بلغور

من که‌ام ؟
امان از دستِ این سوالِ لعنتی. آیا به جوابی‌ میرسم ؟ گمان نمیکنم . از روزی که ندای‌ کنجکاوی را شنیدم و به سمتش حرکت کردم مسیر پر پیچ و خمی را سپری کرده‌ام . گاهی به خدا و گاهی به پوچی رسیدم . اما حاصل چه بود ؟ روز به روز افسرده تر ، روز به روز خسته تر ، روز به روز ناا امید تر از قبل . آیا این افکار سرانجامی برای من خواهند داشت ؟ آدم‌ها را از دست داده‌ام . مدتیست که به گوشه‌ای افتاده و گلیم خود را خود از آب میکشم و کاری به احدی ندارم . چرا که معمولاً با افکارم باعث آزار دیگران میشوم . و من خود به این مهم آگاهم . دیگر زحمتی برای به دست آوردن کسی‌ نمی‌کشم . خستگی‌ روز به روز بیشتر مرا از پا در میاورد . و اما درد . این موجود عجیب . دردِ فیزیکی‌ که هر روز در دست و پای سمتِ راستم حس می‌کنم و اینطور می‌نماید که قصد رفتن ندارد . دیگر زندگی‌ با درد را پذیرفته‌ام . راهی‌ ندارم . یا باید به مرگ سلام کرد یا درد را در آغوش‌ گرفت و به آن عشق ورزید . آیا فرشته‌ها به درد کشیدن من غبطه میخورند ؟ گرفتار مرداب شدم ، خودم را بیرون کشیدم اما لجن کل هیکل مرا آلوده کرده .‌ای کاش می‌توانستم خدا را بیابم و تقاضای پاکی کنم. آیا او به سخنان من گوش میدهد ؟ آیا من برای او اهمیتی دارم ؟ اصلا او کجاست ؟ چرا پنهان شده ؟ این سکوت ابدی خدا نشانهٔ چیست ؟ کلمات می‌آیند و ثبت میشوند .آیا این نوشته بر سوراخ‌های روحِ من مرهم می‌گذارد ؟ گمان نکنم . این هم یک بازی دیگر است . مثل همهٔ بازی‌های دنیا . آیا من به اختیار خودم این کلمات را مینویسم یا جبر دنیا با شما سخن می‌گوید ؟ آیا ما وجود داریم یا همهٔ ما صرفاً چشمان طبیعتیم ؟ میبینی‌ ؟ سوال پشت سوال . این ذهن به سوال پرسیدن معتاد است . حتا در خواب هم سوال میپرسد . پس از من نپرس چرا شب‌ها راحت نمیخوابی یا چرا هر شب حول و حوش ساعت پنج صبح از خواب میپری . ذهن گرفتار را آیا مرهم است ؟ نمیدانم .

آیا؟

به عنوان یک پزشک دائم با انسان هایی در تماسی که از چیزی(بیماری) آزرده شده اند.به صورت مداوم آزردگی می بینی تا جایی که خیلی از مسائل دنیا معنا و مفهوم طبیعی خود را از دست می دهند . تو تبدیل به سربازی می شوی که دائم در حال جنگ است . جنگ با بیماری ، درد و مرض . آیا کسی مطالعه ای در مورد شیوع PTSD بین پزشکان انجام داده است ؟ آیا دیدن تصاویر آزاردهنده برای ما عادی می شود یا صرفا آنها را در گوشه ای از ناخودآگاهمان دفن میکنیم؟

تغییر با طعم موسیقی

پس از میلیارد ها سال تکامل گونه ها پرچم طبیعت به دست انسان افتاد . طبیعت که از آخرین دستاوردِ جادویی خود شگفت زده بود شروع به شناخت و بازی با خود کرد . طبیعت موجودی طراحی کرد که خودآگاهی داشت ، با ابزارهای حسی محیط را ارزیابی می کرد و با مغز قدرتمندش آن ها را آنالیز و درک می کرد . طبیعت داشت خودش را می شنید ، خودش را می دید ، خودش را درک می کرد . پس از مدتی انسان متوجه شد که تکانه های حسی خاصی برایش خوشایند هستند ، بدون این که دلیلش را بداند . انسان شروع به تعریف مفهوم زیبایی کرد . انسان متوجه شد که صدا اگر با ریتم منظم باشد خوشایند و لذت بخش است و اینجا بود که انسان با استفاده از سازهای کوبه ای با موسیقی آشنا شد . انسان بدوی با ایجاد صداهای کوبه ای منظم می رقصید و وارد حالت خلسه می شد.درست مثل قبایل وحشی آفریقا . برای همین هست که ریتم های تکراری همچنان مهم ترین عنصر موسیقی Dance هستند. شاید سوال ایجاد شود که چرا این ضرب آهنگ به انسان اولیه لذت و خلسه می داد ؟ پاسخ این است که هیچکس نمی داند . تئوری های مختلفی وجود دارند ولی هیچ کدام مدرک و شاهد کافی ندارند. به طور کلی بدن انسان ریتم را درک می کند . ضربان قلب ، تنفس و راه رفتن همه مبتنی بر ریتم منظم هستند .این ریتم ها برای حیات انسان ضروری هستند . من معتقدم که موسیقی عشق بازی طبیعت با فرزند خود است . موسیقی کلام طبیعت است . مثل لالایی مادری برای فرزندش . اتصال هارمونیک انسان با طبیعت . این حس یکی شدن ، این حس هماهنگی، انسان را به اصل خود متصل می کند . هرچند شاید منطقی تر این باشد که از موسیقی به عنوان یک محصول جانبی انتخاب طبیعی یاد کنیم . محصول جانبی انتخاب طبیعی چیست ؟ مغزی که پس از سال ها انتخاب طبیعی و تکامل در اختیار انسان قرار گرفته میلیون ها function مختلف دارد که در شبکه ای پیچیده با هم تعامل می کنند و یک کُل به نام ذهن را به وجود می آورند . این شبکه ی پیچیده هدف مشخصی داشته و دارد اما این موتور قدرتمند قابلیت انجام کارهای دیگری را نیز دارد . مثلا تکلم برای بقا ایجاد شد ولی محصول جانبی اش شد روابط بین فردی پیچیده . موسیقی هم احتمالا محصول جانبی بخش شنوایی و ریتم شناسی مغز انسان است . مثلا ما در موسیقی اگر ملودی ها و آکورد های تنش زا بشنویم سریعا حالت گریز و فرار (که در اصل برای مقابله با خطر های طبیعی مثل شکارچی های طبیعی به وجود آمده که معمولا با فعال شدن هسته های عصبی سمپاتیکی همراه است .) در ما ایجاد می شود و وقتی آهنگساز موسیقی را روی نت یا آکورد خوشآیندی به اصطلاح ” حل ” می کند، لذتی عجیب به انسان دست می دهد . درست مثل زمانی که اجداد ما پس از فرار از یک شیر وحشی به خانه ی امن خود می رسیدند . این حس التیام را همه می شناسیم .
***
با افزایش جمعیت انسان و مهاجرت در سطح زمین انسان اولیه موسیقی را هم با خود در سطح زمین پخش کرد . اما این بار به دلیل فاصله جغرافیایی قبیله ها از هم موسیقی در جوامع مختلف به شکل های مختلف رشد کرد . به طوریکه با وجود اینکه در اصل یکی بودند ، اما به گوش شنونده ها کاملا متفاوت می رسیدند . اما علت این تفاوت چه بود ؟ ابتدا لازم می دانم اندکی تئوری موسیقی بگویم . موسیقی از صدا به وجود می آید . هر صدا به صورت کلی سه ویژگی اصلی دارد . اول فرکانس آن است . گوش انسان توانایی شنیدن محدوده ی فرکانسی بین ۲۰ تا ۲۰۰۰۰ هرتز را دارا می باشد . هر نت موسیقی فرکانس مشخصی دارد . مثلا نت لا ۴۴۰ هرتز می باشد . دومین ویژگی صدا رنگ آن است . برای درک رنگ صدا ۲ نت یکسان را در نظر بگیرید که یکی روی ویولن و یکی روی گیتار به اجرا در می آیند . هر ۲ فرکانس یکسان اما کیفیت شنیداری متفاوتی دارند . ویژگی سوم صدا بلندی آن است که نیازی به توضیحش نمی بینم . برگردیم به علت تفاوت موسیقی ملل مختلف . اولین علت آن فرکانس است . موسیقی از واحد های کوچکی به نام نت به وجود می آید . نت ها به صورت تکراری در محدوده ی فرکانسی تکرار می شوند . به طوریکه فرکانس هر نت را اگر ۲ برابر یا نصف کنیم باز به همان نت می رسیم . مثلا فرکانس ۴۴۰ نت لا است . فرکانس ۸۸۰ هم نت لا است و الی آخر . به فاصله ی فرکانسی هر نت تا نت همنام بعدی یک “اکتاو” می گوییم . حال اکتاو را می توان به شیوه های مختلف تقسیم بندی کرد . مثلا در موسیقی غربی هر اکتاو را به دوازده نت با فاصله ی مساوی تقسیم می کنند . اولین تفاوت موسیقی بین ملل مختلف همین تقسیم بندی فرکانسی است . بعضی ملل به ۱۰ قسمت بعضی به ۱۴ قسمت تقسیم کردند . این باعث شد که موسیقی ای که برای یک غربی خوش آیند است برای یک شرقی آزاردهنده تلقی شود . دومین تفاوت نوع ساز ها و رنگ صدا بود . هر ملتی سازهای خودش را پیدا کرد و گسترش داد . سومین تفاوت هم نوع ریتم بندی موسیقی بود . تفاوت آخر در نوع درک موسیقی بود . به نوعی که صدایی که به یک جامعه حس ترس میداد ، به جامعه ی دیگر حس شادی و رقص می داد.
***
و اما چرا موسیقی برای تغییر ؟
ایرانیان از دیرباز با موسیقی آشنا بوده و هستند . موسیقی ایرانی یکی از غنی ترین موسیقی های دنیاست . ما امروزه به لطف وسایل ارتباطی پیشرفته ای که در اختیار داریم به تمامی سبک های موسیقی دنیا دسترسی آزاد داریم . اما گوش ایرانی ها به صورت ذاتی با نت بندی ایرانی خو گرفته . به طوریکه خیلی از مردم با اکثر موسیقی های دنیا غریبه و ستیزه جو هستند . این در حالی است که هر سبک طعم و لذت خاص خود را دارد . درست مثل عقاید مان که خلاف خود را بر نمی تابیم و تفاوت را نمی پسندیم . توصیه من این است که موسیقی را وسیله ای کنیم برای آشتی با تفاوت ها . شروع به شنیدن سبک های مختلف کنیم ، موسیقی ملل مختلف را گوش دهیم ، سعی کنیم زیباییِ نهفته در آنها را پیدا کنیم . این شاید تمرینی باشد برای شنیدن صدای مخالف ، عقیده ی مخالف . تمرینی باشد برای شنونده بودن ، تمرینی برای تفکر آزاد ، تمرینی برای نقدپذیری. شاید در ابتدا کار سختی باشد ولی باور کنید نتیجه ی شیرین و لذت بخشی دارد . . اگر در اطرافتان افرادی هستند که گوش موسیقیایی محدودی دارند ، آنها را با سبک های مختلف آشنا کنید . وقتی شما بفهمید که به جز عقاید، علایق و انتخاب های شما ، عقاید ، علایق و انتخاب های خوب دیگری هم وجود دارد ناخودآگاه شروع به سفری طولانی در راه شناخت جهان می کنید. و این تغییری است که جامعه ما به آن نیاز دارد. به هم کمک کنیم برای رشد . و در آخر اینکه بخواهیم و شروع به تغییر کنیم .

انتخابات

دوازده سال بیشتر نداشتم که محمود احمدی نژاد در سال ٨۴ رییس جمهور ایران شد . به صورت کلی ١٢ تا ٢٠ سالگی سنی است که فرد گرایش عقیدتی-سیاسی خود را پیدا می کند و یا به معنای دیگر شخصیتش شکل می گیرد . فضای سیاسی کشور در این سال ها به گونه ای پیش رفت که جناح راست ایران به صورت مطلق قدرت را در دست گرفته بود و هرگونه گرایش به احزاب دیگر عناد با اصل نظام و گناه کبیره شمرده می شد . بدون شک من به عنوان یک جوان کنجکاو که مدت زمان زیادی را در دنیای مجازی به دنبال یافتن پاسخ سپری می کردم دچار نوعی تضاد شخصیتی شدم به صورتی که مشکلات عدیده ی کشور را می دیدم ، فساد را می دیدم و همزمان هیچ راه بدون دردسری برای مرمتِ ساختمان قدرت نمی یافتم . بارها به رفتن از ایران فکر کردم اما علاقه ی من به کشورم و ترس از غربت همیشه مانع این امر شد . باید راهی پیدا می شد. راهی کاملا صلح آمیز . گذشت و گذشت و هیچ اتفاق مثبتی که نیفتاد هیچ ، روز به روز با تحریم و اختلاس و فساد بیشتر روبرو می شدیم و این نتیجه ای نداشت جز ناامیدی ، انفعال و افسردگی . خود را در فضای سرد و تاریکی محبوس شده می یافتم و هرچه اتفاق می افتاد را به راحتی می پذیرفتم. سال ٩٢ رسید دکتر روحانی با شعارِ امید وارد میدان شد . در ابتدا گمان می کردم که این دفعه هم فقط شعار است و نه عمل . هرچه بود بدون فعالیت انتخاباتی خاصی رای دادم و دکتر روحانی رییس جمهور ایران شد . چهارسال اول را فقط نظاره گر بودم . کارهای دولت را کم و بیش دنبال می کردم . به صورت کلی راضی بودم . حرکت های مثبت زیادی اتفاق افتاد . فضای تک قطبی کشور کمرنگ شد . فضای نقد و مکالمه ایجاد شد . اما چرا انتخابات ٩۶ برای من اینقدر اهمیت داشت ؟راستش را بخواهید بعد از ٨ سال نا امیدی و سرما مدتی طول می کشد تا فرد دوباره احساس زندگی کند برای من ۴ سال طول کشید . حس می کنم که الان دیگر نوبت ماست . از امروز کارهای دولت را به دقت دنبال می کنم . در سخنرانی ها و همایش ها شرکت می کنم . نقد می کنم و فرهنگ نقد منصفانه را ترویج می دهم . در جامعه فعال تر خواهم بود . با نا امیدی و سرما مبارزه خواهم کرد . این دولت ، دولتِ ماست . ما هم شریکیم و باید فعالیت کنیم . رکود و رخوت فقط اقتصادی نیست و از نظر فکری نیز به رونق و حرکت نیاز داریم . از روحانی تشکر می کنم چرا که مزه ی امید را به من چشاند و مرا به کشورم متصل کرد . امیدوارم این حرکت رو به جلو متوقف نشود و روز به روز ایرانی بهتر را تجربه کنیم .

سقوط

طرفای ساعت ۵ بود که اومدی و پا گذاشتی درست رو سیاهیِ بین دو چشمام . آره چشمامو بسته بودم . نگات کردم . مات . یخ زده . بی حس . بدون حرکت . زل زده بودی تو نگاهم . چشمات مث همیشه گیرا و معصوم بودن . همون چشمایی که به قلبم گرما می دادن . همون چشمایی که به من قدرت می دادن . دلم میخواست دستم رو دراز کنم سمتت . بگیرمت تو بغلم و ساعت ها فقط موهات رو بو کنم و با انگشت اشاره ام از زیر چشم تا فک پایینت رو نوازش کنم . چقدر دلم برای اون حس لمس کردنت تنگ شده بود . همون موقع بود که دیدم چشمات دارن میلرزن . لبات آویزون بود . موهات مشکی . مشکی . شروع کردی به حرکت . یه دست به چپ . یه دست به راست . اومدم بگیرمت رها شدی رو به پشت . تو سیاهیه بین دو چشمام . سقوط کردی. دنبالت کردم . اول پوست و گوشتت جدا شد . بعد اعضا ، مغز و قلبت . همون جا بود که ایستادم و گذاشتم به سقوطت ادامه بدی . همونطور که دور و دورتر میشدی نگات میکردم . یه اسکلت بودی با ٢ تا چشم . ٢ تا چشم که تا آخرین حد سیاهی ، که هنوز قابل دیدن بودی، با درخششی عجیب منو نگاه می کردن . هعی . سایه ها زنده اند . سایه ها تا ابد زنده اند . می سوزم . می سوزی . خواهم سوخت . خواهی سوخت .

اقیانوس

لعنت به زندگی . لعنت به من . لعنت به احساسات . گاها اونقدر از دست همه چی شاکی می شم که نفسم به زور درمیاد . تاحالا شده به مرگ فکر کنی ؟ تاحالا شده خسته و کوفته از مسیر وایسی به افق نگاه کنی و ببینی همه اش بیابونه و اون دور از شدت گرما تصویر مثل موج روی هم می رقصه ، بعد بشینی و بگی دیگه بسه . تمام . آخ که دلم کباب میشه وقتی به درخشش اون دوتا گوی درخشان ِ سوار شده جلوی کشتی کوچک مورد علاقه ام فکر می کنم. تو این اقیانوس سرنوشت من چیه ؟ چرا همه اش طوفانیه ؟ دلم خشکی می خواد . دلم میخواد لم بدم رو ماسه های نرم ، پیناکولادا بخورم و سیگار دود کنم . دلم سکوت می خواد . دلم رهایی می خواد . میخوام حل شم تو طبیعت و جسم نداشته باشم . این تلاش ابدی انسان حالم رو به هم می زنه . چرا باید تن بدم به این تکرار اشتباهات گذشته ها . کشتی من شکست . خودم شکوندمش . خودم غرقش کردم . هه . حتما الان با خودت فکر میکنی که چه احمقی هستم که تو این طوفان این بلا رو سر کشتی کوچولوم اوردم . آخه خودمم همینم . خودمو قضاوت می کنم . احساس گناه . احساس درد . احساس ناتوانی . به خدا به آدم فشار میاد . کاش می شد رو کاغذ فریاااااااااد زد . حس منو نمی فهمی . خودم توش موندم . گیج ، سردرگم . هی می خورم تو دیوار مثل آدم مستی که از الکل زیاد دیوانه شده . لعنت به طعم تلخ الکل . لعنت به حالت تهوع بعدش . لعنت به سردرد و سرگیجه روز بعدش . قبلا مسکن بود . الان که هیچ . این هجوم اطلاعات متناقض تمومی نداره . بوم بوم بوم بوم . بسه دیگه . تمومش کنید . مغز من یه اتاقه که یه آدم چاق ،زشت و کریه نشسته داره از یه تلویزیون گنده بیست و چاری دنیا رو می بینه . کاش بلند می شد و صندلی رو بوم میکوبید تو تلویزیون و بعد فقط سکوت . فقط سکوت . فقط سکوت . فقط سکوت. فقط سکوت . فقط سکوت . سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت .

دژ باستیانی

اکثر ما در زندگی اهداف بزرگی داریم .برای رسیدن به آنها دائما در مسیر سنگلاخ زندگی رو به جلو حرکت می کنیم . هدف آنقدر ذهن ما را درگیر کرده که زیبایی های کوچک را نمی بینیم و با امید به فردایی بهتر دوران جوانی خود را نابود می کنیم . روزی به خودمان می آییم که دیگر کار از کار گذشته و زندگی از گرما و نشاط تهی شده است . آری ممکن است روزی به امیال و آرزوهای بزرگت برسی ولی وقتی که دوست عزیزی به نام مرگ دست روی شانه ات گذاشته ،این تحقق آرزو خود بدترین شکنجه و درد است . به راستی که این عجله و شتاب برای رسیدن به انتها چه سودی دارد ؟ اگر آخر مسیر همین آسمان آبی هم خاکستری شد چه؟ آن وقت است که قصد بازگشت می کنی ولی با دروازه ای بسته رو به رو می شوی . دروازه ای که به دست حرکت مداوم زمان قفل شده . آری زمان بی رحم است . تعارف ندارد . می گذرد . پیر می کند . بیمار می کند . و در نهایت می کشد .
پیشنهاد کتاب : بیابان تارتار ها اثر دینو بوتزاتی

کیهان کلهر

امشب یکی از بهترین کنسرت های عمرم را تجربه کردم . کیهان کلهر و سه نوازنده دیگر در تالار حافظ شیراز برنامه داشتند . موسیقی آن ها جادویی بود . عجیب بود و تاثیرگذار . داغ بود ، غم داشت ، عمیق بود ، جذاب بود. واقعا توضیح منطقی برای این موسیقی پیدا نمی کنم . این که چه اتفاقاتی افتاده که چیزی به اسم موسیقی پدید آمده مغزم را آزار می دهد . اگر خداباور باشی موسیقی قطعا کلام خداست و صحبت مستقیم او با بندگانش . اگر بی خدا باشی موسیقی سخن طبیعت است. این که چه اتفاقاتی در طول میلیون ها سال تکامل رخ داده که یک سری فرکانس های خاص برای انسان جذاب و شنیدنی شده اند . من از به وجود آمدن انسان ، دست ، پا ، مغز ، قلب و کلیه شگفت زده نمی شوم . من از شنیدن موسیقی شگفت زده می شوم . از اینکه طبیعت چه جادویی انجام داده . باورش سخت است که موسیقی از ماده برخاسته باشد . مغز من به دنبال دلیلی فرامادی برای وجود موسیقی می گردد .
چقدر غمگین شدم برای موسیقی سنتی ایران که با مرگ بزرگانش برای همیشه خواهد مرد و دفن خواهد شد . چه خوشبختیم که تا زنده هستیم می توانیم نوای ساز آن ها را از نزدیک بشنویم . همانطور که دوستان بتهوون و باخ خوشبخت بوده اند. ای کاش فرهنگ ایران بیش از این به قهقرا نرود و این غرب زدگی و ایران هراسی که اکنون بر ما احاطه پیدا کرده ،درمان شود . چقدر زیبا بود ، چقدر دلنشین بود . موسیقی جادو است. موسیقی من یکی را که دیوانه ی خود کرده . ای کاش در موسیقی غرق می شدم . از امشب دنیا برای من جای زیباتریست چرا که نوای ساز کلهر را از نزدیک شنیدم . شفا بخش بود. روح مرا درمان کرد . کاش می توانستم حضورا از او تشکر کنم . امیدوارم سال های سال این نوا خاموش نشود و انسان از نعمت وجود چنین استعدادی محروم نشود .

خرده جنایت های زن و شوهری !

زندگی آدم را به جایی می رساند که حتی درد کشیدن هم برایش لذت بخش می شود. این بی نظمی مطلقی که بر ذهن انسان حاکم است واقعا زیباست. بگذارید داستان را کامل بگویم .
چند روز پیش با خبر شدم که یکی از دوستانم در مؤسسه ای خصوصی نمایشنامه خوانی دارد . در واقع یکی از کارکترهای نمایشنامه را او روخوانی می کرد . نمایشنامه ی خرده جنایت های زن و شوهری اثر اریک امانوئل اشمیت . خلاصه بگویم که ما ٣ صندلی رزرو کردیم و به سمت موسسه ی مذکور حرکت کردیم . موسسه ای بود که در آن مشاوره هایی برای بهبود کیفیت زندگی و روابط ارائه می شد . در واقع مکانی بود برای کسانی که در منجلاب ازدواج گیر کرده بودند و به دنبال راه فرار می گشتند . به هر زحمتی بود درست قبل از شروع اجرا به مکان مورد نظر رسیدیم . در ابتدا متوجه شدیم که باید کفش هایمان را در بیاوریم و این بسیار بار سنگینی بود . کاش همان لحظه می توانستیم به موسسه پشت و به سمت خانه حرکت کنیم . اما دیگر دیر شده بود . کفش ها را درآوردیم و به اندرون موسسه سرازیر شدیم . اولین چیزی که توجه من را جلب کرد تضاد میان ما و آدم های آن جا بود . یک مشت زن و مرد ٢۵ تا ۵٠ ساله ، اکثرا متأهل و رسمی . چند عدد بچه ی شلوغ و بی ادب هم بین صندلی ها وول می خوردند . خلاصه ٣ صندلیِ اولِ آخرین ردیف را انتخاب کردیم و نشستیم . سکوت بر ما حاکم بود و بهت زده آن جماعت را نگاه می کردیم. به شخصه سنگینی نگاه های بی شماری را بر روی خودم حس می کردم . تو گویی آن آدم ها هم فهمیده بودند که ما از جنس آن ها نیستیم . خلاصه نمایش نامه خوانی شروع شد و رسما داستان ما هم ! در ابتدا تمام تلاشمان را کردیم که مثل انسان های بالغ و معقول عمل کنیم اما با دیدن حرکات خنده دار رفیقمان بر روی صحنه کم کم اوضاع برایمان بیریخت شد !خنده مان گرفته بود و نمی توانستیم که بخندیم . در ابتدا قابل کنترل بود و توانستیم بر آن غلبه کنیم . اما گویا طبیعت قصد داشت آزمایشی عظیم بر روی ما اجرا کند. این چنین شد که اولین اتفاق عجیب آن شب رخ داد! پیرزنی حدود ۵۵ ساله ردیف جلوی ما نشسته بود . از بد روزگار وسط اجرا موبایلش شروع به زنگ زدن کرد و خب همانطور که از یک زن میان سال ایرانی انتظار می رود سایلنت هم نبود ! خلاصه پیرزن حول شد و حالا هرچه تلاش می کرد که زیپ کیفش را باز کند موفق نمی شد . زیپ گیر کرده بود و پیرزن بی تاب بود . پس از کلی تلاش نا موقق پیرزن به اتاق کناری رفت، و بالاخره موفق به گشودن زیپ کیف شد و حدس بزنید که چه شد ! جواب داد ! باور بفرمایید نخندیدن به آن صحنه بسیار سخت و دشوار بود ! دقت داشته باشید که برای کسی که از قبل سعی در سرکوب خنده اش داشته کنترل خنده بر اثر محرک های بعدی بسیار دشوار خواهد بود . شما مثل یک بمب ساعتی می شوید که کوچک ترین محرکی شما را منفجر خواهد کرد . از آنجا بود که شکنجه شروع شد . من یک اپسیلون با انفجار فاصله داشتم . فضای اطراف کاملا ساکت بود و همه داشتن به دقت به اجرا گوش فرا می دادند ، به جز ما سه نفر . دچار نفرین خنده شده بودیم و نمی توانستیم بخندیم . آه که هیچ نمی توانید درک کنید که چقدر سخت و مشکل بود . آبروی ما و دوستمان روی میز قمار بود . یک خنده ی کوچک از یکی از ما کافی بود تا ٢ نفر دیگر هم مثل بمب اتمی منفجر شوند . آن جا بود که برای مبارزه با خنده ام شروع کردم به تفکر راجع به مرگ خودم . خودم را در حال شکنجه شدن و مرگ تصور می کردم . خودم را در عمیق ترین و مرگبار ترین درد های دنیا تصور می کردم . این به من کمک کرد تا حدودی بر خنده ی تجمع یافته ام غلبه کنم . درد به انسان کمک می کند تا از خوشی به جنون نرسد . باعث می شود رفتارش متعادل شود و کنترل امور را از دست ندهد . به درستی که اگر درد و عذاب نبود انسان تا حالا هزاران بار منقرض شده بود . احتمالا در گذشته انسان هایی بوده اند که کلا درد و غم نمی کشیدند و در خوشی مدام غرقه بوده اند . مسلما همه به چشم یک دیوانه به آن ها نگاه می کرده اند و در نتیجه آن ها از تولید مثل محروم شده اند و لذا انتخاب طبیعی درد را برگزیده . درد لازمه ی پیشرفت و تمدن است. برای همین است که انسان مدرن غمگین است. خلاصه از این یکی هم به سلامت گذشتیم تا آن اتفاق شر و نابود کننده رخ داد . دوستمان قبل از اجرا گوشی هایش را به ما سپرد . اواسط اجرا بود که تصادفا فلش لایت گوشی دوستمان (که دست ما بود) روشن شد ! حالا ما هرچه تلاش می کنیم نمی توانیم آن را خاموش کنیم ! گوشی را برعکس روی زمین گذاشتیم و پس از ۵ دقیقه تلاش توانستیم فلش لایت را خاموش کنیم ! باور بفرمایید اگر اتفاقات قبلی مثل زخمی سطحی بودند این یکی دیگر تیری مستقیم به مغز بود ! نتوانستیم تحمل کنیم و از سالن خارج شدیم ! به مدت پانزده دقیقه مداوم می خندیدیم . آبروی رفته مان برایمان مهم نبود چرا که می دانستیم دیگر آن آدم ها را نخواهیم دید . تمام مدتی که ما در حال دیدن اجرا بودیم بچه ها در اتاق بغلی مشغول بازی و سر و صدا بودند . هرچه به آن ها تذکر می دادند انگار نه انگار !چنان در شادی کودکانه شان شناور بودند که دنیا و تمام آدم بزرگ ها برایشان هیچ اهمیتی نداشت . ما هم همان سیستم را پیش گرفتیم . مثل بچه ها می خندیدیم و هیچ برایمان مهم نبود. به راستی که بزرگ شدن یعنی جدی گرفتن درد ها و آدم هرچه درد را بهتر درک کند بالغ تر خواهد شد! کاش همیشه در کودکی ام باقی می ماندم ! اما می شود سعی کرد که کودک بود و من این کار را خواهم کرد! /تمام/