زنجیر

جریانی از یک رود خروشان که می‌آید و مفاهیم تصادفی را به مانند واگن‌های قطار زنجیر می‌کند تا که زنجیری را که بر پای روحم زده‌ام باز شود و این جریان همان نور است ، همان چشم سوم ، همان اطلاعات خالص که من تجربه می‌کنم . شاید برای تو سخت باشد که بارقه‌ای از علوم منحصر به فرد ، جرعه‌ای از این رودخانه بنوشی چرا که هر تجربه‌ی شخصی را فقط خود شخص می‌فهمد و دیگری فقط به مانند نظاره‌گر یک تابلو از جلوی آن عبور می‌کند و اصلا شاید اهمیتی هم به ماجرا ندهد . این هم یک نقاشی مزخرف دیگر . اصلا برای تو چه اهمیتی دارد . به راستی که در شلوغ‌ترین شبِ شهر، چشمانم می‌چرخیدند و تو را جست‌وجو می‌کردند ای که نامت مرا به یاد بوسه‌ای استوار درست بر نرم‌ترین قسمت گونه می‌اندازد و این جست‌و‌جوی بی حاصل را دلیل چیست ؟ طغیان عادت است یا همای عشق که پر می‌کشد بر آسمان تاریک شهر‌من و اما چشمانم را ،که گمان به تیزبینی‌شان می‌بردم ، ضعیف‌تر از قبل یافتم . کجا بودی نمی‌دانم اما حضورت ، گرمایت را در محیط حس می‌کردم . شاید میدان الکترومغناطیسی‌ات ، هاله‌ات ، روحت ، وجود کوانتومی‌ات ‌هر چه بود آنجا بود . این استفراغ است . این استفراغ است و بدبو و متعفن و حال به هم زن چرا که حسادت و عشق و دلتنگی در طنینی دل‌انگیز در هم می‌تنند در گام سی مینور و این گامی بود که بتهوون در آن قطعه‌ای نساخت !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *