراعی . من مست عشق در کف خانه ،حوصله ام سر می‌رود . نه مایل به بازی ، نه به جنگ و دعوا . این بوم تک رنگ کمی زود به دیوار خانه ام نصب شده . مثل این پیرمرد‌ها که در پارک دور هم می‌نشینند و هِچ نمی‌گویند . چرخان از ریتم موسیقی و بوسه‌ای به روی گردن و فراموشی لحظه ای همه چیز .  این دیوانه بازی ها صرفا نشانه‌ای از وخامت اوضاع ست یا یک بیخیالی فوق ارزشمند ؟ ولی من گمان می‌کنم که این سکون و خفا و سکوت خود والا و با ارزش است . خب طبیعی است وقتی دست شعبده باز برایت رو باشد حوصله ات از نمایشش سر برود . هه .

راه صلیب

مار سیاه را دیدم . در حالی که دور چوب صلیب پیچ و تاب می‌خورد و بالا می‌رود . به درون بدن مصلوب می‌خزد و دوباره دگرگون شده از دهان او پدیدار می‌شود.رنگ مار سفید شده است . مانند یک تاج دور سر مرده حلقه زده و نوری بالای سر مرده می‌درخشد و خورشید درخشان از شرق طلوع می‌کند. ایستاده ام و نگاه می‌کنم. گیج و آشفته . و باری سنگین بر روحم سنگینی می‌کند . اما پرنده ی سفید که بر شانه ام نشسته با من صحبت می‌کند : بگذار ببارد ،بگذار باد بوزد ، بگذار آب‌ها جاری شوند و آتش بسوزد. بگذار هر چیزی رشد و دگرگونی خودش را داشته باشد . به راستی که راه از مصلوب می‌گذرد . روشن نیست فروتنی فرد باید چقدر بزرگ باشد تا عهده دار زندگی کردن خود شود . بیزاری هر آن کس که بخواهد پای به درون سرزمین درونی خود بگذارد به سختی قابل سنجش است . نفرت او را بدحال می‌کند ، خود را به تهوع وا می‌دارد . ترجیح می‌دهد هر حقه ای طرح بریزد تا در گریز یاری اش کند ، چون هیچ چیز با عذابِ راهِ خود شخص معادل نیست. در حد ناممکن دشوار به نظر می‌رسد . به قدری دشوار که انگار هرچیزی بر او ترجیح دارد . حتی کم نیستند کسانی که ترجیح می‌دهند دیگران را به جای ترس از خودشان دوست داشته باشند . و نیز باور دارم برخی مرتکب جرم می‌شوند تا با خودشان مجادله راه بیندازند . پس بر هر چیزی می‌آویزم تا راهم را بر خودم سد کنم . او که به سوی درون برود ، به پایین فرود می‌آید . این کار شیر قدرتمند را به خشم می‌آورد . او عاقبت در پایین ترین جا به خود می‌رسد و به عجز خود . در راه صلیب . درست لحظات آخر و این روح او را مصلوب می‌کند ، آنگونه که خودش این را پیشگویی کرده بود . روحش قبل از جسمش می‌میرد . اما چه باید بر سر یک مرد بیاید تا دریابد که آن موفقیت بیرونی مشهود ، که می‌تواند به دست بیاورد ، او را به گمراهی می‌برد . چه رنجی باید بر انسانیت وارد شود تا انسان دست از ارضای اشتیاق به تسلط بر هم نوعش و تقاضای دائمی به اینکه دیگران هم باید چنین باشند بکشد . چه اندازه خون باید جاری شود تا انسان چشم بگشاید و راه منتهی به مسیر خود را ببیند و خود را دشمن بینگارد و به کامیابی واقعی خود هوشیار شود . تو فراموش کرده‌ای که یک حیوان هستی .به نظر می‌رسد که تو همچنان اعتقاد داری که زندگی جای دگر بهتر است . تمنای شما خودش را در درون شما ارضا می‌کند . نمی‌توانید پیشکشی گرانبهاتر از خودتان به خدایتان اهدا کنید. احتمالا طمعتان شما را هدر دهد . در این صورت ( که هدر بروید ) راحت خواهید خفت . اگر چیزهای دیگر و افراد دیگر را ببلعید ، طمعتان تا ابد ارضا نشده باقی می‌ماند . چون تمنای بیشتری دارد . چون گرانبهاترین را می‌طلبد . شما از سوختن در حرارت درونتان هراس دارید . شاید هیچ چیزی شما را از این طمع و خطا منع ننماید ، نه همدلی کسان دیگر و نه همدلی خطرنا‌‌کتر شما با خودتان . چون شما باید تنها با خودتان زندگی کنید و بمیرید . آنگاه که شعله‌ی طمعتان شما را ببلعد ، و هیج از شما نماند جز اندکی خاکستر ، در میابید که هیچ چیزی از شما ماندگار نیست . ولی شعله ای که خود را در آن نابود کرده‌اید بسیار روشنی بخش است . اما چنانچه هراسان از آتشتان بگریزید ، هم نوعان خود را نیز به شعله می‌اندازید . و مادام که میل به خود و مسیر خود نیابید ، عذاب سوزان طمع‌تان نابود نخواهد شد . یک دیوانه سمت راست بدنش از درد می‌سوخت . یک بدن لخت میخ شده به صلیب . و من سوار بر ارابه به چرخ ارابه فکر می‌کنم و ارابه ران راه را برایم توصیف می‌کند .

سیب

شما من و حوا را درک نمیکنید . ما را به خاطر گناهی بزرگ سرزنش می‌کنید و دلیل همه‌ی بدبختی های خود می‌یابید . ولی آیا واقعا ما گناهکار و خاطی هستیم ؟ من اینطور فکر نمی‌کنم . یعنی تجربه‌ی شخصی من از حادثه چیز دیگری می‌گوید . داستان ما یک عاشقانه بود و بس . چیزی که شما آن را درک نمی‌کنید . یعنی خب شاید جوری قضیه را در سرتان چپانده اند که اینطور برداشت کنید . شاید فکر کنید که ما کاری اشتباه کردیم اما اینطور نبود . من از تک تک لحظاتی که سیب را گاز میزدم لذت بردم . آن را با تمام وجود لمس کردم و چشیدم . خوشمزه بود و صاف و زلال اما چشمان حوا خبر از سقوط می‌داد و البته که سقوط و پایانی سوزنده در انتظار ما بود . نمی‌دانم چرا به خدا اعتراض نمی‌کنید که از سیب خوردن ما یک همچین بلبشویی درست کرد . آقا خب چه کاری بود ؟ این تعصب بیجا روی یک میوه خب برای چه ؟ این فوران خشم خدا من را به یاد والدین بد می‌اندازد . آخر چرا باید کودک خود را کتک زد ؟ اصلا این شیطنت‌های حوا بود که از روز اول برای من جذاب بود . این عبور از خط قرمز‌ها ‌ این شکستن‌ها ‌. این رهایی و اتونومی . اما حوا شکننده بود و احساساتی . روی زمین حسابی گرفته و ملول شده بود . عذاب وجدان داشت . هر چه تلاش می‌کردم که او را از این افکار‌ خورنده نجات بدهم نمی‌شد . اصلا انگار‌حوا را جادو و طلسم کرده بودند . مدام خود را بابت آن گاز سرزنش می‌کرد . اما عزیزم ، حوای خوشکل و دوست داشتنیِ من . این لذت و قدرت ارتباط ما بود که خدا را به زانو دراورد و خشمگین کرد . پس قدرت ارتباط را درک کن . بازی کن و بازی کن و بازی کن .
***
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به این زلالی در مورد تو فکر کنم . دلم میخواهد زیباترین و عاشقانه ترین جمله ای که در جهان موجود است را پیدا کنم . چرا این چنین جادویی هستی ؟ چه چیزی در وجود تو چارچوب فکری مرا از پا در می‌آورد ؟درست ۷۰ صفحه مانده به پایان تهوع آمدی و این آمدن سرشار از شکی‌ کشنده بود . این دفعه دیگر با خودم عهد بسته بودم که این رمان منحوس را به انتها برسانم . زجر آور و غیر ممکن است که بخواهم تمام این پیتزای قرمه‌سبزیِ مغزم را بشکافم . درست در بحرانی‌تریم روز‌های من با لگدی جانانه دری که سالیان در وجود من قفل شده بود را باز کردی . یورشی قهرمانانه و اما الان این منم و این پارکینگ تاریک و دلتنگی خورنده . کاش همیشه بودی . کاش هیچوقت نمی‌رفتی . آرزوهای ساده . کودکی خردسال پفک نمکی می‌خواهد . وی از خوردن پفک نمکی مثل سگ کیف می‌کند . راستش دلم به حرف زدن نمی‌رود . یک ماهی می‌شود که روزه‌ی سکوت بر من حاکم شده و سکان امور‌ را در دست گرفته .امان از آن رعد و برقی که در آن ساعت شب و در آن لحظه‌ی خاص رخ داد . یک پاراگراف برای هوای زیر بال‌های پروانه‌های در حال پرواز .

***
همیشه ازین بازی‌های کثیف روزگار متحیر میشوم. این که چطور وقایع بدون هیچ نظم خاصی جلوه می‌کنند ولی انگار آن پشت یک نظم خاص دارد مرا بازی میدهد . گاها ازین بابت تنهایی عجیبی وجودم را فرا میگیرد . انگار‌ که کل دنیا صرفا یک سری بازی است و فقط من واقعی ام و اصلا کل دنیا پیرامون من ساخته شده . من یه پروتوتایپ اساسی برای یک آزمایش بزرگم .
***
هیچ تعریفی ندارم . هیچ حرفی ندارم . هیچ نظری ندارم . هیچ صدایی ندارم . برای من فقط صدای آینه در آینه‌ی arvo part و تصاویر جنگی تمام عیار به جا مانده . بعضی لحظات را می‌توانی تا ابد زندگی کنی . درست در بطن لحظه من به فکر فانی بودن آن می‌افتم . این تبدیل شده به آفتی بزرگ برای کیف من . مثل غم عمیقی که موقع نگاه کردن به یک منظره‌ی زیبا آدم را اسیر می‌کند . از آن لحظه فقط صدای پیانوی تکراری و یک دریای طوفانی به جا مانده . مثل یک قاب عکس اما ، بی روح و بی جان .
***

حوض

من مردی تنها ساکن در اتاقی ۴ در ۴ واقع شده در طبقه‌ی پنجم یک ساختمان نه چندان نو ساز در خیابانی نا معلوم هستم . خانه من یک تخت درب و داغان دارد و یک یخچال ، مخصوص خاطراتم . اینگونه سعی‌می‌کنم آن‌ها را از‌گزند فرسودگی محافظت کنم . البته همین باعث شده هر بار که از سر دلتنگی خاطره‌ای را بیرون می‌کشم ، بو و مزه یخچال بدهد و دلزده ام کند . نمیچسبد . اصلا نمی‌چسبد . اما آیا سرما و انجماد بهتر از پوسیدگی‌ نیست ؟ تو را در کشو‌های پایینی نگه‌داری می‌کنم . جایی که شهروندان عادی میوه و سبزیجات را قرار می‌دهند . به امید تازه ماندن . خیلی جرئت باز کردن کشوی یخچال را ندارم . رطوبت خارج شده به معنای انجماد خشکی است ‌. اما آیا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم این انجماد رخ نداده ؟ آخرین باری که تو را از یخچال خارج کردم و در مشتم گرفتم گیرنده‌های فشاری پوست کف دستم ضربانی کوبنده را حس کردند . ترسناک بود برای همین به درون کشو انداختمت و در یخچال را کوبیدم . من که اصلا از این خانه خارج نمیشوم . به آب و غذا احتیاجی ندارم . ولش‌کن . ” من به درون زمان حال رانده و وانهاده شده ام
بیهوده سعی دارم به گذشته بپیوندم : نمی‌توانم از خودم بگریزم .” من هیچ کاری نمی‌کنم اما یک فکر در فیگورِ یک حیوان خانگی در جلویم چمباتمه زده ‌. گربه‌ی سفید پشمالوی من . روی پیشانی ات نوشته : “نه” . اما من تو را بیرون نمی‌کنم . اصلا دلم نمی‌آید . اخلاقیاتم این اجازه را به من نمی‌دهند . اصلا من گربه‌ام را دوست دارم . چطور باید این مهم را به اطرافیانم بفهمانم . اطرافیانی که از ترس گربه پا به خانه‌ام نمی‌گذارند . پس از آنکه سیگاری می‌کشم به این فکر می‌کنم که شاید واقعا دچار بحران مردمان جهان اولی شده ام و اگر گرسنه و بیمار بودم این غم ها و بحران ها برایم خنده آور بودند . شاید به بدبینی اعتیاد پیدا کرده ام یا غبار رادیواکتیو نیهیلیسم بر پیکر من نشسته . “ما” رویدادی بودیم که برای من رخ داد . هر واقعه‌ای تا پایان نیابد جمع بندی و تحلیل نمی‌شود و این میل به تحلیل و جمع‌بندی است که مخرب می‌شود و ما را به سمت پایان ماجراها هل می‌دهد . برای همین نسبت به زندگی گیج و گمم چرا که پایانش مرگ است و اگر مرگ بیاید دیگر من نیستم . نکته ای می‌ترساندم . درست مثل وقتی از دور به یک فاصله نگاه میکنی و آن فاصله بینهایت نزدیک می‌نماید پایان و آغاز هم در محور زمان همین است . وقتی سُر میخوری روی زمان و از دور‌ به یک پایان و آغاز می‌نگری انگار به هم نزدیک شده اند و به سمت هم میل می‌کنند تا اینکه در یک نقطه به وحدت می‌رسند و زندگی در واقع همین است . یک نقطه است . یک اتم . یک اتمی که در جایی از تاریخ، منظورم آینده است، فقط اثر مبهمی ازش میماند. مثل تصویر ستاره‌ی منهدم شده که هم اکنون به زمین رسیده و ما میدانیم که این فوتون ها میلیون ها سال نوری حرکت کرده اند تا به ما برسند و از آن ستاره الان قطعا هیچ باقی نمانده . محتویات یخچال را هیچوقت نداشته ام . فقط آن‌ها را زندگی کردم و در لحظه فقط قالبی تهی از تصاویر و کلمات مبهم ساختگی مانده . آن هم با طعم و بوی یخچال ‌. نه اصلا نمی‌چسبد . هیچ جوره نمی‌چسبد .

ظهری در پاویون فقیهی

کم پیش می‌آید که آدم تنهایی میلش به خنده بکشد . این ذات متقلب و دو روی خنده است یا بی روحی و بی مزگی عمیق زندگی ؟ چرا ما تلاش می‌کنیم چیزی که در سرمان می‌گذرد را برای دیگران توضیح دهیم ؟ اینکه بفهمیم آن‌ها مانند ما فکر میکنند یک کلک قدیمی برای گریختن از تنهاییست . دقیق تر که بشوی می‌بینی که این کلک هم بی فایدست . مسکن دوا نیست . وای از روزی که محتویات مغزت در تضاد با اطرافیانت باشد . ولی حداقل آن‌جا کمی با خود روراست و صادق می‌شوی . درست ساعت ۱۴:۲۲ دقیقه در حالی که در بخش جراحی مشغول درآوردن تریپل لومن از شاهرگ مریض بودم حسی عجیب به من دست داد . برای لحظه‌ای فراموش کردم که که‌ام یا این‌جا چه می‌کنم . مثل یک سفر و عروج معنوی برای چند ثانیه رفتم و آمدم . و پس از آن فقط ترس ماند . ترس از مرگ . ترس از خوابیدن جای این مریض . ترس از این که اصلا همه‌ی این دنیای در هم و بر هم سر به کجا دارد ؟ در خوابگاه در حالی که اینترن اتفاقات از خاطرات دختر بازی اش تعریف می‌کرد ۲ نخ بهمن پشت به پشت دود کردم . حس می‌کنم کم کم دارد دیر می‌شود . کاش اینجا بودی . جدیدا در جواب سوال مسخره‌ی ” چه خبر ؟ ” فقط می‌توانم بگویم : هیچ . یا احساساتم زیادی انتزاعی و پرت شده‌اند یا اینکه اصلا چیز جذابی برایم اتفاق نمی‌افتد . یا شاید اتفاق بیفتد و من نبینمشان . بعضی وقت‌ها زمان نمی‌گذرد . گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم گوشت اطراف ناخنم را تکه پاره کرده ام و عمیقا از این عمل لذت برده‌ام . وقتی ناخن‌های تکه پاره ام را می‌دیدی حسابی لجت می‌گرفت . یاد دخترک افتادم که با بغض دستش را به گلویش می‌زد و می‌گفت : ” اینجاست ، رد نمی‌شود . ” آدمی باید خودش را از غصه خوردن رها کند و به نومیدیِ تسلی بخش پناه ببرد . زیرا در نومیدی حداقل تکلیفت با خودت مشخص است . دیگر خیلی تلاش نمی‌کنی و از شکست سر خورده نمی‌شوی . اصلا این نومیدی خود گاهی بستری می‌شود برای درخشش وقایع کوچک. جوششی عجیب و غریب که در اندامِ آدم حرکت می‌کند مثل قطره رنگی کوچک که بر یک صفحه‌ی کاملا سفید می‌افتد . باید غصه را از دل وا کرد . در ذهنم نوک انگشت اشاره‌ام را کنار چشم راستت قرار می‌دهم و با ملایمت به پایین می‌لغزانم تا سر حد زاویه‌ی چانه‌ات اما خاطرات تخیل محض هستند و هیچ ‌سنخیتی با لحظه و واقعیت فعلی من ندارند . گاهی اتفاقاتی عجیب و غریب می‌افتد که نمی‌دانم از سر تصادف است یا نیرویی فرا زمینی دخیل است . مثلا امروز عصر کتاب می‌خواندم و نویسنده از اتفاقی در ساعت ۳ ظهر می‌گفت ، ناخودآگاه ساعتم را نگاه کردم و ساعت دقیقا ۳ بود . جدیدا از این دست وقایع برایم زیاد رخ می‌دهند . سرپرستار بخش از ساعت مچی‌ طلایی ام تعریف می‌کرد اما نمی‌دانست که این ساعت نیز چیزی جز تعدادی مولکول و اتم که در کنار هم قرار گرفته‌اند نیست و تفاوتی بنیادین با مدفوع یا استفراغ ندارد . ولی خب باور به یک تفاوت بنیادین بین چیز‌ها یک حقه‌ی قدیمی است که کانتراست محیط را بالا می‌برد و چیز‌ها را لذت بخش یا آزار دهنده می‌کند و پستاندار به این شکل یاد می‌گیرد که سمت چیز‌هایی که برای بقا و تولید مثلش مفید است برود و سمت چیز‌هایی که برای حیاتش خطرناک است نرود . حال انسان، با هوشِ بیشترش این فانکشن ذهنی را کمی بیچیده تر و حتی از مسیر طبیعی اش دور کرده . آفتابِ ظهر به شدت بد رنگ و بی روح است و همه چیز را زشت و غیر جذاب می‌کند . انگار با باطنی شرور قصد دارد بی حاصلی‌ها و ملا‌ل‌هایم را به من یاد آوری کند . اما ” با تاریکیِ هوا ، من و اشیاء از برزخ خارج می‌شویم . “