سقوط

طرفای ساعت ۵ بود که اومدی و پا گذاشتی درست رو سیاهیِ بین دو چشمام . آره چشمامو بسته بودم . نگات کردم . مات . یخ زده . بی حس . بدون حرکت . زل زده بودی تو نگاهم . چشمات مث همیشه گیرا و معصوم بودن . همون چشمایی که به قلبم گرما می دادن . همون چشمایی که به من قدرت می دادن . دلم میخواست دستم رو دراز کنم سمتت . بگیرمت تو بغلم و ساعت ها فقط موهات رو بو کنم و با انگشت اشاره ام از زیر چشم تا فک پایینت رو نوازش کنم . چقدر دلم برای اون حس لمس کردنت تنگ شده بود . همون موقع بود که دیدم چشمات دارن میلرزن . لبات آویزون بود . موهات مشکی . مشکی . شروع کردی به حرکت . یه دست به چپ . یه دست به راست . اومدم بگیرمت رها شدی رو به پشت . تو سیاهیه بین دو چشمام . سقوط کردی. دنبالت کردم . اول پوست و گوشتت جدا شد . بعد اعضا ، مغز و قلبت . همون جا بود که ایستادم و گذاشتم به سقوطت ادامه بدی . همونطور که دور و دورتر میشدی نگات میکردم . یه اسکلت بودی با ٢ تا چشم . ٢ تا چشم که تا آخرین حد سیاهی ، که هنوز قابل دیدن بودی، با درخششی عجیب منو نگاه می کردن . هعی . سایه ها زنده اند . سایه ها تا ابد زنده اند . می سوزم . می سوزی . خواهم سوخت . خواهی سوخت .

اقیانوس

لعنت به زندگی . لعنت به من . لعنت به احساسات . گاها اونقدر از دست همه چی شاکی می شم که نفسم به زور درمیاد . تاحالا شده به مرگ فکر کنی ؟ تاحالا شده خسته و کوفته از مسیر وایسی به افق نگاه کنی و ببینی همه اش بیابونه و اون دور از شدت گرما تصویر مثل موج روی هم می رقصه ، بعد بشینی و بگی دیگه بسه . تمام . آخ که دلم کباب میشه وقتی به درخشش اون دوتا گوی درخشان ِ سوار شده جلوی کشتی کوچک مورد علاقه ام فکر می کنم. تو این اقیانوس سرنوشت من چیه ؟ چرا همه اش طوفانیه ؟ دلم خشکی می خواد . دلم میخواد لم بدم رو ماسه های نرم ، پیناکولادا بخورم و سیگار دود کنم . دلم سکوت می خواد . دلم رهایی می خواد . میخوام حل شم تو طبیعت و جسم نداشته باشم . این تلاش ابدی انسان حالم رو به هم می زنه . چرا باید تن بدم به این تکرار اشتباهات گذشته ها . کشتی من شکست . خودم شکوندمش . خودم غرقش کردم . هه . حتما الان با خودت فکر میکنی که چه احمقی هستم که تو این طوفان این بلا رو سر کشتی کوچولوم اوردم . آخه خودمم همینم . خودمو قضاوت می کنم . احساس گناه . احساس درد . احساس ناتوانی . به خدا به آدم فشار میاد . کاش می شد رو کاغذ فریاااااااااد زد . حس منو نمی فهمی . خودم توش موندم . گیج ، سردرگم . هی می خورم تو دیوار مثل آدم مستی که از الکل زیاد دیوانه شده . لعنت به طعم تلخ الکل . لعنت به حالت تهوع بعدش . لعنت به سردرد و سرگیجه روز بعدش . قبلا مسکن بود . الان که هیچ . این هجوم اطلاعات متناقض تمومی نداره . بوم بوم بوم بوم . بسه دیگه . تمومش کنید . مغز من یه اتاقه که یه آدم چاق ،زشت و کریه نشسته داره از یه تلویزیون گنده بیست و چاری دنیا رو می بینه . کاش بلند می شد و صندلی رو بوم میکوبید تو تلویزیون و بعد فقط سکوت . فقط سکوت . فقط سکوت . فقط سکوت. فقط سکوت . فقط سکوت . سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت .

دژ باستیانی

اکثر ما در زندگی اهداف بزرگی داریم .برای رسیدن به آنها دائما در مسیر سنگلاخ زندگی رو به جلو حرکت می کنیم . هدف آنقدر ذهن ما را درگیر کرده که زیبایی های کوچک را نمی بینیم و با امید به فردایی بهتر دوران جوانی خود را نابود می کنیم . روزی به خودمان می آییم که دیگر کار از کار گذشته و زندگی از گرما و نشاط تهی شده است . آری ممکن است روزی به امیال و آرزوهای بزرگت برسی ولی وقتی که دوست عزیزی به نام مرگ دست روی شانه ات گذاشته ،این تحقق آرزو خود بدترین شکنجه و درد است . به راستی که این عجله و شتاب برای رسیدن به انتها چه سودی دارد ؟ اگر آخر مسیر همین آسمان آبی هم خاکستری شد چه؟ آن وقت است که قصد بازگشت می کنی ولی با دروازه ای بسته رو به رو می شوی . دروازه ای که به دست حرکت مداوم زمان قفل شده . آری زمان بی رحم است . تعارف ندارد . می گذرد . پیر می کند . بیمار می کند . و در نهایت می کشد .
پیشنهاد کتاب : بیابان تارتار ها اثر دینو بوتزاتی

کیهان کلهر

امشب یکی از بهترین کنسرت های عمرم را تجربه کردم . کیهان کلهر و سه نوازنده دیگر در تالار حافظ شیراز برنامه داشتند . موسیقی آن ها جادویی بود . عجیب بود و تاثیرگذار . داغ بود ، غم داشت ، عمیق بود ، جذاب بود. واقعا توضیح منطقی برای این موسیقی پیدا نمی کنم . این که چه اتفاقاتی افتاده که چیزی به اسم موسیقی پدید آمده مغزم را آزار می دهد . اگر خداباور باشی موسیقی قطعا کلام خداست و صحبت مستقیم او با بندگانش . اگر بی خدا باشی موسیقی سخن طبیعت است. این که چه اتفاقاتی در طول میلیون ها سال تکامل رخ داده که یک سری فرکانس های خاص برای انسان جذاب و شنیدنی شده اند . من از به وجود آمدن انسان ، دست ، پا ، مغز ، قلب و کلیه شگفت زده نمی شوم . من از شنیدن موسیقی شگفت زده می شوم . از اینکه طبیعت چه جادویی انجام داده . باورش سخت است که موسیقی از ماده برخاسته باشد . مغز من به دنبال دلیلی فرامادی برای وجود موسیقی می گردد .
چقدر غمگین شدم برای موسیقی سنتی ایران که با مرگ بزرگانش برای همیشه خواهد مرد و دفن خواهد شد . چه خوشبختیم که تا زنده هستیم می توانیم نوای ساز آن ها را از نزدیک بشنویم . همانطور که دوستان بتهوون و باخ خوشبخت بوده اند. ای کاش فرهنگ ایران بیش از این به قهقرا نرود و این غرب زدگی و ایران هراسی که اکنون بر ما احاطه پیدا کرده ،درمان شود . چقدر زیبا بود ، چقدر دلنشین بود . موسیقی جادو است. موسیقی من یکی را که دیوانه ی خود کرده . ای کاش در موسیقی غرق می شدم . از امشب دنیا برای من جای زیباتریست چرا که نوای ساز کلهر را از نزدیک شنیدم . شفا بخش بود. روح مرا درمان کرد . کاش می توانستم حضورا از او تشکر کنم . امیدوارم سال های سال این نوا خاموش نشود و انسان از نعمت وجود چنین استعدادی محروم نشود .

خرده جنایت های زن و شوهری !

زندگی آدم را به جایی می رساند که حتی درد کشیدن هم برایش لذت بخش می شود. این بی نظمی مطلقی که بر ذهن انسان حاکم است واقعا زیباست. بگذارید داستان را کامل بگویم .
چند روز پیش با خبر شدم که یکی از دوستانم در مؤسسه ای خصوصی نمایشنامه خوانی دارد . در واقع یکی از کارکترهای نمایشنامه را او روخوانی می کرد . نمایشنامه ی خرده جنایت های زن و شوهری اثر اریک امانوئل اشمیت . خلاصه بگویم که ما ٣ صندلی رزرو کردیم و به سمت موسسه ی مذکور حرکت کردیم . موسسه ای بود که در آن مشاوره هایی برای بهبود کیفیت زندگی و روابط ارائه می شد . در واقع مکانی بود برای کسانی که در منجلاب ازدواج گیر کرده بودند و به دنبال راه فرار می گشتند . به هر زحمتی بود درست قبل از شروع اجرا به مکان مورد نظر رسیدیم . در ابتدا متوجه شدیم که باید کفش هایمان را در بیاوریم و این بسیار بار سنگینی بود . کاش همان لحظه می توانستیم به موسسه پشت و به سمت خانه حرکت کنیم . اما دیگر دیر شده بود . کفش ها را درآوردیم و به اندرون موسسه سرازیر شدیم . اولین چیزی که توجه من را جلب کرد تضاد میان ما و آدم های آن جا بود . یک مشت زن و مرد ٢۵ تا ۵٠ ساله ، اکثرا متأهل و رسمی . چند عدد بچه ی شلوغ و بی ادب هم بین صندلی ها وول می خوردند . خلاصه ٣ صندلیِ اولِ آخرین ردیف را انتخاب کردیم و نشستیم . سکوت بر ما حاکم بود و بهت زده آن جماعت را نگاه می کردیم. به شخصه سنگینی نگاه های بی شماری را بر روی خودم حس می کردم . تو گویی آن آدم ها هم فهمیده بودند که ما از جنس آن ها نیستیم . خلاصه نمایش نامه خوانی شروع شد و رسما داستان ما هم ! در ابتدا تمام تلاشمان را کردیم که مثل انسان های بالغ و معقول عمل کنیم اما با دیدن حرکات خنده دار رفیقمان بر روی صحنه کم کم اوضاع برایمان بیریخت شد !خنده مان گرفته بود و نمی توانستیم که بخندیم . در ابتدا قابل کنترل بود و توانستیم بر آن غلبه کنیم . اما گویا طبیعت قصد داشت آزمایشی عظیم بر روی ما اجرا کند. این چنین شد که اولین اتفاق عجیب آن شب رخ داد! پیرزنی حدود ۵۵ ساله ردیف جلوی ما نشسته بود . از بد روزگار وسط اجرا موبایلش شروع به زنگ زدن کرد و خب همانطور که از یک زن میان سال ایرانی انتظار می رود سایلنت هم نبود ! خلاصه پیرزن حول شد و حالا هرچه تلاش می کرد که زیپ کیفش را باز کند موفق نمی شد . زیپ گیر کرده بود و پیرزن بی تاب بود . پس از کلی تلاش نا موقق پیرزن به اتاق کناری رفت، و بالاخره موفق به گشودن زیپ کیف شد و حدس بزنید که چه شد ! جواب داد ! باور بفرمایید نخندیدن به آن صحنه بسیار سخت و دشوار بود ! دقت داشته باشید که برای کسی که از قبل سعی در سرکوب خنده اش داشته کنترل خنده بر اثر محرک های بعدی بسیار دشوار خواهد بود . شما مثل یک بمب ساعتی می شوید که کوچک ترین محرکی شما را منفجر خواهد کرد . از آنجا بود که شکنجه شروع شد . من یک اپسیلون با انفجار فاصله داشتم . فضای اطراف کاملا ساکت بود و همه داشتن به دقت به اجرا گوش فرا می دادند ، به جز ما سه نفر . دچار نفرین خنده شده بودیم و نمی توانستیم بخندیم . آه که هیچ نمی توانید درک کنید که چقدر سخت و مشکل بود . آبروی ما و دوستمان روی میز قمار بود . یک خنده ی کوچک از یکی از ما کافی بود تا ٢ نفر دیگر هم مثل بمب اتمی منفجر شوند . آن جا بود که برای مبارزه با خنده ام شروع کردم به تفکر راجع به مرگ خودم . خودم را در حال شکنجه شدن و مرگ تصور می کردم . خودم را در عمیق ترین و مرگبار ترین درد های دنیا تصور می کردم . این به من کمک کرد تا حدودی بر خنده ی تجمع یافته ام غلبه کنم . درد به انسان کمک می کند تا از خوشی به جنون نرسد . باعث می شود رفتارش متعادل شود و کنترل امور را از دست ندهد . به درستی که اگر درد و عذاب نبود انسان تا حالا هزاران بار منقرض شده بود . احتمالا در گذشته انسان هایی بوده اند که کلا درد و غم نمی کشیدند و در خوشی مدام غرقه بوده اند . مسلما همه به چشم یک دیوانه به آن ها نگاه می کرده اند و در نتیجه آن ها از تولید مثل محروم شده اند و لذا انتخاب طبیعی درد را برگزیده . درد لازمه ی پیشرفت و تمدن است. برای همین است که انسان مدرن غمگین است. خلاصه از این یکی هم به سلامت گذشتیم تا آن اتفاق شر و نابود کننده رخ داد . دوستمان قبل از اجرا گوشی هایش را به ما سپرد . اواسط اجرا بود که تصادفا فلش لایت گوشی دوستمان (که دست ما بود) روشن شد ! حالا ما هرچه تلاش می کنیم نمی توانیم آن را خاموش کنیم ! گوشی را برعکس روی زمین گذاشتیم و پس از ۵ دقیقه تلاش توانستیم فلش لایت را خاموش کنیم ! باور بفرمایید اگر اتفاقات قبلی مثل زخمی سطحی بودند این یکی دیگر تیری مستقیم به مغز بود ! نتوانستیم تحمل کنیم و از سالن خارج شدیم ! به مدت پانزده دقیقه مداوم می خندیدیم . آبروی رفته مان برایمان مهم نبود چرا که می دانستیم دیگر آن آدم ها را نخواهیم دید . تمام مدتی که ما در حال دیدن اجرا بودیم بچه ها در اتاق بغلی مشغول بازی و سر و صدا بودند . هرچه به آن ها تذکر می دادند انگار نه انگار !چنان در شادی کودکانه شان شناور بودند که دنیا و تمام آدم بزرگ ها برایشان هیچ اهمیتی نداشت . ما هم همان سیستم را پیش گرفتیم . مثل بچه ها می خندیدیم و هیچ برایمان مهم نبود. به راستی که بزرگ شدن یعنی جدی گرفتن درد ها و آدم هرچه درد را بهتر درک کند بالغ تر خواهد شد! کاش همیشه در کودکی ام باقی می ماندم ! اما می شود سعی کرد که کودک بود و من این کار را خواهم کرد! /تمام/

خط خطی

نمی دانم در کدام دادگاه محکوم شدم به تحمل این همه درد . خیلی بی رحمانست که زندگی را سراسر درد تجربه کنی . دردی عجیب . دردی دائمی . اضطرابی پنهان که از اعماق وجودم به صورتم چنگ می اندازد و روز و شب مرا رها نمی کند . حس می کنم روح من گندیده و بوی تعفنش دائم دماغم را می زند . اطرافیان هم این بوی بد را حس می کنند . ولی آنها از رازهای من خبر ندارند . هیچ نمی دانند چه حسی دارد وقتی سایه های سنگین کمرت را خم می کنند و وجودت را می بلعند . تو ظاهر را می بینی و خب راستش رابخواهی ظاهر زندگی هم خوب است . اما نمی توانی مغز مرا بخوانی . نمی توانی چیزی که من حس می کنم را حس کنی. توصیفش هم سخت است. فقط می دانم دائم سنگینی می کند و شکنجه ام می دهد. من اسیر مغز خودم هستم. من اسیر قضاوت های تند ناخودآگاه و خاطرات و حسرت ها هستم . من لذت را با ترس می کشم . ترس جوری وجود مرا گرفته که راه فراری نمی بینم . درست مثل شکلات روی بستنی چوبی . ترس سیاه همه جا همراه من است . تو هیچ نمی فهمی . توقع هم ندارم که درک کنی . عشق مدت هاست که مرده است . چنان سرمای عظیمی بر قلبم حاکم شده که قابل وصف نیست. راست می گویی که من سنگم . ولی بدان که درون این سنگ گدازه های سوزان در هم می لولند و از حرارتشان من می سوزم و حیف که سنگ زبان ندارد تا از این گرمای مهلک شکایت کند . نمی دانم آیا این وضعیت تا مرگ با من است یا معجزه ای رخ خواهد داد و این جانِ رفته به وجود من باز خواهد گشت . نمی دانم .

اشتباه بزرگ

اشتباه ما این است که گمان می کنیم دنیا و قوانینش کاملا منظم هستند . در واقع تصور ما از دنیا یک سیستم بسته است که مجموع ماده و انرژی آن ثابت است و یک سری قوانین فیزیکی ثابت بر آن حاکمیت می کند. ظرف شیشه ای را در نظر بگیرید که پر از آب باشد و درونش ٢ دانه برنج انداخته شده باشد و با دنیای بیرون هیچ تبادل انرژی نکند . اگر ما در لحظه انرژی ، مکان و سرعت تک تک ذرات این سیستم را داشته باشیم به واحتی می توانیم با قوانین فیزیک پیش بینی کنیم ٢٠٠٠ سال بعد آن ٢ دانه برنج کجای ظرف خواهند بود. و این یعنی با دید ماتریالیستی معاصر ما هیچ اختیاری نداریم و صرفا به همان مسیری می رویم که قوانین فیزیک و طبیعت حکم می کنند . یعنی اگر ما انرژی ، مکان و سرعت تک تک ذرات هستی را داشتیم می توانستیم دقیقا حساب کنیم ۴ سال بعد چه کسی رئیس جمهور آمریکا خواهد بود.

***

طبیعت چیز جالبیست .طبیعت به وسیله انسان سعی دارد خودش را بشناسد . تو گویی طبیعت در آینه ی انسان خودش را می بیند و حیرت می کند.این همه زمان گذشت و انتخاب طبیعی به انسان رسید . آن هم با کلی اتفاق شانسی و تصادفی که در طی تکامل روی داد. همان حرکات تصادفی و اثرات ذرات بر هم انسان را به وجود آورد و انسان اولین موجودی شد که خودآگاهی منطقی یافت. حیوانات مانند کودکی بودند که با انسان به بلوغ رسیدند . حال همین پدیده های تصادفی دارند خودشان را تفسیر می کنند. مغزی که از قوانین فیزیک پیروی می کند و ملکول های آن کاملا برده ی فیزیک هستند دارد در مورد قوانین فیزیک فکر می کند . طبیعت دارد خودش را درک می کند . کمی ترسناک و عجیب است .  این که به این فکر کنی که این طبیعت است که عاشق می شود ، این طبیعت است که افسرده می شود، این طبیعت است که قاتل می شود و این طبیعت است که هرگز نمی میرد . حتی اگر حیوانات منقرض شوند. طبیعت زنده است فقط کور می شود و کر . 

***

انسان گمان می برد که بر قوانین طبیعت احاطه دارد. مثلا گمان می برد اگر گلدانی را روی زمین بگذارد آن گلدان تا ابد در آنجا می ماند . حال اگر روزی ببیند گلدان به پرواز درامده تعجب می کند و قضیه را به از ما بهترون و موجودات ماوراء طبیعه نسبت می دهد. به نظر من دنیا مانند یک پارچه از زمان و مکان دائم در حال ارتعاش است و حاصل این ارتعاشات بی نظمی های جزئی در سیستم دنیاست . 

***

میرفندرسکی

صبح روز یک شنبه نهم آبان هزار و سیصد و نود پنج آقای میرفندرسکی در محل کارش نشسته بود . او غمگین بود. هزار تا فکر به سرش هجوم آورده بودند. احساسات عجیب و غریبی داشت . دلیل این همه بی قراری را خودش هم درست نمی دانست امامی توانست حدس بزند . استرس داشت . یک نوع اضطراب چسبناک که روی وجودش خیمه زده بود . انگار با سرشت او یکی شده بود . این اضطراب چسبناک ترین موجود دنیا بود . همیشه بااو بود. وقتی صبح از خواب بیدار می شد آنجا بود ، در محیط کار قدرتمند تر می شد تا اینکه عصر ها و شب ها مثل خمپاره ،همه اش بر سرش خراب می شد . این اواخر علاوه بر اضطراب ترس هم اضافه شده بود . ترس از همه چیز و از هیچ . تفنگی را روی سرش حس می کرد. مسلح و آماده ی شلیک . ماشه در دست چه کسی بود ؟ به هر انسانی پناه می برد به جز نا امیدی و بدتر شدن اضطرابش نتیجه ای نمی گرفت . درست مثل این بود که آدم ها بیرون از مدار سیاه چاله ایستاده بودند ولی او قدم به میدان گریز ناپزیر سیاه چاله گذاشته بود ؛ زمان متوقف بود ولی خودش هم می دانست که تا ابد به دور شدن ادامه خواهد داد . در سرش صدا می شنید :دروغه ، دروغه همه اش دروغه . همه این مزخرفات بی معنیه . زندگیتو بکن ولی باز هم از ناراحتی مادرش ناراحت می شد و اضطراب می کشید . واقعا مسخره بود . عمیقا به پوچی دنیا و فانی بودن همه چیز ایمان داشت اما نمی توانست نسبت به حوادث دنیا و اطرافیانش بی تفاوت باشد . انگار یک نفرین دائمی بر روح او انداخته بودند . در پس همه این ها اما امید داشت . امید به فرار . امید به اینکه روزی به آرامش برسد . یا حتی امید به مرگ صلح آمیز ، به نبودن ، به سیاهی مطلق . وضعیت آقای میرفندرسکی اصلا مساعد نبود و روز یک شنبه نهم آبان هزار و سیصد و نود و پنج به کندی جلو می رفت . راستش را بخواهید او زنده بود ولی با آدم مرده فرقی نداشت . مرده ای که هیچکس برایش آرزوی تسلی و صلح نمی کرد . بدن او مثل مقبره ای شده بود برای روحش . همه این ها را گفتم تا از شما خواهش کنم اگر آقای میرفندرسکی را دیدید ، دو انگشتتان را روی سرش بگذارید و برای شادی روحش آرزوی صلح و آرامش کنید . تمام .

خودسانسوری

بدان و آگاه باش که این خود سانسوری پدر من را درآورده. گاها حرف هایی می آیند تا گلوگاه اما بیان نمیشوند و همان جا دفن می شوند و در سطح حلق محو و گم می شوند . چه رازها که پنهان است در پستوی ذهن و چه افکاری که با مرگ من خواهند مرد . این افکار تا من زنده هستم هستند و پس از مرگم نابود می شوند چرا که فقط در ذهن من وجود دارند و جای دیگری ثبت و مکتوب نشده اند . و این تلخ است . مزه ی دهانم را بد می کند . می ترساندم . و شما مردم اطراف من همه مجرمید . چرا که شما باعث این پنهان کاری می شوید . شمایید که کج می فهمید و قضاوت بی جا می کنید . شاید اگر عموم به این وبلاگ دسترسی نداشتند کار من راحت تر می بود . همه چیز را نمی توان منتشر کرد . از امروز تصمیم گرفته ام شخصی ترین رویاها و تخیلاتم را در دفتری شخصی بنویسم . آدم جایی نیاز دارد که راحت گرفتگی های دلش را باز کند . چه کسی امانت دار تر ، دلسوزتر و شنواتر از خود آدم ؟ حرف هایم را با خودم می زنم به کمک کاغذی سفید و به واسطه ی قلمی فیزیکی . شاید که کمکی به خودم کرده باشم .
پی اس : آلبوم جدید مبروک زاده .ح

بخش زنان

نمی دانم که هستم یا اینجا چه می کنم . کلافه ام . مدام به ساعت نگاه می کنم و این زمان لعنتی گویا قرار به گذر ندارد . روز عجیبی است . امروز اولین تولد زندگی ام را دیدم . انسانی به دنیا آمد . درست رو به روی من . نمی دانستم که دلم بسوزد یا برایش خوش حال باشم . چه محکومیت سختیست زندگی در این مملکت . کار کار کار کلافگی .سرگیجه ی ناشی از بی خوابی دیشب امانم را بریده . کشتی هم که قهرمان نشدیم . خواب های عجیبی دیدم . خیلی عجیب فقط می دانم چند کشتی گیر و یک مرد با ماشین شاسی بلند آنجا بودند . خب حتما بازتابی از روز گذشته ام باشد. هنوز فکر فیلم هایی که دیروز دیدم رهایم نکرده . این فکر لعنتی که با گیجی و گنگی و خواب آلودگی حالتی مه آلود گرفته . احساس می کنم گم شدم وسط مه. گم شدم . گم شدم . گم شدم . واقعا گم شدم ! من کی ام ؟ من کجام ؟ این که دیدن جراحت و رنج هنوز برایم دردناک است یا اینکه هیچ میل و رغبتی برای پا گذاشتن در این بیمارستان خراب شده ندارم مرا بیشتر آزار می دهد. یعنی من برای این کار ساخته نشده ام ؟ ولی اگر پزشکی را رها کنم دیگر زندگی برایم نمی ماند . لعنت به پول . پول انسان را محکوم به بدبختی کرده . پول قاتل است قاتل خوشبختی. اگر بی نیاز از پول بودم چه زندگی شیرینی داشتم . چقدر آزادانه زندگی میکردم . چقدر رها بودم از همه کس و همه چیز . یک خانه ی ویلایی در یک جای خوش آب و هوا، اینترنت خوب و کلی کتاب . کلی کتاب و فیلم . کلی فکر . کلی رهایی . کلی پرواز . کلی مسافرت . از جامعه انسانی متنفرم . جامعه انسانی مرا به بردگی کشیده . اسیرم اسیر . اسیر این جامعه . اسیر پول . با وجود این همه امکاناتی که در زندگی دارم عقده حس می کنم . عقده ی زیاد . میل به هم خوابگی با غریبه ها . میل به شیطنت . میل به سرکشی . میل به دانستن . میل به آرامش . میل به تنهایی . تنهایی اسیر میل جنسی است . تنهایی چه شیرین است . حیف که این جسم فانی نیازمند است . حیوان است . فریاد می کشد . تقاضا می کند . استاد سرکوب . خودم را روزانه ١٠٠ بار می کشم. من یک قاتلم . قاتل واقعیت. قاتل خود . قاتل بدن . قاتل ذهن. ولی جامعه مرا یک قاتل کرد . نه نه من همیشه یک قاتل نبودم. جامعه ی گه و آدم های ابلهی که ارزش سازی کردن و قانون ها را اختراع کردن . جبر جغرافیایی را در لحظه لحظه ی زندگی ام حس می کنم. همین الان که به جبر جغرافیایی فک میکنم آهنگ نامجو از سرم می گذرد . همین الان یک لمپن با مشت روی کانترِ ایستگاه پرستاری بخش می کوبد و داد می زند . چرا باید جان مشتی ابله را نجات داد؟ جماعت گاو های وحشی . نفس کشیدن هم سخت می شود گاهی . روحیاتم را با مواد شیمیایی تنظیم می کنم. تو چه می دانی؟ پدر و مادرم هم نمی فهمند بعد تو می خواهیی بفهمی. هروقت با مادرم صحبت می کنم مدام دلیل میاورد که چرا باید خوش حال باشم . من همه این ها را می دانم . من از اهلی شدن متنفرم. من از محکومیتی که در این زندگی حاکم است متنفرم . من از هیچ چیز واقعا لذت نمی برم . شاید مغز و ذهن خودم مقصر است. شاید خودم را گول می زنم . شاید با خودم رو راست نبودم و نیستم . الان وقتش است وقت آن است که دریچه ذهنم را باز کنم بگذارم هرچه دل تنگش میخواهد بگوید …