سَمِ بلوط

در بحران بی حرفی دست و پا می‌زنم و این مرا یاد شبی می‌اندازد که در حالی که در واتس‌اپ مشغول چت کردن بودیم ،خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم نوشته ای : ” من از مردن نمی‌ترسم .” در جنگی که بر سر هیچی دارد اتفاق میفتد بهتر است سمت کسی را بگیری که احتمالا برنده است . از درخت بالا رفتم و دیدم همه‌ی میوه‌ها را کرم خورده و درست لحظه‌ای که آن طرف اپن آشپزخانه روی صندلی‌های کوتاه میز ناهار خوری نشسته بودی (و من این‌ور اپن بر روی یکی از آن صندلی‌های بلند قدیمی نشسته بودم) دوست داشتم دستم را در موهایت غرق کنم . ههه تمام این‌ها گذراست و بر بطن چپ قلب من یک علامت سوال بزرگ حک شده . پسر و دختری به سمت رودخانه می‌رفتند به قصد یک خودکشی دو نفره . یک خودکشی عاشقانه . دو اسلحه خریده بودند و برنامه این بود که همزمان با هم ماشه را بکشند و تمام . اما وقت شلیک که رسید صدای یک تیر بیشتر نیامد . نزدیک‌تر که رفتم پسر را در حال عشق بازی با جسد بی جان و خونین دختر یافتم و این پایان یک شب بود نه چیز بیشتری . در واقع من یک موجود تک‌سلولی در دهان یک مار پیرم که در یک لجنزار زندگی می‌کند . جایی که میگویند قبلا یه باغ بزرگ بوده است. هیچ وقت فکر نمی‌کردم چرخ زمانه این‌گونه بچرخد. به این فکر میکنم که شاید تو همان پرنده‌ی زردی بودی که منتظرش بودم . این یعنی دیگر افلیج نیستم ، من یک مجسمه بودم .ولی الان مست لا یعقل روی نیمکت پیانو نشسته‌ام و وقتی کلاویه ها را فشار میدهم همه‌چیز رو به عقب حرکت می‌کند . صدای تنهایی مرا خوش‌حال میکند . رنگ‌ موهایش زیبا و دوست داشتنی اما من یک ساندویچ سردم و انگار نه انگار . حوصله‌ی هیچکس را ندارم . دلم یک کلبه می‌خواهد به دور از همه چیز . جایی که زمان متوقف شود و من در رهاترین حالت ممکن قرار بگیرم . اما آیا تنهایی به سراغ من نمی‌آید ؟ از تمام این مسخره بازی‌ها حوصله‌ام سر رفته . به دنبال یک جرقه برای خلق خورشید . اما آسمان در مقیاس grayscale هشت بیتی روی عدد صفر تنظیم شده بود .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *