فیروزه

چقدر دنیا جای عجیبیست . نیم ساعت از آن شهر پر هیاهو و اعصاب خورد کن دور میشوی و میرسی به بهشت . درست وسط دو تا کوه . یک رودخانه فیروزه ای زندگی میکند . تصویر ساده است . رودخانه و پسری ریشو که کنار آن روی تخته سنگی نشسته و پایش را در آب فرو برده . آن پسر منم . صدای سمباده خوردن سنگ های کف رودخانه انگار کثافت ها و لکه های روح مرا هم سمباده میکشد . خیلی حس خوبیست که بدانی این رودخانه دائما در حرکت است . حتی وقتی توی اتفاقات بیمارستان در حال سر و کله زدن با مرگ انسان ها هستی باز هم این رودخانه در جریان است و آواز می خواند . رها از دنیا . فقط آواز میخواند . شششششششششش. گوش کن . سعی کن ریتم صدا ها را حس کنی . سرعت رودخانه تغییر نمیکند و صداها طبق یک ضرب آهنگ خاص گوش را نوازش میکنند . طبیعت بزرگترین رهبر ارکستر دنیاست . ای کاش حداقل هارمونیکایم را به همراه داشتم. شاید میتوانستم با رودخانه همنوازی کنم . پاهایم لمس و بی حس شده . سفید مثل برف . خنکای آب آنقدر معصوم و عجیب غریب است که من را از همه فکر و خیال هایم رها میکند.روی تخته سنگی کنار رودخانه نشسته ام . کنارم یک تخته سنگ دیگر است که هر از گاهی تصاویر نا مفهموم و گذرا از دختری مو مشکی با چشم های وحشی و نافذ ، مو هایی لخت و بلند ، گردنی کشیده ، نگاهی مهربان و عمیق ، اندامی ظریف و متقارن می بینم که انگار به من خیره شده ولی همین که نگاهم را رویش متمرکز میکنم محو می شود و مثل دود به هوا می رود و خالی بودن تخته سنگ مثل پتک به سرم میخورد . ای کاش می توانستم زمان را متوقف کنم. بروم کنارش بنشینم . دست های احتمالا سردش را بگیرم و هماهنگ با سکوت زبان ،به صدای رودخانه گوش بدهیم . حس می کنم که او هم این ریتم ، این تقارن را حس می کند . چرا که هربار بر آن تخت سنگ ظاهر می شود همانطور ساکت و مرموز نشسته انگار دهانش مهر و موم شده . اگر بخواهم لباسی برایش انتخاب کنم ، آن لباس پیراهنی بلند از جنس حریر است به رنگ همین فیروزه ای که روی رودخانه می درخشد .فیروزه ایِ پیراهن هرچه به سمت حاشیه پایینی می رود کمرنگ تر می شود تا در نهایت در تمیز ترین سفیدِ دنیا محو شود . چقدر تصور او با این لباس روی تخته سنگ جذاب و شیرین است . و چقدر این پتک دردناک است. شششششش گوش بده .

1 دیدگاه برای «فیروزه»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *