پرنده‌ی زرد

اگه از مزه‌ی الکل متنفری چرا تا سرحد کور شدن میخوری ؟اگه فکر میکنی حقیقت دست نیافتنیه و اهمیتی هم نداره چرا این جمله رو مثل یه fact بیان می‌کنی ؟
چرا از فکر کردن به خدا می‌ترسی و همزمان ته قلبت رستگاری رو میخوای ؟بعضی ازین ستاره‌هایی که تو آسمون میبینی سال‌هاست مردن .انگار این ایده و فکرشونه که مونده .
تو یه جاده‌ی خاکی بین دوتا شهرِ گذشته و آینده حرکت می‌کنیم و ما هیچ‌جا نیستیم و این اسمش “حال” ه .
درست مثل وقتی تو صندلی شاگرد خوابت می‌بره و وقتی بیدار میشی انگار یه عمر گذشته ولی شاید همه‌اش ده دقیقه طول کشیده باشه .
جدیدا خیلی عجیب غریب می‌خوابم . شاید به خاطر تمام حشره‌کش‌هاییه که تو مغزم دارم .
بیکار و الاف بدون پلن خاصی روزا سپری میشن . خسته تر از چیزی‌ام که فراغ بال داشته باشم .هروقت تو خیابون به سمت تابلوی نئونی مورد علاقم در حرکتم ،تو افکارم گم می‌شم . جایی که دختر گارسن با اون چهره‌ی همیشه نگرانش هیچوقت هیچی نمیگه و فقط سکوت رو با موزیک میشکونه . بعد ملودی آهنگ رو با هم میخونیم تا که دوستم از سر کار برسه . وقتی که داشت کم‌کم میدان دیدم تار میشد گفت این کافه‌ها پر از چیزای کشنده‌است ، فکر می‌کردم تا الان فهمیده باشی !
راستی اون پرنده زرده رو یادته؟ چطور میتونی فراموشش
کنی ؟ اینو گفت و یه سنجاق نقره‌ای به یقه‌ام وصل کرد و گفت این بختتو باز می‌کنه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *