لمیدگی

چرخه‌ی بی پایان بین رنج و دل‌زدگی را تمام و کمال زندگی می‌کنم . میل من ، تلاش برای رسیدن به ابژه‌ی میل ، به دست آوردن ابژه‌ی میل ،دلزدگی و دلسردی و تکرار چرخه . داستان عجیبیست . دائما وقایع شب گذشته را در سرم مرور می‌کنم . اشتباهات کوچکی که شاید به معنای به فنا رفتن اعتبار و نام و آبروی من باشد .شاید حتی پدر و مادر و عزیزترانم برای کشتن و آزردن من دست به کار شوند . انزجار و تنفر و پوچی از همه کس و همه چیز یا کمبود اعتماد به نفس ، عقده و ضعف ؟ انگار که بر لبه‌ی پرتگاه جنون ،در حالی که دست‌هایم را به موازات شانه به عرض دراز کردم ،قدم می‌زنم و لرزش پایم روز به روز بیشتر می‌شود و در عین حال میل به سقوط یا اتمام بیشتر از قبل مرا هانت می‌کند . شاید باید ابژه‌ی‌ میل را کاملا فانتزی وار چیزی بینهایت قرار دهم تا که فقط رنج بکشم و از عذاب دلسردی در امان باشم . به تنهاییِ خود می‌خزم اما باز انگار چیزی از درون مرا می‌جود و وادار به خروج از انزوا می‌کند و این چرخه هم دیگر خسته‌کننده شده . جلویم تابلویی نصب شده که می‌گوید : تو نمی‌توانی تا ابد با یک دروغ زندگی کنی ! خیلی خوب مرا می‌شناسی ، مثل یه کتابِ آشنا مرا می‌خوانی و اما هنوز مرا پیدا نکرده‌ای . مثل یک تریپ اسید تصاویر مغزی ام به هم ریخته و پرآشوب، می‌آیند و من گمگشته تر از همیشه در حالی که روی یک صندلی لم داده‌ام نوشیدنی میوه‌ای ام را مک می‌زنم . من استاد پرواز به دوردست‌ترین نقاط درست در لحظه‌ی اوج داستانم . هر چیزی که جالب است را تکرار نباید . چرا که تکرار جالب بودن را تکه‌پاره می‌کند و به تدریج به مرداب دلزدگی می‌اندازد . در زمانی که خورشید روشن‌تر و داغ‌تر از همیشه زمین را میسوزاند این چنین گیر کردن در لجنزار و کثافت از برای چیست ؟ اگر می‌گویی همه‌چیز پوچ و بی ارزش است چرا افسرده می‌شوی ؟ صرفا زندگی را به گه بکش و وحشی باش و هرچه می‌خواهی کن . خشونت به خرج بده ، بزن و بکش و تجاوز کن ! نهایتش مرگ است دیگر . اما باز هم نظم نمادین با شلاقی بی رحم بالای سرم حاضر می‌شود و بردگی مرا یادآوری می‌کند و من دوباره به درون انزوای خود می‌خزم و احساس تنهایی ، helplessness و ترس وجود مرا فرا می‌گیرد و دوباره همان چرخه‌ی لعنتی که گفتم واقعا دیگر خسته کننده شده ! نمی‌دانم دوستت دارم یا صرفا می‌خواهم سرت را روی سینه ام بگذارم و موهایت را نوازش کنم و گونه و لب‌هایت را ببوسم ؟ تعریف ماوراطبیعه از عشق تمام احساساتم را تحت تاثیر قرار می‌دهد . این که عشق حقیقی یعنی رهایی از تمام چارچوب‌ها و فانکشن‌های ذهنی . عشقی بدون سکچوالیته ، لیبیدو ، حسادت ، مالکیت ، غرور و انتظار . انگار که زندانی‌ام و با تمام آدم‌ها از پشت شیشه و با آن تلفن‌های تخمی صحبت می‌کنم . دست که دراز می‌کنم به سمتشان به شیشه می‌خورد . شیشه‌ی کثیفی که کلی جای دست روی آن است . آیا عبور از این شیشه ممکن است ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *