آمپول

ای تجلی گاه علوم اطبا،ای معجزه ی کوچک ، ای زیبا روی،ای محقنه۱،ای تیغ برّان،ای شیر غرّان،

ای آمــــــــــــپول….

مدتی است که میخواهم قلم به دست بگیرم و بگویم و بنویسم از درد قلبم،دردی که همانند آتشی در جنگل قلب من شعله ور است. میسوزاند جان مرا.چه روزگارانی بود آن ایّام که سرما همی میخورد مارا.و ما همی میخوردیم کپسول را و همی به تو میخندیدیم.گفته اند و شنیده ایم که اساس عداوت ز همان ایام بگذاشتی و به خواب بدیدی که قدحی گوارا ز خون من سر همی کشی.به یا دارم شبی سرمایی غول آسا چنان بر صحرای جانم خیمه زده بود که آتش از نهادم برخاسته و میسوزاند مارا تَبی سی و نه درجه ای که گایتون به مانند آن ندیده و ابن سینا ننوشته و بقراط نخوانده .امان از تو ای هیپوتالاموس که همی چون باکتری بدیدی و غره بشدی و تفکر بکردی که خواهی کشت آنها را، بدین آتش جانم بسوختی… گویی اگر تخم مرغی بشکاندی بر جبین این عبدِ عدیم القیمه۲ نیمرو بشدی در دم.نیمرویی که حکایت از آتش درون میکرد همی…

…وای بر تو ایهاَ لنیمرو

والده پایم در آب یخ مینهاد و پارچه نخگون ملقب به گاز را بر جبهه ی۳ جانم مکان میداد.خنکای آن آب زلال هم بر این آتش کارگر نبود و همی میسوزاند مارا.

جرعه ای آب به من همی نوشاندند و استامینفنی همی بزدیم به امید شفا ولیکارگر نیامد…

صبح بشدی و شعشعه ی زر گونِ خورشید بدیدیم. به دست والد به دار الشفائه ی قریب به خانه ی درویشی پدری برده شدی…

مرا روی دوصندلی دراز کشان همی خوابانیدند و رفتند در پی رخصت من باب زیارت حکیم…

چهارصد تومانی بدادیم و داخل مکتب حکیم بشدیم و بنشستیم.و آنجا بود که تجویز شد همی پنی سیلینی عظیم و مخیف۳

که ملیونین۴ اندازه داشت و مترین طول….

با تضرع حکیم را گفتم :یا حکیم،بده کپسولی و درد را خاموش کن.بدین عذاب مرا دچار مکن…

جواب آمد همی برو بچه جان نظام۵ داده ام بی حسی بزنند تورا همی.

ولی خود همی دانستم و در دل بگفتم که خودت را همی خری…

همی آمپول بگرفتیم و برفتیم بر تخت دراز کشیدیم،انتظاریست بسی دردناک،آمپول زن را پس کجاست؟،پس چر نمی آید؟

انتظار به پایان آمد و لحظه موعود فرا رسید و منتظر به عذاب دل برسید.

آمپول زنی بود میانسال که برق سبیلش طیاره ز آسمان می انداخت و خون چشمش گرگ را همی فراری میداد.اگر به قرص صورت رنگی مانده بود گویی آب بشدی و برفتی و صورت به مانند گچ بشدی.

آنجا بود که دیدمش…

.ابلیسی بود مهیب که مخزنی عظیم داشت و به سر تیغی بران به سان شمشیر آندوریل۶

به یکباره سردیه دردناکی حس بکردی و بوی الکلی بس آزار ده..همی پمبه ی الکلین بود.

آن ناجوانمرد سپس ابلیس سر آهنی را بر جان من همی بزد.چنان میسوخت که چشمانم پر ز اشک شده بود…

به کل شاید ده چشم بر هم زدن بود ولی عمری بگذشت و روح بکاهید و اعصاب داغون بکرد و اشک همی درآورد…و هی بسوخت و بسوخت و بسوخت…و باز هم بسوخت…

بدان هنگامه بود که بی حسی همی اثر بکردی و پای چپ همی لنگ بشدی…

من باب ختام بگویم که روزی میرسد که انتقام از تو بر میگیرم یا آمپول و عَلم فتح و پیروزی بر میدان تو بر خواهم افراشت.

بیست و یک ذوالقعده هزار و چهارصد وسی و دو

نوزده اکتبر دو هزار و یازده

حسین الویلیام عرب زاده

——————————————————————————————————————-

۱٫آمپول

۲٫بی ارزش

۳٫پیشانی

۴٫دو ملیون

۵٫سفارش کرده ام

۶٫شمشیر آراگورن