خط خطی

نمی دانم در کدام دادگاه محکوم شدم به تحمل این همه درد . خیلی بی رحمانست که زندگی را سراسر درد تجربه کنی . دردی عجیب . دردی دائمی . اضطرابی پنهان که از اعماق وجودم به صورتم چنگ می اندازد و روز و شب مرا رها نمی کند . حس می کنم روح من گندیده و بوی تعفنش دائم دماغم را می زند . اطرافیان هم این بوی بد را حس می کنند . ولی آنها از رازهای من خبر ندارند . هیچ نمی دانند چه حسی دارد وقتی سایه های سنگین کمرت را خم می کنند و وجودت را می بلعند . تو ظاهر را می بینی و خب راستش رابخواهی ظاهر زندگی هم خوب است . اما نمی توانی مغز مرا بخوانی . نمی توانی چیزی که من حس می کنم را حس کنی. توصیفش هم سخت است. فقط می دانم دائم سنگینی می کند و شکنجه ام می دهد. من اسیر مغز خودم هستم. من اسیر قضاوت های تند ناخودآگاه و خاطرات و حسرت ها هستم . من لذت را با ترس می کشم . ترس جوری وجود مرا گرفته که راه فراری نمی بینم . درست مثل شکلات روی بستنی چوبی . ترس سیاه همه جا همراه من است . تو هیچ نمی فهمی . توقع هم ندارم که درک کنی . عشق مدت هاست که مرده است . چنان سرمای عظیمی بر قلبم حاکم شده که قابل وصف نیست. راست می گویی که من سنگم . ولی بدان که درون این سنگ گدازه های سوزان در هم می لولند و از حرارتشان من می سوزم و حیف که سنگ زبان ندارد تا از این گرمای مهلک شکایت کند . نمی دانم آیا این وضعیت تا مرگ با من است یا معجزه ای رخ خواهد داد و این جانِ رفته به وجود من باز خواهد گشت . نمی دانم .

اشتباه بزرگ

اشتباه ما این است که گمان می کنیم دنیا و قوانینش کاملا منظم هستند . در واقع تصور ما از دنیا یک سیستم بسته است که مجموع ماده و انرژی آن ثابت است و یک سری قوانین فیزیکی ثابت بر آن حاکمیت می کند. ظرف شیشه ای را در نظر بگیرید که پر از آب باشد و درونش ٢ دانه برنج انداخته شده باشد و با دنیای بیرون هیچ تبادل انرژی نکند . اگر ما در لحظه انرژی ، مکان و سرعت تک تک ذرات این سیستم را داشته باشیم به واحتی می توانیم با قوانین فیزیک پیش بینی کنیم ٢٠٠٠ سال بعد آن ٢ دانه برنج کجای ظرف خواهند بود. و این یعنی با دید ماتریالیستی معاصر ما هیچ اختیاری نداریم و صرفا به همان مسیری می رویم که قوانین فیزیک و طبیعت حکم می کنند . یعنی اگر ما انرژی ، مکان و سرعت تک تک ذرات هستی را داشتیم می توانستیم دقیقا حساب کنیم ۴ سال بعد چه کسی رئیس جمهور آمریکا خواهد بود.

***

طبیعت چیز جالبیست .طبیعت به وسیله انسان سعی دارد خودش را بشناسد . تو گویی طبیعت در آینه ی انسان خودش را می بیند و حیرت می کند.این همه زمان گذشت و انتخاب طبیعی به انسان رسید . آن هم با کلی اتفاق شانسی و تصادفی که در طی تکامل روی داد. همان حرکات تصادفی و اثرات ذرات بر هم انسان را به وجود آورد و انسان اولین موجودی شد که خودآگاهی منطقی یافت. حیوانات مانند کودکی بودند که با انسان به بلوغ رسیدند . حال همین پدیده های تصادفی دارند خودشان را تفسیر می کنند. مغزی که از قوانین فیزیک پیروی می کند و ملکول های آن کاملا برده ی فیزیک هستند دارد در مورد قوانین فیزیک فکر می کند . طبیعت دارد خودش را درک می کند . کمی ترسناک و عجیب است .  این که به این فکر کنی که این طبیعت است که عاشق می شود ، این طبیعت است که افسرده می شود، این طبیعت است که قاتل می شود و این طبیعت است که هرگز نمی میرد . حتی اگر حیوانات منقرض شوند. طبیعت زنده است فقط کور می شود و کر . 

***

انسان گمان می برد که بر قوانین طبیعت احاطه دارد. مثلا گمان می برد اگر گلدانی را روی زمین بگذارد آن گلدان تا ابد در آنجا می ماند . حال اگر روزی ببیند گلدان به پرواز درامده تعجب می کند و قضیه را به از ما بهترون و موجودات ماوراء طبیعه نسبت می دهد. به نظر من دنیا مانند یک پارچه از زمان و مکان دائم در حال ارتعاش است و حاصل این ارتعاشات بی نظمی های جزئی در سیستم دنیاست . 

***

میرفندرسکی

صبح روز یک شنبه نهم آبان هزار و سیصد و نود پنج آقای میرفندرسکی در محل کارش نشسته بود . او غمگین بود. هزار تا فکر به سرش هجوم آورده بودند. احساسات عجیب و غریبی داشت . دلیل این همه بی قراری را خودش هم درست نمی دانست امامی توانست حدس بزند . استرس داشت . یک نوع اضطراب چسبناک که روی وجودش خیمه زده بود . انگار با سرشت او یکی شده بود . این اضطراب چسبناک ترین موجود دنیا بود . همیشه بااو بود. وقتی صبح از خواب بیدار می شد آنجا بود ، در محیط کار قدرتمند تر می شد تا اینکه عصر ها و شب ها مثل خمپاره ،همه اش بر سرش خراب می شد . این اواخر علاوه بر اضطراب ترس هم اضافه شده بود . ترس از همه چیز و از هیچ . تفنگی را روی سرش حس می کرد. مسلح و آماده ی شلیک . ماشه در دست چه کسی بود ؟ به هر انسانی پناه می برد به جز نا امیدی و بدتر شدن اضطرابش نتیجه ای نمی گرفت . درست مثل این بود که آدم ها بیرون از مدار سیاه چاله ایستاده بودند ولی او قدم به میدان گریز ناپزیر سیاه چاله گذاشته بود ؛ زمان متوقف بود ولی خودش هم می دانست که تا ابد به دور شدن ادامه خواهد داد . در سرش صدا می شنید :دروغه ، دروغه همه اش دروغه . همه این مزخرفات بی معنیه . زندگیتو بکن ولی باز هم از ناراحتی مادرش ناراحت می شد و اضطراب می کشید . واقعا مسخره بود . عمیقا به پوچی دنیا و فانی بودن همه چیز ایمان داشت اما نمی توانست نسبت به حوادث دنیا و اطرافیانش بی تفاوت باشد . انگار یک نفرین دائمی بر روح او انداخته بودند . در پس همه این ها اما امید داشت . امید به فرار . امید به اینکه روزی به آرامش برسد . یا حتی امید به مرگ صلح آمیز ، به نبودن ، به سیاهی مطلق . وضعیت آقای میرفندرسکی اصلا مساعد نبود و روز یک شنبه نهم آبان هزار و سیصد و نود و پنج به کندی جلو می رفت . راستش را بخواهید او زنده بود ولی با آدم مرده فرقی نداشت . مرده ای که هیچکس برایش آرزوی تسلی و صلح نمی کرد . بدن او مثل مقبره ای شده بود برای روحش . همه این ها را گفتم تا از شما خواهش کنم اگر آقای میرفندرسکی را دیدید ، دو انگشتتان را روی سرش بگذارید و برای شادی روحش آرزوی صلح و آرامش کنید . تمام .

خودسانسوری

بدان و آگاه باش که این خود سانسوری پدر من را درآورده. گاها حرف هایی می آیند تا گلوگاه اما بیان نمیشوند و همان جا دفن می شوند و در سطح حلق محو و گم می شوند . چه رازها که پنهان است در پستوی ذهن و چه افکاری که با مرگ من خواهند مرد . این افکار تا من زنده هستم هستند و پس از مرگم نابود می شوند چرا که فقط در ذهن من وجود دارند و جای دیگری ثبت و مکتوب نشده اند . و این تلخ است . مزه ی دهانم را بد می کند . می ترساندم . و شما مردم اطراف من همه مجرمید . چرا که شما باعث این پنهان کاری می شوید . شمایید که کج می فهمید و قضاوت بی جا می کنید . شاید اگر عموم به این وبلاگ دسترسی نداشتند کار من راحت تر می بود . همه چیز را نمی توان منتشر کرد . از امروز تصمیم گرفته ام شخصی ترین رویاها و تخیلاتم را در دفتری شخصی بنویسم . آدم جایی نیاز دارد که راحت گرفتگی های دلش را باز کند . چه کسی امانت دار تر ، دلسوزتر و شنواتر از خود آدم ؟ حرف هایم را با خودم می زنم به کمک کاغذی سفید و به واسطه ی قلمی فیزیکی . شاید که کمکی به خودم کرده باشم .
پی اس : آلبوم جدید مبروک زاده .ح

بخش زنان

نمی دانم که هستم یا اینجا چه می کنم . کلافه ام . مدام به ساعت نگاه می کنم و این زمان لعنتی گویا قرار به گذر ندارد . روز عجیبی است . امروز اولین تولد زندگی ام را دیدم . انسانی به دنیا آمد . درست رو به روی من . نمی دانستم که دلم بسوزد یا برایش خوش حال باشم . چه محکومیت سختیست زندگی در این مملکت . کار کار کار کلافگی .سرگیجه ی ناشی از بی خوابی دیشب امانم را بریده . کشتی هم که قهرمان نشدیم . خواب های عجیبی دیدم . خیلی عجیب فقط می دانم چند کشتی گیر و یک مرد با ماشین شاسی بلند آنجا بودند . خب حتما بازتابی از روز گذشته ام باشد. هنوز فکر فیلم هایی که دیروز دیدم رهایم نکرده . این فکر لعنتی که با گیجی و گنگی و خواب آلودگی حالتی مه آلود گرفته . احساس می کنم گم شدم وسط مه. گم شدم . گم شدم . گم شدم . واقعا گم شدم ! من کی ام ؟ من کجام ؟ این که دیدن جراحت و رنج هنوز برایم دردناک است یا اینکه هیچ میل و رغبتی برای پا گذاشتن در این بیمارستان خراب شده ندارم مرا بیشتر آزار می دهد. یعنی من برای این کار ساخته نشده ام ؟ ولی اگر پزشکی را رها کنم دیگر زندگی برایم نمی ماند . لعنت به پول . پول انسان را محکوم به بدبختی کرده . پول قاتل است قاتل خوشبختی. اگر بی نیاز از پول بودم چه زندگی شیرینی داشتم . چقدر آزادانه زندگی میکردم . چقدر رها بودم از همه کس و همه چیز . یک خانه ی ویلایی در یک جای خوش آب و هوا، اینترنت خوب و کلی کتاب . کلی کتاب و فیلم . کلی فکر . کلی رهایی . کلی پرواز . کلی مسافرت . از جامعه انسانی متنفرم . جامعه انسانی مرا به بردگی کشیده . اسیرم اسیر . اسیر این جامعه . اسیر پول . با وجود این همه امکاناتی که در زندگی دارم عقده حس می کنم . عقده ی زیاد . میل به هم خوابگی با غریبه ها . میل به شیطنت . میل به سرکشی . میل به دانستن . میل به آرامش . میل به تنهایی . تنهایی اسیر میل جنسی است . تنهایی چه شیرین است . حیف که این جسم فانی نیازمند است . حیوان است . فریاد می کشد . تقاضا می کند . استاد سرکوب . خودم را روزانه ١٠٠ بار می کشم. من یک قاتلم . قاتل واقعیت. قاتل خود . قاتل بدن . قاتل ذهن. ولی جامعه مرا یک قاتل کرد . نه نه من همیشه یک قاتل نبودم. جامعه ی گه و آدم های ابلهی که ارزش سازی کردن و قانون ها را اختراع کردن . جبر جغرافیایی را در لحظه لحظه ی زندگی ام حس می کنم. همین الان که به جبر جغرافیایی فک میکنم آهنگ نامجو از سرم می گذرد . همین الان یک لمپن با مشت روی کانترِ ایستگاه پرستاری بخش می کوبد و داد می زند . چرا باید جان مشتی ابله را نجات داد؟ جماعت گاو های وحشی . نفس کشیدن هم سخت می شود گاهی . روحیاتم را با مواد شیمیایی تنظیم می کنم. تو چه می دانی؟ پدر و مادرم هم نمی فهمند بعد تو می خواهیی بفهمی. هروقت با مادرم صحبت می کنم مدام دلیل میاورد که چرا باید خوش حال باشم . من همه این ها را می دانم . من از اهلی شدن متنفرم. من از محکومیتی که در این زندگی حاکم است متنفرم . من از هیچ چیز واقعا لذت نمی برم . شاید مغز و ذهن خودم مقصر است. شاید خودم را گول می زنم . شاید با خودم رو راست نبودم و نیستم . الان وقتش است وقت آن است که دریچه ذهنم را باز کنم بگذارم هرچه دل تنگش میخواهد بگوید …

نامه شماره ی ١

این مطلب را خطاب به رویا پردازی می نویسم که بود ولی مدتی است که دیگر نیست و این نبودن دارد آزار دهنده می شود . نوشتن این مطلب کمی پیچیده است . درست مثل داستان عجیبی که ابتدا نوشته شد، سپس سوزانده شد ولی سینه به سینه نقل شد و باقی ماند . درست از همان روز اول که آمدی فرق می کردی و تا آخرین لحظه که بودی هم تفاوتت به همان شدت قبل حس می شد. نمی دانم به خاطر زبان خاصت بود یا تفکر آسمانی ات . هر چه بود جذاب بود و مرموز . اما دست یافتنی نبود . مثل دریای سیاه و مواجی بودی که از شیرجه زدن در آن می ترسیدم . ارتباط نزدیک و دافعه ای که نسبت به هم داشتیم شورانگیز و عجیب بود . گاها در اوج بی خبری به مینیمال ترین فرم ممکن وارد می شدی ولی همین اختصار عمق داشت ، عجیب بود و مرا ساعت ها به فکر فرو می برد . خلاصه اش کنم : ای پرنده ی دریانشین، ای درخشنده در آسمان ، بیا ، درختِ بی برگِ باغ خیال ، یک هم زبان می خواهد .

🎧

Guess I’m doing fine – Beck

افق

زندگی را مانند یک منظره می بینم . حال منظره ی زندگی بعضی ها تا افق صاف و خشک و خالی است. در این بیابان یک جاده ی آسفالت از زیر پای بیننده تا خط افق به جلو می رود و در آنجا گویی در عمق آسمان غرق می شود . نه من این را نمی خواهم . منظره ای که من می خواهم پر از درختان بلند و کوتاه است . می خواهم تراکم جنگل به حدی زیاد باشد که دیدن افق ممکن نباشد و از انبوه جنگل سایه ی مداومی روی زمینِ پیش رو افتاده باشد . برای من جاده ی خاکی پر پیخ و خمِ باریکی که از میان درختان رو به جلو حرکت می کند لذت بخش تر از اتوبان ۴ بانده ی وسط بیابان است .

انسان ناشناس

اتاق سرد و تاریک . مثل یک مکعب متقارن . بدون پنجره و در . دیوار سیمانی خاکستری زبر و خشن است . زیر سقف اتاق دو لامپ مهتابی سفید اتاق را روشن کرده . چسبیده به دیوار سمت چپ اتاق نردبانی قرار داده شده . کف اتاق به صورت پراکنده پر از تیغ و میخ است . یک چوب بیسبال هم آن گوشه اتاق به چشم میخورد . تکیه داده بر دیوار سمت راست انسان ناشناسی به چشم می خورد . اندام لخت و بدون لباس او کاملا سفید و رنگ پریده کاملا لاغر به چشم می آید . موهای سرش کم پشت و نا مرتب است. ابرو ندارد . چشمان ریز و مشکی و بی روحی دارد . هیچ احساسی از چشمانش مشخص نیست دهانش همیشه بسته است و کسی تا به حال دندان هایش را ندیده . بدن کم و مو و زیر بغل پرپشتی دارد . به غذا و آب احتیاجی ندارد . او یک انسان ناشناس است . زندگی جالبی دارد . منحصر به فرد . جذاب . به هوش که می آمد از نربان سمت چپ اتاق بالا می رفت و وقتی به بالا ترین نقطه می رسید خود را به پایین پرتاب می کرد و تالاپ زمین میخورد. دوباره بلند می شد و همین کار را تکرار می کرد . با هر بار فرود صدای ترق و توروق استخوان هایش شنیده می شد . این کار را حداقل بیست بار پیاپی انجام می داد . تا جایی که دیگر توان بالا رفتن از پله ها را نداشت . سپس کمرش را به دیوار سیمانی زبر می مالید . به صورت دورانی به طوری که زبری و خشکی سیمان پوستش را خط خطی می کرد . حداقل ٢ ساعت این ساییدن را ادامه میداد . سپس بلافاصله به سمت چوب بیس بال می رفت و دیوانه وار آن را به سرش می کوبید . آنقدر ادامه می داد تا جایی که از هوش می رفت . به هوش که می آمد از نربان سمت چپ اتاق بالا می رفت و وقتی به بالا ترین نقطه می رسید خود را به پایین پرتاب می کرد و تالاپ زمین میخورد. دوباره بلند می شد و … 

چاپ آخر 

و اشک هایم را به پاک ترین فرشته ای تقدیم میکنم که همه چیزم بود ، هست و خواهد بود . اگر چه دیگر نیست . اگرچه که عوالم ما جداست ولیکن این قلب است که پلی میان دنیاهاست و فرشته ها در قلب زنده خواهند ماند … و این فیلمی بود که تیتراژ پایان نداشت.

خرداد ٩۵

آب نبات چوبی نسخه ٢.٠١

نظریه :آب نبات چوبی های نسل جدید هیچوقت تمام نمی شوند .اثبات : وقتی شما یک آب نبات چوبی می خرید ، پس از باز کردن بسته بندی و پوسته ی رویی ، در ابتدا به شدت درگیر مکیدن آب نبات می شوید و از مزه ی عجیب و غریبش لذت می برید . این قضیه در آب نبات های قدیمی هم بود ولی پس از مدتی با اتمام آب نبات حس نا امیدی عجیبی برای مک زننده به همراه داشت . اما امروزه و به کمک تکنولوژی ، شما پس از مدت زیادی تلاش به مرکز آب نبات چوبی می رسید که سفت ترین ، زمخت ترین و محکم ترین آدامس دنیا را دارد . تجربه نشان داده اگر تا ابد هم این آدامس را بجوید از بین نمی رود و ثابت قدم می ماند . پس آب نبات چوبی هیچوقت تمام نمی شود . احتمالا اولین مهندس صنایع غذایی که آب نبات چوبی های نسل جدید را طراحی کرده نیز به همین موضوع فکر می کرده . /پایان/