دریاچه‌های جنوبی

مثل همیشه یک شب مه‌آلود بر کرانه‌های دریاچه جنوبی خیمه زده بود . سیاهی شب مطلق بود . مهتاب اصلا وجود نداشت . سواری سیاه‌پوش در حالی که روی اسبش خم شده بود جاده‌ی‌‌ جنگلیِ خلوتی را می‌پیمود . مقصد مشخص بود . پشت این جنگل درست جایی که آخرین درخت تمام می‌شد پیچ در پیچِ موی زنی بود ، سیاه ، سیاه ، سیاه . سوار به سرعت جنگل را پیمود . بالاخره به هزار توی موعود رسید. پیچ و خم موها با عظمت خاصی در هوا پیچیده بود . سوار بسیار کوچک می‌نمود . نفسی عمیق کشید و با ضربه‌ای ملایم به پهلوی اسبش به آرامی به درون هزارتوی مو‌ها سر خورد . آنقدر رفت که هر سوم شخصی وی را گمگشته و نا آشنا می‌پنداشت ولی خب سوار با اطمینان خاصی به پیش می‌رفت . پس از تقریبا ۴۷ دقیقه اسب‌سواری مداوم ، به دیواری استخوانی رسید . در پایین دیوار ،درِ کوچکی نمایان بود . در نیمه باز بود . انگار کسی انتظار مسافر خسته را می‌کشید . به آرامی از اسبش پیاده شد و به سمت در حرکت کرد . در را که باز کرد با اتاقی کروی رو به رو شد . در میان اتاق میز چهار نفره‌ای قرار داشت که زنی پشت آن نشسته بود . سوار به سمت میز حرکت کرد و روبروی زن نشست . سکوتی سنگین حاکم بود . در نهایت سوار در حالی که به چشمان زن خیره شده بود گفت : ” من راز تو را می‌دانم .”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *