پاور

خیلی جالب است که سلطه در طول تاریخ انسان روندی درونگرا داشته . یعنی از عناصر خارجی به عناصر داخلی منتقل شده . در جوامع ابتدایی یک فرد یا خدا کاملا بر جان ، مال و رفتار انسان‌های آن جامعه سلطه داشته . به تدریج با پیشرفت‌های مدنی و اجتماعیِ تمدن انسانی ، ما انسان‌ها فرهیخته تر شدیم . در مقابل این سلطه‌گران خارجی ایستادیم و آن‌ها را عقب راندیم . دیکتاتور‌ها و شاه‌ها و خداها را شکست دادیم . هرچند هنوز در جای‌جای این دنیا سلطه‌ی خارجی به وضوح یافت می‌شود اما همان سلطه‌گری ها نیز انگار به سمت داخلی شدن میل دارند و حتی تا حدودی داخلی شده‌اند . اما داخلی شدن یعنی چه ؟ یعنی نیروهایی نامرئی از درون انسان بر رفتار و اعمال انسان سلطه دارند . وجدان ، تربیت ، عرف ، common sense ، علم ، فرهیختگی . هر چه می‌خواهی اسمش را بگذار . انگار نیرویی نامرئی از درون بر رفتار و کردار و جان و مال ما سلطه دارد و دست و پای ما را بسته . انگار در درون خود دائم باید یه یک دیکتاتور بی رحم جواب پس بدهیم . در عین حال که توهم آزادی داریم به شدت برده‌ی نیروهای خیالیِ درون سرمان هستیم . این سلطه‌گری مدرن را سلطه‌گران مدرن به خوبی بلد هستند . آن‌ها با استفاده از ابزار ، مدیا ، آموزش‌پرورش ، ایجاد فرهنگ و بازی با افکار عمومی این دیکتاتور درونی ما را کدگذاری می‌کنند . در گذشته سلطه‌گر مشخص بود و انسان‌ها در نهایت با یک شورش یا انقلاب به مصاف او می‌رفتند . اما در عصر ما قضیه فرق می‌کند ! انسان چگونه می‌تواند به جنگ با خود برخیزد ؟؟
***

اصلا انسان‌ها چنان با سلطه خو گرفته‌اند که همه کم و بیش دچار ” شخصیت اقتدارطلب” شده اند . شخصیتی که همه‌چیز را بر مبنای قدرت می‌بیند و میل درونی به تسلیم در برابر قدرت برتر دارد و همزمان علاقه‌ی شدیدی به سلطه بر زیردستان و کسانی که از قدرت کمتری برخودارند دارد . همه‌ی حرف‌ها را بر اساس قدرت گوینده تفسیر و درک می‌کنند . ویکیپدیا می‌گوید : ” شخصیت اقتدارطلب شخصیتی است خاص که در برابر هر عمل یا سخن، ضابطه و منطق درستی یا نادرستی را بر مبنای روابط قدرت قرار می‌دهد. بدین‌سان چنین فردی زمانی که در برابر کلام یا پندی قرار می‌گیرد تنها با توجه به میزان قدرت گوینده، کلام را ارج می‌نهد یا طرد می‌کند. چنین فردی در موقعیت‌های سازمانی در برابر قدرت مافوق تسلیم محض است و از زیردستان نیز چنین تسلیمی را طلب می‌کند. این نوع شخصیت معمولا به جای توجه به محتوا به قالب می‌نگرد و ملاک ارزیابی در نظر چنین شخصیت‌هایی به جای “محتوای سخن”، “کیستی گوینده” و به جای “سخن بهتر”، “سخن قوی‌تر” است . ”
برای فرد اقتدارطلب گویی دو جنسیت وجود دارد . یک جنس دارای قدرت و یک جنس فاقد قدرت . افراد قدرتمند او را تحریک می‌کنند و به هیجان می‌آورند و یک میل مازوخیستی در فرد ایجاد می‌‌کنند که انگار فرد میل به نزدیکی ، فرمانبری و تسلیم شدن در برابر آن‌ها دارد . در نقطه‌ی مقابل ،واکنش این افراد در مقابل افراد ضعیف‌تر کاملا سادیستیک ، سرشار از تحقیر و آزار و سلطه‌جویی می‌باشد . این افراد همه جا هستند . شاید بتوان گفت در اکثر انسان‌ها این نگرش نهادینه شده . افراد برای دستیابی به قدرت و اهمیت بیشتر دست به هر کاری می‌زنند و افراد جامعه کاملا تن به این رقابت مرگبار می‌دهند . جالب است که همزمان با انقلاب بر ضد سلطه‌جویان خارجی ، انسان ها اینقدر اقتدارطلب و از خود بی‌خود شده اند ‌ . این چرخه‌های سلطه و تسلیم به صورت میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک در سطح جامعه در جریانند . در فرهیخته ترین جوامع کنونی هم شاید انسان ها موفق به طرد سلطه‌جویان خارجی شده باشند ، اما سلطه‌گر داخلی ، نظام مجازی طراحی شده به دست خود انسان ، قدرتمند تر از همیشه در ذهن افراد به حیات خویش ادامه می‌دهد . در واقع مثل نسبت فرکانس و طول موج هر چه سلطه‌گر خارجی کمرنگ‌تر، سلطه‌گر درونی قدرتمند‌تر شده .
***
دانستن این مسائل شاید باری از دوش ما بر ندارد ولی حداقل می‌توانیم در زندگی روزمره‌مان ، به رفتارمان دقت بیشتری بورزیم و رد پای این ویژگی شخصیتی مخرب را در تعاملاتمان ، احساساتمان و محیطمان پیدا کنیم . شاید به مسخره بودن و بی معنی بودن همه‌چیز پی ببریم ، تن به سلطه ندهیم ، سلطه‌طلب نباشیم و یک روح رها و شاد باشیم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *