دنیای آبکی

بدن انسان برای بقا روزانه حداقل ١.٨ لیتر آب نیاز داره . دنیایی رو تصور کنید که کل آب آشامیدنی دنیا دست عده ای محدود بیفته . همه مردم باید برای دریافت آب صف بکشن . هر سری که نوبت فرد برسه ٧٠ سی سی آب بهش می دن . تشنگی باعث میشه اون فرد دوباره به آخر صف برگرده تا ٧٠ سی سی دیگه دریافت کنه . صف ها جوری طراحی شدن که فرد حدود ٢۵ بار در روز آب دریافت کنه تا حداقل آب مورد نیازش تامین بشه . این پروسه ١۶ ساعت زمان می گیره . یعنی کل مدتی که فرد بیدار هست . بنابر این زندگی کلا در میان همین صف ها جریان میگیره . قوانین ،ارزش ها و آداب مخصوص به زندگی در صف به وجود میاد . کم کم زندگی خارج از صف تبدیل به افسانه می شه .  تا جایی پیش می ره که اکثر اون افراد از زندگی بیرون صف می ترسن. معترضین به زندگی صفی هم از آب محروم میشن و می میرن . خیلی وحشتناکه ، نه ؟

آرامش به معنای واقعی

راستش بار ها با خودم فکر کردم که برنده ی واقعی کیه؟ اون که پولدلرترین ، خفن ترین و قدرتمندترین انسان دنیاست؟ اون که با عشقش زندگی میکنه ؟ راستش این ایده هایی بود که به صورت پیشفرض نسل قبل و رسانه ها و سیستم آموزشی به مغز من تزریق کردند . روح مشتاق و تازه ی من  تحت بمباران این افکار قرار گرفت . به طبع بعد از مدتی ارزش های زندگی ام شدند. برای آنها تلاش کردم . درس خواندم ، مدرسه رفتم، تلاش کردم به آن چیزهایی که میخواستم تقریبا رسیدم . جامعه ، خانواده و دوستان تحسینم می کردند . به من مهر “انسان موفق ” می زدند. راستش فکر کنم وقت اعتراف رسیده. راستش با وجود اینکه کاملا مسحور اهدافم شده بودم بازهم از انجام دادن پیش نیازهای آن اهداف رنج می بردم . از مدرسه رفتن بدم می آمد . از مشق نوشتن تنفر داشتم . درس خواندن برایم رنج آور بود . اینکه مثلا به جای بازی با کامپیوتر مجبور بودم گاها ساعت ها درس بخوانم اذیت میشدم . ولی آنقدر آن اهداف زنجیر به روحم زده بودند که مجال اعتراض نداشتم. گذشت و گذشت نوبت عشق شد . شاید این عشق بود که میتوانست روح رنجیده ، در بند و زخم شده ی من رو نجات بده . عشق که کشک شد رفت .به چی میگم عشق ؟ راستش اونقدر دست نیافتنیه که فقط ازش یه شبه از دور می بینم . مثل یه ستاره می مونه که صدها سال نوری ازم دوره ولی بازم جاذبه اش رو حس میکنم . اه ! جاذبه ی لعنتی . در این زمینه دست به تجربه زدم . عشق من شاید دست نیافتنی بود ولی قابل شبیه سازی بود . هرچند شبیه سازی کجا و واقعیت کجا . تو این دریای شناور زیاد دووم نیاوردم . راستش من از اون دسته ام که طوفان و دریا رو دوست نداره . آرامش برکه ی من کجا بود ؟  پس من در جایگاهی نیستم که بخوام بگم انسانی برنده ی واقعیه که با عشقش زندگی کنه .ولی راستش فک کنم یه جاهایی ته دلم میگه که عشق هم جواب نیست . فقط یکی از نیاز های انسان است . فقط یک سری محدود از زخم ها رو پانسمان میکنه . حالا موفقیت واقعی چی بود ؟ شاید این یکی از بزرگترین علامت سوال های ذهن من باشه . چند وقت پیش جرقه ای تو ذهنم اتفاق افتاد . تو این فکر بودم که چرا افرادی از اروپا به هند و تبت می رن و سال ها به مراقبه و مدیتیشن میپردازن . تا به این فکر افتادم که ممکنه جواب سوالم رو تو مطالعه این افراد پیدا کنم . به این نتیجه رسیدم که احتمالا موفق ترین انسان در لحظه ی مرگ کسی هست که در آرامش مطلق به سر برده باشد . درست مثل اتفاقی که برای خیلی از راهب های مذاهب شرقی می افته . با تمرکز و مدیتیشن مغزشون رو مدیریت می کنن و به درجه ای می رسن که بر احساساتشون اراده ی مطلق دارند .می خواهند که در آرامش باشند ، خوشحال باشند و مغزشان در جواب همین احساسات را ایجاد می کند . همه در آخر می می رند ولی اونی برنده است که تو طول زندگی آرامش داشته . آرامش مطلق .رسیدن به این مرحله با توجه به سبک زندگی و درگیری ها غیر ممکن هست . چیزی که من می خواهم نزدیک شدن به این آرامش است . خیلی ها دنبال این آرامش گشتند ولی با توجه به زنجیر هایی که روحشون رو اسیر کرده متوسل شدن به مواد مخدر . خصوصا آرامبخش هایی مثل خانواده خشخاش و تریاک . از اونجایی که اکثرا در مورد راه حقیقی آرامش یابی دچار جهل و سردرگمی هستند گرایش به راه های تبلیغ شده و امتحان شده ی قبلی میتونه تنها راه فرار باشه واسه مردم واسه همین بنده ی آرامش مورفینی می شن.یا گاها با استفاده از الکل سعی میکنن چند ساعتی زنجیر های روحشون رو شُل بکنن. اما اینا همه موقتیه و پس از طی شدن چند نیمه عمر دارو زخم عمیق تری به جا میمونه. من از بنده و وابسته شدن بیزارم. دنبال راه های آرامش گشتم . سعی کردم به صدای درونم اجازه ی صحبت بدم . راستش من راه های خودم رو کم کم دارم پیدا می کنم ولی راستش فک کنم زنجیرها خیلی محکم تر از اون باشن که بتونم اونا رو پاره کنم و تو آسمونی که پر از آرامشه پرواز کنم. در عین حال با راه هایی که برای خودم دارم گهگاهی خودم رو قلقلک می دم و از همین هم نسبتا و ظاهرا راضی به نظر می رسم. ولی یه جورایی این حبس ابدی رو پذیرفتم . ظاهر آرومی دارم . مسیر زندگیم رو دنبال می کنن . درس میخونم . استرس می کشم . در بدترین محیط ها کار میکنم و با وجود تمام آگاهی که نسبت به این اسارت دارم اعتراضی نمیکنم و ادامه می دم . اما چیزی که اینجا خوندی این فریاد روح من بود شاید خطاب به خودم . انگار داره میگه :”احمق ! به خودت بیا !”. شما شاهدی که کاری از من بر نمیاد . پس میذارم بعد از اعتراضش بره تو همون سلولی که خودم واسش ساختم زندگی کنه…

توجه :در یک چارشنبه سوری ، روی مبل نارنجی کنار میز چوبی ، در حالی که تق تق صدای بارون می آمد این نوشتار به پایان رسید

پیرمرد شماره ١

یادش بخیر ، دوتایی نشسته بودیم وسط جنگل. هوای سرد زمستون با یه منقل پر از خورده چوب هایی که از حرارت سرخ شده بودن . پیرمرد در حالی که سیگارش رو روی لب گذاشته بود دستشو دراز کرد . فندکمو گذاشتم کف دستش. تق تق سیگار روشن شد . گفت : دلم گرفته جَوون . پرسیدم دل گرفتن چجوریه ؟ گفت :

دل گرفتن یه اتاقِ بدونِ در ،مدور و دایره ای با دیوارای خاکستری هست که درست وسط اتاق ،از سقف تصویر یه زن آویزونه .

چقدر راست می گفت . چقدر صداش هنوز تو گوشمه …

🎧 کریستف رضایی – مینا

پلئاس و ملیزاند – Pelléas et Mélisande

Edmund_Blair_Leighton_-_Pelleas_and_Melisande

پلئاس و ملیزاند اثر موریس مترلینک نمایشنامه تاریکی است که در سال ١٨٩٣ نوشته شده . داستان از آنجا آغاز می شود که گولاد ،برادرِ پلئاس ( هر دو پسران شاه هستند ولی با مادرهای متفاوت) در جنگل دختر زیبایی را می بیند که در حال گریستن است . این دختر ملیزاند است . زیبایی دختر به حدی گولاد را تحت تاثیر قرار می دهد که دختر را با خود به قصر می برد و با دادن حلقه او را همسر خود می کند. سپس ملیزاند. در حیاط قلعه پلئاس را می بیند ، هر دو کنار چشمه می نشینند و در اینجا حلقه ای که گولاد به ملیزاند اهدا کرده بود به درون چشمه می افتد و گم می شود . عشق عجیبی بین پلئاس و ملیزاند شکل می گیرد . عشقی شدید ، شیرین و ممنوعه . گولاد وقتی می بیند ملیزاند حلقه اش را دستش نمی کند عصبانی می شود و با خشم ازو میخواهد حلقه اش را پیدا کند . گولاد ،که حالا با عصبانیت خود باعث شده ملیزاند حتی بیشتر به سمت پلئاس کشیده شود، بر اثر شک خود پسرش( از همسر سابق) را مامور پاییدن ملیزاند می کند و از ملیزاند هم می خواهد که با پلئاس قطع رابطه کند . سپس در انتها وقتی که گولاد ، پلئاس و ملیزاند را در خلوت می یابد در درگیری پلئاس را می کشد و ملیزاند نیز زخمی می شود . ملیزاند پس از زخمی شدن یک دختر فوق العاده کوچک متولد می کند و سپس می میرد .
در واقع همان جا که حلقه گم می شود به صورت سمبلیک ازدواج ملیزاند و گولاد پایان می یابد و عشق او و پلئاس آغاز می شود . سمبلیسم این اثر فضای جالبی بهش بخشیده .
ژان سیبلیوسِ فنلاندی ، یکی از بزرگترین آهنگسازان قرن ١٩ برای این نمایشنامه اثری تنظیم کرده و به زیبایی حس و حال این اثر را در قالب موسیقی ارائه کرده . غم،شادی ، عشق ، هیجان و تاریکی به زیبایی با هم ترکیب شده . ملودی های زیبا ، هارمونی های پُر و گوشنواز و کادانس های پر قدرت فضای فوقالعاده ای به این اثر بخشیده . حتی اگر این نمایش را ندیده باشید ، زیبایی ملیزاند را از موسیقی در می یابید. در انتها شما رو به شنیدن این اثر دعوت می کنم . ٣٣ دقیقه چشمانتون رو ببندید و به فضای این نمایش سفر کنید .

دانلود  –  لینک کمکی

شوالیه

  
همون فکری که مدت هاست داره روح منو ضعیف می کنه دوباره اومده سراغم … کِی قراره این بی قراری تموم شه ؟ شبیه شوالیه ها شدم . غیور و جنگنده ولی آخرش که چی ؟ میدونی … این خوبه ها ولی آخه یه مشکل کوچولو هست. شوالیه اگه جنگ نباشه، حوصله اش سر می ره و باید بیکار بگرده . واسه همین عاشق جنگه . اگه جنگ بشه اونم مشغولیت پیدا می کنه .این اعتیاد به جنگ و درگیری بد نیست ؟ این شوالیه زیاد بیکار بگرده حالت خود ایمنی به خودم حمله نمیکنه؟ این سرسختی از کجا میاد؟ ای کاش هیچکدوم ازین القاب و ویژگی هایی که بهشون می نازیم رو نداشتیم ولی به جاش آزادی داشتیم . چرا منو نجات نمیدی ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمی دی ؟ خیلی خسته ام خیلی لامصب . ببین ما اخرش بزرگترین بازنده های دنیاییم . ازون حالتاست که حالم از همه نور ها و تابلو ها و بوق ماشین ها و آدما به هم می خوره . این بی قراری کی تموم می شه ؟ حس یه بچه ١٠ ساله رو دارم که تفنگ دستش دادن و با یه کلاه جنگی آهنی که دو برابر کله اش هست فرستادنش خط مقدم جنگ . از بس این کلاه بزرگه اومده جلوی چشمم و حتی رو به روی خودمم نمی تونم ببینم ! راستش تو زندگی من هیچی برای حسرت خوردن ندارم ولی این صداهای لعنتی از داخل سرم بیرون نمی رن . احساس می کنم این صدا ها تو چاردیواری جمجمه ام زندانی شده ان . دائم به دیواره های جمجمه می خورن و منعکس می شن و بر می گردن داخل مغزم! چرا منو نجات نمی دی ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمی دی ؟ 

سمفونی گاوها 

سلام!جای شما خالی الان در حال تماشای تمرینِ یه ارکستر ویژه هستم .نشستم تو جایگاه تماشاچی ها تک و تنها ،روی صندلی یکی مونده به آخر ردیف آخر . یه فرق عمده که این ارکستر با بقیه ارکسترایی که دیدم داره اینه که تمامی نوازنده ها گاو هستن . یه سری گاو خال خالی سیاه و سفید که بدون استفاده از ساز با دهنشون موسیقی تولید می کنن . رهبر ارکستر که ظاهرا اصلا هم به موسیقی علاقه مند نیست روش خیلی جالبی برای اداره ی ارکستر ابداع کرده . گاو ها این خاصیت رو دارن که وقتی گرسنه می شن صدا تولید می کنن و “ماااما” می کنن . حالا با محاسبات دقیق و برنامه ریزی منظم و استفاده از روبات های مدرن رهبر ارکستر ،گاو هایی با فرکانس صدایی مختلف رو کنار هم گذاشته با محاسبه ی دقیق کاری کرده که هر گاو تو لحظه ی دلخواهِ رهبر صدا بده . فرکانس صدای گاو ها کاملا هوشمندانه تعیین شده . بلافاصله پس از دریافت فرکانس دلخواه، کمی علوفه جلوی گاو ریخته می شه و گاو به سکوت فرو می ره . حالا پس از قرن ها تمرین و برنامه ریزی رهبر ارکستر تونسته سمفونی دلخواهش رو تولید کنه. ولی راستشو بخواید هرچی سعی می کنم که بتونم با این موسیقی ارتباط برقرار کنم نمیتونم . اصلا این ترکیب صدا واسم خیلی زجر آوره . انگار تنها کسی که ازین قضیه لذت می بره رهبر ارکستر هست . احتمالا ته دلش داره قاه قاه به این گاو ها می خنده و از قدرت مدیریت و سلطه ی خودش لذت می بره . راستش بوی گند مدفوع گاو حالت متعفنی به سالن بخشیده . چرا من اینجام ؟ چرا اینقد ریلکس نشستم رو صندلی ؟ چرا تو کنارم نیستی و هزارتا چرای دیگه … فعلا برم ادامه ی سمفونی رو گوش بدم . ارادتمندم . 

زندان 

یه سری اعتقادات در مورد خدا وجود داره که واسم سوال برانگیزه . وقتی مطالعه می کنم یا بحث میکنم اغلب برای توصیف خدا یک سری صفت بیان می شه . استفاده از این صفات به حدی مطلق شده که مثلا اگر گفته می شه خدا حکیم هست ، یعنی هیچ کار غیر حکیمانه ای نمی کنه. کاملا مطلق . یعنی با یک سری صفت گذاری ، مخلوق داره سعی می کنه رفتار ، روحیات ، اعمال و واکنش های خالق رو پیش بینی کنه . آیا این خنده دار نیست ؟ آیا وقتی می گیم خدا همه چیز را خلق کرده این همه چیز نباید شامل سیاهی های دنیا هم باشه؟آیا نباید وجود خدا صفت های بد هم شامل بشه ؟ مثل دروغ ، مثل قتل … چرا فقط نیمه روشن رو به خدا نسبت می دن ؟ آیا اصلا وجود خدا صفت پذیر هست یا خدا وحدتی هست که از دوگانگی خوب و بد شکل گرفته  ؟آیا خدایی که ادعا میشه کاملترین هست ، به این وسیله ناقص نمیشه ؟ شاید اراده مطلق خالق حکم کنه که مثلا دروغ بگه . آیا مخلوق ، خالق رو برای خودش درون صفات زندانی نکرده؟

تصویر

در عجبم . واقعا باورنکردنی بود . یه مغازه ی نسبتا بزرگ بدون پنجره . کاناپه های قدیمی و رنگ و رو رفته مشکی ورودی مغازه رو پر کرده بود . آدمای خسته با چشمای گرد و منتظر روی کاناپه ها با گوشه چشم چنان به من خیره شدند انگار ارث پدریشون رو خورده بودم  . بعد از کاناپه ها چندین آینه دیده می شد که جلوی هرکدوم یه میز آرایش و یه صندلی گنده و بیریخت گذاشته بودند . آره فکر کنم اونجا آرایشگاه بود . آره آره تقریبا مطمعنم که آرایشگاه بود . روی هر صندلی یه نفر نشسته بود و نفر دومی بالا سرش با تیغ و قیچی به جان موی نفر اول افتاده بود . در بدو ورود متوجه شدم که یک چیزی راجع به این مکان درست نیست . یه چیزی اشکال داشت . یه اشکال فنی بزرگ . گیج بودم . گنگ و محو . رفتم نشستم روی کاناپه ها . چشم هام رو بستم و حسابی فشار دادم .  دوباره چشم هام رو باز کردم تازه فهمیدم چه خبره ! اون جا یه فرق عمده داشت ! همه به جز آرایشگرها لخت بودند . لخت مادرزاد . با بدن های پشمالو و بد شکل . شکم های نامتقارن . زیر بغل های پر از مو. آلت های چروکیده و بد هیبت . پاهای پر مو  . آرایشگرها هم به دقت مشغول بریدن موی سر افراد بودند . اونجا بود که دوباره تعجب وجودم رو فرا گرفت . چه به سر این مردم اومده ؟؟ چرا اون همه زشتی رو رها کردن و فکر میکنن با اصلاح نیم وجب موی سر زیبا می شن ؟ درک نمی کنم  ! با دوستم در مورد این رخداد و شهود صحبت کردم . حرف قشنگی زد . گفت پس فکر کردی لباس واسه چی اختراع شد احمق ؟؟؟ برای پوشوندن همین زشتی ها . حرفش مثل یه جرقه تو انبار باروت مغزم عمل کرد . منفجر شدم . ذرات مغزم که روی کاغذ دیواری اتاقم پاشیده بود نمای جالبی به فضا داده بود .اصلا همین کاغذ دیواری ! چقدر انسانی است . چقدر به وجود ما می خورد . حداقل مجبور نیستیم دیوار سیمانی و زمخت رو ببینیم . کلا عادت ندارم قضیه رو تموم کنم . شاید دوباره نوشتم در مورد این قضیه . فعلا نه . 

طبیعت خائن 

زیبایی چیست ؟ چرا یک چیز از نظر ما زیباست و یک چیز زیبا نیست ؟ می خواهم این مساله را در طبیعت جستجو کنم . به عنوان مثال ،من “گل” را در طبیعت بررسی می کنم . شما ممکن است گلی را ببینید و به شدت از زیباییش لذت ببرید ولی خب این نشاط ایجاد شده یک چیز موقتی است که زود می گذرد. صرفا برای این است که شما از کناِر گل بودن احساس خطر و ناراحتی نکنید . چون گل از نظر فیزیولوژیک و بیولوژیک برای شما مشکلی ایجاد نخواهد کرد .این گل تاثیر شگرفی بر دنیای بیولوژیک شما نمی گذارد برای همین این نشاط گذرا است و زود فراموش می شود . حالا همین گل چرا به وجود اومده ؟ برای جذب حشره های گرده افشان . یعنی گیاه با ریاکاری و دروغ یک ساختاری را ارائه می دهد تا بتواند حشرات را گول بزند و جذب خودش بکند . یعنی صرفا هدف ایجاد “گل” ساختن یک طعمه ی بیولوژیک برای رسیدن به هدف اصلی که همان بقا و تولید مثل است بوده . جالبه نه؟ این که فکر کنی چنین چیز مقدسی خودش مظهر ریا و دروغ است . کلا موجودات بیولوژیک ساکن زمین ،طی انتخاب طبیعی یاد گرفتند که سمت یک چیزهایی بروند و سمت یک چیزهایی نروند . در واقع طی تکامل سیستم اعصاب و هورمون های درون ریز موجود یاد گرفته که مثلا جنس مخالف را زیبا ببیند ، یا مدفوع را زشت ببیند. این ها همه ساخته شده تا هدف اصلی به دست بیاید . هدف اصلی همان بقا و تولید مثل است . مثلا ما انسان ها وقتی یک میمون ماده را می بینیم هیچ چیز زیبایی درونش نمی بینیم . ولی همین موجود ممکن است در دنیای میمون ها ملکه ی زیبایی باشد ، چرا که طبیعت حکم میکند که میمون نر از میمون ماده خوشش بیاید ، به سمتش برود و برای داشتنش تلاش کند و در نهایت با آمیزش ، بقای نسل را تضمین کند . لازمه ی این عمل این است که میمون نر میمون ماده را زیبا ببیند . در دنیای انسان ها هم قضیه همین است . انسان برده ی هورمون است ، انسان برده ی ماده ی خاکستری مغز است . چیزهایی که انسان زیبا می بیند و در جهت داشتنشان تلاش می کند ، اکثرا از نظر بیولوژیک دارای نقش اساسی هستند . این که می نویسم اکثرا علتش این است که مسلما انسان موجود کاملی نسست و ممکن است علایقی داشته باشد که کاملا با بقا و هدفش سازگار نیست . این ها تا جایی پیش می روند که در چرخه ی رو به جلوی انتخاب طبیعی وارد فاز تخریبِ گونه شوند . آنجا است که دست قدرتمند طبیعت وارد می شود و کم کم این آفت ها را از وجود موجود پاک میکند . هرچند شاید هر قدم کوچک در این مسیر هزاران سال طول بکشد.مثلا کسی که افسرده است ، مغز و هورمون هایش به طور معیوبی هدف اصلی طبیعت که همان بقا و تولید مثل است رو فراموش می کنند . برای همین است که زیبایی ها در وجود آنها می میرند و همه چیز را خاکستری و سرد می بینند . مسلما کسی که مهمترین اصول طبیعت را فراموش کند در چرخه انتخاب طبیعی محکوم به مرگ و نابودی است . شاید برای همین است که پیام خودکشی در مغز صادر می شود یا برای همین است که افراد افسرده از نظر جنسی آرام و خاموش می شوند. تعارفات را باید کنار گذاشت و جوری دیگری به این پازل طبیعت نگاه کرد .

پی . اس : امروز مصادف بود با کشیدن ماشه ی تنفگ من روی دنیای ارتباطات مجازی . باشد که رستگار شویم . تا بعد . فعلا.

نرم افزار

دوست دارم یه نرم افزار بنویسم ، یه نرم افزار خاص. ٧ میلیارد متغیر مستقل توش تعریف میکنم . این متغیر ها رو واسشون یه سری پیش فرض تعریف میکنم که خصوصیات مشابه انسان پیدا کنن . بعد این متغیر ها رو میبرم تو یه فضای اتفاقی که دنیایی مشابه زمین رو رِندر میکنه . کل مدتِ عملیات نرم افزار در حد صدم ثانیه  طول میکشه ولی برای متغیر هام جوری با کد تعریف میکنم که تصور کنن این صدم ثانیه معادل هزار سال طول کشیده . یعنی این کلیک ساده من تو دنیای واقعی ، ٧ میلیارد مخلوق مجازی من رو هزار سال توی فضای مورد نظر من نگه می داره .یعنی واقعا یک سری موجود رنج هزارسال زندگی رو تجربه میکنن . حالا درسته که از نظر ما یه سری موجود مجازی هست ولی تو دنیای خودشون خیلی واقعی ان !جالب میشه ها! نه؟ یعنی انبساط زمان توی زمان . این مخلوقات من هیچ ایده ای نخواهند داشت که من کی هستم یا دنیای من چه شکلیه . واسه خودشون شهر می سازن ، خونه می سازن ، به دنبال ریشه شون می گردن و خدا تعریف می کنن. حالا ممکنه ما هم همین باشیم . یعنی نرم افزار یا سخت افزار ساخته شده توسط ذهن برتر تو یه دنیای واقعی تر که ما هیچوقت نخواهیم فهمید که اون دنیا چیه  . یعنی شاید واقعیت ما ، برای عده ای مجازی باشه . شاید ما یه نمونه آزمایشگاهی پرخرج هستیم . عده ای ما رو ساختن که رومون تحقیق کنن ، پژوهش کنن . این ها فرضیاتیه که هیچکس نه میتونه رد کنه و نه می تونه اثبات کنه . 

*** 

پی اس : یکی از سخت توین و بدترین روزای عمرم رو گذروندم  .اتفاقایی افتاد که تا آخر زندگی تحت تاثیر قرارم می ده . آینده نه تاریکه نه روشن . همینش حس بدیه . فعلا . خدافظ