آب نبات چوبی نسخه ٢.٠١

نظریه :آب نبات چوبی های نسل جدید هیچوقت تمام نمی شوند .اثبات : وقتی شما یک آب نبات چوبی می خرید ، پس از باز کردن بسته بندی و پوسته ی رویی ، در ابتدا به شدت درگیر مکیدن آب نبات می شوید و از مزه ی عجیب و غریبش لذت می برید . این قضیه در آب نبات های قدیمی هم بود ولی پس از مدتی با اتمام آب نبات حس نا امیدی عجیبی برای مک زننده به همراه داشت . اما امروزه و به کمک تکنولوژی ، شما پس از مدت زیادی تلاش به مرکز آب نبات چوبی می رسید که سفت ترین ، زمخت ترین و محکم ترین آدامس دنیا را دارد . تجربه نشان داده اگر تا ابد هم این آدامس را بجوید از بین نمی رود و ثابت قدم می ماند . پس آب نبات چوبی هیچوقت تمام نمی شود . احتمالا اولین مهندس صنایع غذایی که آب نبات چوبی های نسل جدید را طراحی کرده نیز به همین موضوع فکر می کرده . /پایان/

اتاق قرمز 

آیا این واقعیت داشت ؟ اتاقی کوچک با کاغذ دیواری قرمز آجری .اتاق به اندازه ای کوچک بود که به زور یک میز چوبی  نهارخوری ۴ نفره در آن گذاشته بودند . من این طرف میز نشسته بودم سمت چپ میز . او آن طرف بود متمایل به سمت راست. نسبت به هم جوری نشسته بودیم که اگر خطی از من به او وصل می شد بزرگترین قطر میز را می ساخت . این اولین بار بود که اینگونه ساده و رو در رو با هم ملاقات می کردیم . 

من : تو اینجا چه کار میکنی؟

او : من همیشه بودم ، تو نمیدیدی 

و سپس در حالی که زیباترین و کشنده ترین لبخند دنیا را می زد گفت : “لجباز!” . و به سمت راهرو پشت اتاق حرکت کرد 

اردیبهشت ٩۵ / شیراز

آینه ی روح

گویند که چشم آینه ی روح است . این را باید با طلا نوشت و بر سر در دنیا نصب کرد . چشم ها ، این ٢ عنصر مرموز بشری . همیشه عاشق معما بوده ام . و چه معمایی بهتر از چشم ها. یا بهتر بگویم ، چشم هایش . آخ . چشم هایش . از روز ازل چنان سیاهی چشمانش ، زندگی ام را سیاه کرده که نگو و نپرس . گویی عنصر سیاهی چشمانش را جدا کرده ،با حلالی مخلوط می کند و قلب مرا هر از گاهی تالاپ توی این سیاه ترین رنگ دنیا فرو می برد . من این حقیقت را می دانم . این آلودگی قلبم را در لحظه لحظه ی عمرم حس می کنم . و هیچکس نیست که بتواند ذره ای این را بفهمد . نه واقعا هیچکس به جز خودم . آخر این چیزی نیست که کلمات و زبان بخواهند وامدارش باشند . باید مستقیم و بدون واسطه آن را حس کرد . شاید برای نزدیک شدن باید در چشمانم نگاه کنی. باید ساعت ها در چشمانم زل بزنی بدون این که چیزی بگویی . شاید اندکی نزدیک شدی . بارها از خودم پرسیده ام که آیا واقعا دلم میخواهد کسی این راز نهفته را بفهمد یا نه ؟ پاسخ این سوال را هنوز نیافته ام .اصلا این  که من همیشه عینک طبی به چشم دارم خودش نوعی دیوار است. چرا که از پشت عدسی اشیاء با واقعیتشان فرق دارند و دوم شخص حاضری که میخواهد به چشمانم نگاه کند اصلا تصویری خلاف واقع واقع می بیند . این دیوار را دوست دارم . تا زمانیکه پاسخ سوالم را نیافتم بهتر است که پشت دیوار کز کنم و از آرامش و سکوت آن  لذت ببرم . حسی مبهم به من می گوید که این سرگشتگی را تا مرگ باید با خودم حمل کنم . این تصوری ترسناک است . به طوریکه مغز من به سرعت قصد فراموشی اش را می کند . مثل خیال مرگ که چه زیبا فراموشش می کنیم . این درد ها مثل دمل های چرکی گاها سر باز می کنند و با هر رابطی که پیدا کنند بیرون می ریزند . گاه این رابط زبان است و انسان می نویسد . گاه این رابط موسیقی است و انسان موسیقی می سازد . گاه این رابط به صورت تصویری است که نقاش می کشد  . هر چند که همه این ها فقط مانند جلد کتاب می مانند و هیچکس به محتوای درون کتاب تو دسترسی نخواهد یافت چرا که این محتوی دانشی است که باید بدون رابطه به دست آورد و این ممکن نیست . فقط یک راه برای نزدیک شدن به آن هست . آن هم چشم هاست . چشم هایش . آخ …

کهکران

و خروس می خواند و ما خستگانِ گرسنه کوله پشتی هایمان را روی فرش خاک گرفته انداخته ایم و سر روی آنها نهاده و به زیر آسمان درخشان منتظر غذاییم . مرغ شکم پری دارم که خیلی هم دوستش دارم . اصلا نمی دانم که اسم این دِه چیست . چقدر دنیای من با همه ی این ها متفاوت است . انگار من به سمت شرق و این ها به سمت غرب می روند . چقدر حس این شکاف روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. نمی دانم این مسیر ها به کجا ختم می شوند . شاید من دارم روز به روز تنها تر می شوم و خودم خبر ندارم . از روزی می ترسم که تمام دوستانی که دارم به گوشه و کنار دنیا بروند و من بمانم و حوضی که ماهی ندارد و چقدر سخت است ماهی پیدا کردن . از معاشرت با مردم اذیت نمی شوم و گاها خوش هم می گذرد ولی این دلیلی بر نزدیکی من به این افراد نیست . فقط وقت است که می گذرد و در پستوی خانه ام خبری از آنان نخواهد بود. و اگر از ماهی های حوض من هستی بدان که دلیلی هستی برای ادامه دادن . ادامه دادنی که بسیار لذت بخش تر از کثرت با جماعت گاو هاست . گاو هایی که روزانه ٣ کیلو یونجه می خواهند و اکثرا شیر هم ندارند . اگر صاحب گاوداری می توانست نصف بیشتر را سلاخی می کرد . همانطور که شورووی کمونیست جماعت اضافی را سلاخی می کرد . راستش را بخواهید در مرغ شکم پُرَم مو پیدا کردم . مویی سفید و بلند . احتمالا متعلق به پیرزن صاحب مزرعه است . اوج بی انصافیست که الان بخواهم از او گلایه کنم که چرا مو بود و فیلان . این همه زحمت کشیده و الان من طلبکار باشم ؟ عده ای در کنار ما شلم بازی می کنند . می گویند پاس دادن روی ۴٠ بهتر از منفی خوردن روی ۴۵ است . و چه خوب است اگر همیشه ضرر کم را بخریم و ضرر بزرگ را بفروشیم . حیف که انسان ابله و حریص است .و دوغ را ننوشیدم از ترس بروسلوز . آیا این یک نشست عصرگاهی بود یا پایانی جذاب بر این ماجراجویی من…احتمالا هر دو . 

عشق مادرانه

مادر : خالص ترین عاشق دنیا یا مرموز ترین معتاد دنیا ؟ شاید این سوال در ابتدا برای شما کمی دردناک باشد . به احتمال زیاد الان اندکی ستون های قلبتان شروع به لرزش کرده . خب کاملا طبیعی است . نوشتن این مطلب برای خود من هم به همراه دردی عجیب و غریب است . انگار موجودی با قرار دادن کف دستش روی دهان من ، سعی در ساکت کردن من دارد .خب و اما مادر .موجودی که بینهایت فرزاندنش را دوست دارد ، به آنها رسیدگی می کند ، همه زندگی اش را وقف فرزندانش می کند و هزاران نکته مثبت و سرشار از محبت دیگر که تا فردا می توانم بنویسم ولی خب نیازی نیست زیرا که هم قبلا گفته شده و هم شما کاملا می دانید . ولی خب اینجا یک سوال مهم ایجاد می شود : چرا عشق مادر به فرزند وجود دارد ؟ اینجاست که شما پس از اندکی تامل و جست و جو در ذهنتان به یک بن بست بر می خورید و سریعا جنبه های روحانی و عاطفی فرا مادی را دخیل می دانید چرا که هرجا مغز انسان برای تفسیر وقایع به مشکل بر می خورد با استفاده از تعاریف ماورالطبیعه سعی در جواب دادن می کند . اما من دوست دارم از جنبه ی دیگری به قضیه نگاه کنم . طبق نظریه انتخاب طبیعی موجودات زنده به صورت طولی با هم ارتباط دارند و موجودات پیشرفته از تکامل موجودات ابتدایی تر به وجود آمده اند. امروزه دیگر هیچ زیست شناسی شک ندارد که انسان نتیجه ی تکامل موجودات پیشین است . بنابراین برای یافتن جواب باید نگاهی به موجودات زنده ابتدایی تر کنیم. ماهی ها ، و خزندگان هیچ نوع محافظت خاصی از فرزندانشان نمی کنند . صرفا تخم گذازی می کنند و می روند . اما در پستان دارن و پرندگان به عنوان دو قطب پیشتاز چرخه تکامل ما حمایت والدین از فرزند را داریم . اصلا به وجود آمدن پستان در طبیعت به نوعی تغذیه فرزند را به مادر متصل می کند و رسما انتخاب طبیعی حمایت والدینی را ایجاد می کند . هرچه موجود پیشرفته تر می شود این حمایت هم پیچیده تر و عجیب تر می شود . در واقع این موضوع به بقا و ماندگاری فرزند در طبیعت کمک می کرد و در نتیجه ژن را در زمین تکثیر و افزایش می داد . ولی این موضوع به چه صورت اتفاق می افتد ؟ چرا حیواناتی که از هوش بسیار پایینی برخورداند باز هم فداکارانه از فرزندانشان حمایت می کنند ؟ جواب در مغز است . در مغز پستانداران کانونی داریم به نام مرکز پاداش. این کانون به این صورت عمل می کند که وقتی حیوان کارهایی در جهت بقا و تکثیر خود انجام می دهد میزان اندکی دوپامین در مغز ترشح می کند که این فرایند ایجاد کننده ی حس لذت است .مثلا غذا خوردن که مهمترین نیاز های بقا است یک امر لذت بخش است . یا ادرار کردن در شرایطی که مثانه به شدت پر شده . یا رابطه ی جنسی که به تولید مثل و تکثیر گونه منجر می شود لذت بخش است. بعضی مواد مخدر هم همین مرکز را فعال می کنند . حال این سیستم در جنس ماده ی پستانداران جوری عمل می کند که جنس ماده از مراقبت ، شیردهی و رسیدگی به فرزندان لذت ببرد . زیرا مرکز پاداش کد گذاری شده که پس از انجام این اعمال مادرانه میزانی دوپامین ترشح کند . اصلا وجود این سیستم در جنس ماده از ویژگی های پستانداران است و از مهم ترین عوامل بقا و موفقیت آنهاست. مراقبت مادرانه بسیار در بقای گونه نقش دارد . اگر نبود گونه به سرعت منقرض می شد.حال هر عملی که منجر به تولید دوپامین بشود به شدت اعتیادآور است. انسان به عنوان اولین موجودی که به خودآگاهی رسیده همچنان جسم فیزیکی دارد که از اجداد حیوانی اش به ارث برده. پس قاعدتا اکثر این سیستم ها در انسان هم وجود دارد . وجود مرکز پاداش و تاثیرش در رفتار انسان تقریبا موضوعی ثابت شده است . با این تعاریف جواب دادن به سوالی که مطرح کردم دیگر خیلی سخت نیست . چرا عشق مادر به فرزند وجود دارد ؟ زیرا مرکز پاداش مغز مادرها وقتی از فرزندشان محافظت و نگه داری می کنند دوپامین ترشح می کند و این لذت ناشی از دوپامین را ناخودآگاه وجودشان حس می کند . شدت لذت به حدی است که مادران ناخودآگاه به آن شدیدا اعتیاد پیدا می کنند . اعتیادی که امکان ترکش بسیار ناچیز است نتیجه ترک اعتیادش هم همین افرادیست که کودکشان را آزار می دهند یا بعضا می کشند . پس مادران فرزندان را به خاطر خودخواهی و لذت خودشان عاشقانه دوست دارند . برای همین رابطه مادر – فرزندی یک تعامل برد-برد است و در واقع فداکاری معنی ندارد . البته همه این ها تلاشی مذبوحانه برای یافتن جواب است . حقیقت هرچه هست عجیب و دست نیافتنیست ولی می توان به آن نزدیک شد . /پایان/

فیروزه

چقدر دنیا جای عجیبیست . نیم ساعت از آن شهر پر هیاهو و اعصاب خورد کن دور میشوی و میرسی به بهشت . درست وسط دو تا کوه . یک رودخانه فیروزه ای زندگی میکند . تصویر ساده است . رودخانه و پسری ریشو که کنار آن روی تخته سنگی نشسته و پایش را در آب فرو برده . آن پسر منم . صدای سمباده خوردن سنگ های کف رودخانه انگار کثافت ها و لکه های روح مرا هم سمباده میکشد . خیلی حس خوبیست که بدانی این رودخانه دائما در حرکت است . حتی وقتی توی اتفاقات بیمارستان در حال سر و کله زدن با مرگ انسان ها هستی باز هم این رودخانه در جریان است و آواز می خواند . رها از دنیا . فقط آواز میخواند . شششششششششش. گوش کن . سعی کن ریتم صدا ها را حس کنی . سرعت رودخانه تغییر نمیکند و صداها طبق یک ضرب آهنگ خاص گوش را نوازش میکنند . طبیعت بزرگترین رهبر ارکستر دنیاست . ای کاش حداقل هارمونیکایم را به همراه داشتم. شاید میتوانستم با رودخانه همنوازی کنم . پاهایم لمس و بی حس شده . سفید مثل برف . خنکای آب آنقدر معصوم و عجیب غریب است که من را از همه فکر و خیال هایم رها میکند.روی تخته سنگی کنار رودخانه نشسته ام . کنارم یک تخته سنگ دیگر است که هر از گاهی تصاویر نا مفهموم و گذرا از دختری مو مشکی با چشم های وحشی و نافذ ، مو هایی لخت و بلند ، گردنی کشیده ، نگاهی مهربان و عمیق ، اندامی ظریف و متقارن می بینم که انگار به من خیره شده ولی همین که نگاهم را رویش متمرکز میکنم محو می شود و مثل دود به هوا می رود و خالی بودن تخته سنگ مثل پتک به سرم میخورد . ای کاش می توانستم زمان را متوقف کنم. بروم کنارش بنشینم . دست های احتمالا سردش را بگیرم و هماهنگ با سکوت زبان ،به صدای رودخانه گوش بدهیم . حس می کنم که او هم این ریتم ، این تقارن را حس می کند . چرا که هربار بر آن تخت سنگ ظاهر می شود همانطور ساکت و مرموز نشسته انگار دهانش مهر و موم شده . اگر بخواهم لباسی برایش انتخاب کنم ، آن لباس پیراهنی بلند از جنس حریر است به رنگ همین فیروزه ای که روی رودخانه می درخشد .فیروزه ایِ پیراهن هرچه به سمت حاشیه پایینی می رود کمرنگ تر می شود تا در نهایت در تمیز ترین سفیدِ دنیا محو شود . چقدر تصور او با این لباس روی تخته سنگ جذاب و شیرین است . و چقدر این پتک دردناک است. شششششش گوش بده .

Delayed Puberty

Delayed puberty is defined as absence of the start of maturation at the expected time.

رشد متعالی به چه معناست ؟ آیا چیزی جز این مجالس دو نفره ما و تفکرات ما پیرامون زیر و بم هستی می باشد ؟ آیا این کنجکاوی های ما نیستند که ما را می سازند و ما را شکل می دهند ؟ اصلا مزه زندگی به همین ها نیست؟

کودکان را نگاه کنید . ببینید که چطور دنیا را کاوش می کنند . همه چیز را کامل بررسی می کنند . هیچ چیز عجیبی برای یک کودک وجود ندارد زیرا همه ی دنیا برای او جدید است . آدم ها درست روزی که دست از این کنجکاوی ها بر می دارند بزرگ می شوند و کم کم در کنار تغییرات فیزیکی بالغ خطاب می شوند . آیا این بلوغ به واقع نوعی خسران نیست ؟ به شخصه هنوز تن به این ردای غبارآلود نداده ام . کودکی ام هنوز اندک نفسی می کشد و من با تمام وجود در تلاشم آن را حفظ کنم . زیرا که تمام وجود من کودکی ام است و اگر من کودک نباشم رسماً مرده ام . از هم بازی شدن با دیگر کودکان لذت می برم . آری من کودکی ام هنوز تمام نشده و به این موضوع افتخار می کنم . هنوز راه درازی تا بلوغ مانده . یک جا ، یک روز بالاخره خسته می شوم و تن به رخوتِ بلوغ می دهم . و آن روز مرا مرده خطاب کنید . حقیقت پنهان است و دل پر آشوب. درمان این آشوب غیر ممکن است چرا که آرامش به موازات یافتن حقیقت اصیل به دست می آید و این دست حقایق یا وجود ندارند یا اگر هم دارند چنان پنهانند که دست کس بدان ها نرسد . عموم مردم بر این باورند که درس و دانشگاه انسان را رشد می دهد . زهی خیال باطل چرا که این کلاس ها و دروس جز لکه های چرک منقش بر آینه هستی ات نیستند . و چه ساده لوحانه گمان می برند که تو در بهترین موقعیت ممکن قرار داری و چون فلان دانشگاه می روی و فلان رشته می خوانی خوشبختیت تضمین شده است . اینان هیچ از شور ، اشتیاق و دردی که در این سینه می گذرد نمی دانند . کاش می شد دنیایی ساخت که پول نبود ، زندگی اجتماعی ساده بود و انسان ها صرفا کودک می ماندند . چقدر کیف می داد میلیون ها کودک شاد و خرم در کنار هم دنیا را کشف و جست و جو می کردیم .همه این ها را گفتم که بگویم چقدر دلم می گیرد وقتی در بدو ورود به خانه پدرم به جای احترام به کودکی ام به بوی سیگار روی لباسم گیر می دهد. 

 برده داری مدرن شماره یک

کودکی را دیدم که عاشقانه پس گردنی میخورد . علت را پرسیدم جواب دادند که کودک عاشق آب نبات چوبیست . پرسیدم خب عاشق آب نبات چوبی باشد ، چه ربطی دارد ؟ جواب آمد که در پس هر پس گردنی آب نباتی به کودک داده می شود . درست مثل نظام پول در سیستم سرمایه داری . مثل سگ کار می کنی و در جواب میزان ناچیزی کاغذ به نام پول دریافت می کنی . جدیدا که حتی پول هم نیست . فقط یه عدد دیجیتالی که واست اس ام اس میشه .  برده داری به سبک مدرن .مثل سگی بر روی تردمیل در حالی که استخوانی در مقابل تردمیل آویزان شده . این مبحث رو مفصلا باید شکافت . سریال پست هایی خواهم گذاشت و نظر شخصیم را تفت خواهم داد . فعلا