پولاک ، شماره پنج

آرومم ، بعد از کلی وقت !اینا کی ان ؟ چی میگن ؟

“لا اله الا الله ، لا اله الا الله ، لا اله الا الله . . .  ”

 ***

10998354124_2b2f05aed8_b

یادته میگفتی بزرگ شی درست میشه ؟ تا کی آخه ؟  چیزی که من میبینم بیشتر شبیه یه زندگی ماشینی و سگیه پسر . خیلی خوشبین بودی ! اشتباه میکردی ! اشتباه ! کاملا تو خیال و دنیای خودت گیج بودی .میگفتم تشنمه ! میگفتی صبر کن، طاقت بیار .نور رو پیدا کن ، برو به سمتش ! حرفاتو باور میکردم ،دروغ چرا؟همیشه نور رو از دور می‌دیدم ولی گولم زده بودی! هرچی میرفتم بهش نمیرسیدم !اصلا هنوزم میبینمش ! تا کی قراره این سراب نورانی ادامه داشته باشه ؟؟  دارم هلاک میشم از تشنگی ، دیگه به اینجام رسیده . . .

***

یادته رو تپه‌های بیرون از شهر ، وسط گل و گیاه و گرگ و شیر دوچرخه سواری میکردیم . یادته چه ذوقی میکردی میرسیدیم بالای تپه ؟ عاشق شیب بودی ، راحت دوچرخه رو ول میکردی سر میخورد میرفت پایین ولی وقتی میرسیدیم پایین قُر زدن‌هات شروع میشد ! یادته اون جای همیشگیمونو ؟ کمتر کسی اونجارو بلد بود  ! سر میخوردیم میرفتیم پایین . دوباره جون کندن ، دوباره تلاش که برسیم بالا . بالا که میرسیدیم تپه بعدی رو میدیدیم. همیشه از تپه خودمون بلند تر بود ، پشتش معلوم نبود . میگفتی اَه چه بلنده! یعنی میتونیم بریم بالا؟  به شوق سُر خوردن از تپه بعدی  دوباره کلی جون میکندیم  می‌رفتیم بالا ! راستی ! اصلا مگه راه برگشتی هم بود ؟ ؟

***

یادته اعصابم خورد شد ، زدم زیر گریه ! گفتم اینجا که همش بیابونه ، پس دریاچه کجاست ؟ سنگ ریزه ‌های سفید و گرد کجان ؟حوصله‌ام سر رفته بود !  چند روز بعد زنگ زدی ، یه دوچرخه اورده بودی . اشاره کردی به اون دور دورا  گفتی اونجارو میبینی ؟ یه سری تپه‌است .گفتی تو روزنامه خوندی پشت اون تپه ها یه آبشاره ! صاف میریزه تو بزرگترین دریاچه دنیا ! بت گفتم من به این روزنامه‌ها اعتماد ندارم،  گفتی سردبیرش آدم حسابیه ! سوار شو بریم ! تو دلم گفتم : پس دریاچه خودم چی میشه ؟ فکرمو خوندی ، گفتی صبر کن ! بزرگ شی درست میشه !

***

یادته میگفتنی از تولیدی “ع” بیای بیرون ، حدودا چهل کیلوتر به سمت راست بری  میرسی به دریاچه ؟ عاشق دریاچه بودم !فک کن دریاچه فقط مال خودت باشه!میگفتی اینقده آبش زلاله سنگ ریزه‌های تهش رو میشه دید ! کنار آب وایسی  ، چشاتو ببندی، بپری تو آب،  مثل یه ماهی ، سکوت ، صدای به هم خوردن آب! آرامش ، یکم خنکه !کاش میشد اونجا  روی سنگ ریزه های سفید و گرد ، بی سر و صدا نشست .سکوت زیر آب ، تشعشع خورشید ! چقدر خوبه . . .

/پایان/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *