چاقوی دست ساز

نشسته بودم تو حیاط ،اومدی نشستی کنارم ، دست انداختی دور گردنم . که چی ؟ مثلا آرومم کنی؟ بعد از حرفای همیشگی و بیخیال گفتنای روتینت دوباره شروع کردی به نصیحت کردن، این کار رو بکن ، اون کار رو نکن … میگفتی چشاتو وا کن ، اطرافتو ببین ،اینقد ناشکری نکن . گفتم ناشکری چه کوفتیه دیگه؟ فقط خستم ولم کن برو لطفا . میدونسی ناراحتم ،درکم کردی نشستی ساکت ،چشات برق میزد . گفتی نمیخوام ناراحتتیتو ببینم ،شاد باش، بخند . گفتم ناراحت نیسم . تو خودمم یکم. گفتی دروغ میگی،از چشات میخونم ،چی شده چرا حرف نمیزنی ؟ داد زدم پاشدم برم بیرون قدم بزنم . دنبالم اومدی . گفتم حوصله ندارم برگرد . قبول نکردی اومدی . پنج قدم نرفته بودم سرزنشات شروع شد .کار دیگه هم بلدی؟وزوز میکردی چرا اینکارو کردی چرا اونکارو کردی ،ای کاش این بلا رو سر خودت نمیوردیو فلان و فلان و فلان . . .  اه کاش صدات قطع میشد . کاش راحتم میذاشتی…بت گفتم بعضی وقتا آدم فقط میخواد تنها باشه، راستی شده از آدما بدت بیاد؟ شده بخزی یه گوشه تو تاریکی بشینی تو دریای فکرت شنا کنی؟ من شناگر ماهری ام تا دلتم بخواد آب هست . کم میخوابم آخه  از دست این طوفان چند روز پیش همه لباسام خیس شدن. کدوم احمقی با لباس خیس میخوابه آخه ؟ گفتی داری هزیون میگی،بیا بریم دکتر . قرص میده،دوا میده خوب میشی .اصلا میخوای بریم مسافرت ؟ از مسافرت شمالمون واسم گفتی ،دریا، موج ، نسیم و آتیش . . . شروع کردی خندیدن . محلت نذاشتم . بهت بر خورد،ناراحت شدی ، زد به سرت گفتی آخر یه روز از دستت خودمو میکشم . چیزی نگفتم ،سکوت ،نگاه … گفتی عین خیالتم نیست؟ بازم سکوت ، نگاه ، لبخند ، نگاه ، سکوت …وایسادی . من قدم زدم ،دور شدم ،دور شدم،خیلی دور . برگشتم دیدم اون دور وایسادی و یه چاقو هم دسته.شروع کردم دوییدن داد زدم گفتم خر نشو میخوای چیکار کنی؟دو،دو،نفس،ترس،نگاه ،سکوت ،چاقو ، رگ، گردن، خون ، نگاه ، خون،نگاه ، خون ،خون ، خون، فریاد ، خون ، نگاه ، نگاه ،نگاه …

8056799973_1ec9e050f0_b

/پایان/

3 دیدگاه برای «چاقوی دست ساز»

  1. میخواست وارد اتاق بشه دستش رو توی جیبش کرد ، یه سکه ی ۱۰۰ تومانی -که تاکسی به زور و اکراه بهش داده بود – یه پاکت سیگار و سیم هایی که درهم پیچیده بود … همشون خیلی بینظم بودن ولی انگار یه چیزی قبلا بینشون گیر کرده بود انگار همه ی تعارف هایی که سر تا پامون رو توی این طناب ها گیر میندازن و نمیگذارن صورت خودت رو بکشی بیرون و بعد هم که میخوای با هزار تا مشکل بخوابی تا مغزت آروم بگیره جای خط خطاشون روی صورتت میمونه و هر جا بری سَریع فریاد میزنه که آهای این طرف خوابِ فرار بوده… حالا بگذریم هدستش رو که بین دستاش گرفت یاد اون چاقو افتاد ، چاقویی که دفعه قبل اون رو کذاشته بود توی کشوی میزش کنار همون جعبه که توش همه چی قایم کرده بود و مهم ترینش یه عکس و نوشته های پشتش که گذاشته بود اونجا تا وقتی میمیره حرف هایی که هیچوقت نزده بود خیلی ساده بگه، آخه همه زندگیش قیافه اش رو مثل کسی که کاپشنش رو روی سر و صورتش به زور نگاه داشته همینطور قایم کرده بود … دراوجِ شادی از اینکه دوباره سرش رو از خودش آورده بیرون تا زندگی کنه بود ؟ – با همه نقص هاش با همه سرعت های کم پیش رفتن کارها و … – یا خستگی از زنده بودن مرداب گونه ش؟ یا از اوج غم که قراره “امیدوار” باشه که تار و پودهایی که با تلاش به هم میدوزه رو هیچ چاقوی دیگری تو یه ثانیه از هم ندره و لگد نزنه به همه دارِ قالیِ زندگیش ؟؟ آخه خودتون میدونین مردمون ما خیلی با فرهنگن خیلی با ادبن و خیلی هم هوای همدیگرو دارن که یکهو لطمه نزنن به کسی…
    چی بود اون لحظه دقیقا ؟‌ دوباره سوالای همیشگی و حرف هایی که به خودش میزد داشت شروع میشد تصمیم گرفت نفس عمیق بکشه ، محکم باشه! – محکم ؟!‌ … فکر فکر … – نفس عمیق… و همه چیز فراموش شد ، دستگیره در رو آورد پایین در باز شد. بوی عطر شیرین که خیلی براش خاطره بود خیلی براش لحظه پوچ بود با بوی سیگار لباس بافتنیش و فکر اینکه برای اونی که بیرون نشسته زیبا باشم گره خورد و به بینیش رسید اما کسی قبل از اینکه متوجه بشه در رو باز کرده بود و داخل شده بود … وجدانش بود … نفس کشیدناش سریع تر شد… با خودش گفت باید به این مساله بیشتر فکر کنم اما با وجود اون نمیشد … گفت هرچی باشه جای چاقو رو الان خیلی خوب بلد هستم… باید برش دارم ، وقت رو نباید تلف کنم اون بیرون نشسته نفس غمگین میکشه باید یه کاری کنم … باید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *