آبی

اگه بری منم میرم فقط بهم بگو کدوم وری می‌ری چون دوست ندارم راهامون یه روز با هم برخورد کنه . پس تو ازون ور برو ، من از اینور .
آینده بالا سر ما آویزونه و با هر اتفاق لحظه‌ای تکون می‌خوره تا اینکه مثل یه بارون درست‌حسابی بریزه دورمون ‌. لطفا در این هوای بارانی از منزل خارج نشوید .
ماه تو آسمون خیلی پایینه و این باعث شده هرچیز فلزی به درخشش بیفته و پیاده‌رو‌ها پر از الماس‌هایی شده که دارن با هم دعوا می‌کنن که این راه‌ رو برو ، نه صبر کن اون راه رو برو .
یادته تو تخت من خوابیده بودی و درحالی که داشتم میرفتم بیرون بیدار شدی و گفتی :”خواب دیدم یه موج گنده اومد و بردت ، لطفا نرو ، بیا اینجا پیشم . ”
تو خیابون پسر بچه‌ها تفنگ بازی می‌کردن و یکیشون تفنگش رو سمت من گرفت و من دستامو بردم بالا و گفتم اوکی جنگ و درگیری بسه بیا صلح کنیم و اگه تو بری پی کارت منم میرم پی کارم. پس ماشه رو کشید و منو کشت .
من یه شربت جادویی برای نمود فیزیکیِ حس اسارتم پیدا کردم . همه‌اش مثل یه رژه‌ی آروم می‌گذره . منم می‌رم ولی دقیق نمی‌دونم کی .
دنیا دوباره بهم سرگیجه داده و شاید فکر کنی که بعد از ۲۵ سال باید به این چرخش عادت کرده باشم ولی تنها چیزی که فهمیدم اینه که این سرگیجه با سکون بدتر می‌شه پس دائم دارم جابه‌جا میشم یا که کلا میرم . من جوهر خودکارم رو می‌مکم و کتابای تاریخ رو رو سرم نگه میدارم و سعی می‌کنم بدون کمک دستام، تعادلمو حفظ کنم .ولی خب در نهایت همه‌اش بر میگرده به این کوت معروف که
“If you love something, give it away”
یه زنِ خوب تمام اجزای وجودیت رو می‌شکافه و این پر از پیشنهادهای جدید و شگفت‌انگیزه ولی خب این تهاجم برای من آزاردهنده و ترسناکه . فقط هرکاری می‌کنم نباید برم !؟
در حال عشق‌بازی کف زمین جلوی تلویزیون در حالی که یه فیلم جنگی پخش می‌شد .در میان تمام لذت کرکننده شنیدم که یکی گفت : اگه ما بریم و از موضع دور شیم ، دشمن هم میره !
ولی حرص و طمع یه چاه بدون تهه و آزادی هم خب طبیعتا یه جوک مسخرست . انگار حتی وقتی در حال شاشیدن هستیم هم دنیا داره نگامون میکنه . اگه هنوز آزادی هر چه سریعتر فرار کن . داریم میایم سراغت !
حالم از ژست‌ روزمره‌ام به هم میخوره و هر بار که میام خونه حس یه غریبه رو دارم . پس با شیاطین وجودم یه بحث جدی داشتم و بهشون گفتم آقا خواهش می‌کنم برید ! من ازینور و شما ازون ور . وقتی مُردی از همه چیز آزاد میشی . از زنجیر زبان و زمانِ قابل اندازه‌گیری . اون موقع میتونیم بریم تو قبر هم دیگه و حال و حول و موزیک و نوشیدنی و دود و دم . پس تا اون موقع لطفا برو دور شو .
خورشید تازه طلوع کرده و من هنوز بیدارم . دارم کفشامو می‌پوشم تا یه فرارِ تر و تمیز و کلاسیک داشته باشم . دارم می‌رم ولی نمی‌دونم به کجا . واقعا نمی‌دونم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *