دلف

درست در منجلاب ترس ، در آن سیاهترین و چسبناک‌ترین شبه مایع ،موجودی لاغر و برهنه دست و پا میزد . دست‌ و پایی که موج داشت و انگار میگفت واااو واااو واااو . دهانی که به حالتی ثابت باز مانده بود و چشمانی که فقط یکی از آن‌ها نمایان بود . صحنه را دیدی ؟ هنر‌های تجسمی . تجسم باید کرد تا فهمید که چیست این موجود و چیست این مایع و چیست این گودال و دست و پایی که تو را اصلا حواس هست که چه میگویم یا نه نمی‌خواهی و اصلا چه حاصل یا اینکه این تصویر را اگر ببینی در حال آن موجود تغییر است و یا صرفا غریزه است که بازگو می‌کند حوادث را مطابق با روایت‌هایی از مغز که مستقیم پرتاب می‌شوند در حالی که ضربان قلب روی ۲۰۰ پایین‌تر نمی‌آید و رگ پیشانی‌ گویی از خون پر شده و در حال انفجاری مرگبار است . پوففف که این بی حاصلی گره خورده با ترسی عظیم که در آن گودال از آن مایع با انتشار ساده از طریق پوست به مویرگ ها جاری می‌شود و از سد خونی مغزی به راحتی عبور می‌کند . شاید علت این امواج و بزرگ و کوچک شدن‌های آن موجود نیز همین‌ باشد . لخت است و از انگشت‌ها تا زیر بغل ستون‌هایی چسبناک از مایع سیاه تشکیل شده . جوش می‌زند و غل غل می‌کند . جوش می‌زند و غل غل می‌کند . جوش می‌زند و غل غل می‌کند . صدای باد . . .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *