پلئاس و ملیزاند – Pelléas et Mélisande

Edmund_Blair_Leighton_-_Pelleas_and_Melisande

پلئاس و ملیزاند اثر موریس مترلینک نمایشنامه تاریکی است که در سال ١٨٩٣ نوشته شده . داستان از آنجا آغاز می شود که گولاد ،برادرِ پلئاس ( هر دو پسران شاه هستند ولی با مادرهای متفاوت) در جنگل دختر زیبایی را می بیند که در حال گریستن است . این دختر ملیزاند است . زیبایی دختر به حدی گولاد را تحت تاثیر قرار می دهد که دختر را با خود به قصر می برد و با دادن حلقه او را همسر خود می کند. سپس ملیزاند. در حیاط قلعه پلئاس را می بیند ، هر دو کنار چشمه می نشینند و در اینجا حلقه ای که گولاد به ملیزاند اهدا کرده بود به درون چشمه می افتد و گم می شود . عشق عجیبی بین پلئاس و ملیزاند شکل می گیرد . عشقی شدید ، شیرین و ممنوعه . گولاد وقتی می بیند ملیزاند حلقه اش را دستش نمی کند عصبانی می شود و با خشم ازو میخواهد حلقه اش را پیدا کند . گولاد ،که حالا با عصبانیت خود باعث شده ملیزاند حتی بیشتر به سمت پلئاس کشیده شود، بر اثر شک خود پسرش( از همسر سابق) را مامور پاییدن ملیزاند می کند و از ملیزاند هم می خواهد که با پلئاس قطع رابطه کند . سپس در انتها وقتی که گولاد ، پلئاس و ملیزاند را در خلوت می یابد در درگیری پلئاس را می کشد و ملیزاند نیز زخمی می شود . ملیزاند پس از زخمی شدن یک دختر فوق العاده کوچک متولد می کند و سپس می میرد .
در واقع همان جا که حلقه گم می شود به صورت سمبلیک ازدواج ملیزاند و گولاد پایان می یابد و عشق او و پلئاس آغاز می شود . سمبلیسم این اثر فضای جالبی بهش بخشیده .
ژان سیبلیوسِ فنلاندی ، یکی از بزرگترین آهنگسازان قرن ١٩ برای این نمایشنامه اثری تنظیم کرده و به زیبایی حس و حال این اثر را در قالب موسیقی ارائه کرده . غم،شادی ، عشق ، هیجان و تاریکی به زیبایی با هم ترکیب شده . ملودی های زیبا ، هارمونی های پُر و گوشنواز و کادانس های پر قدرت فضای فوقالعاده ای به این اثر بخشیده . حتی اگر این نمایش را ندیده باشید ، زیبایی ملیزاند را از موسیقی در می یابید. در انتها شما رو به شنیدن این اثر دعوت می کنم . ٣٣ دقیقه چشمانتون رو ببندید و به فضای این نمایش سفر کنید .

دانلود  –  لینک کمکی

شوالیه

  
همون فکری که مدت هاست داره روح منو ضعیف می کنه دوباره اومده سراغم … کِی قراره این بی قراری تموم شه ؟ شبیه شوالیه ها شدم . غیور و جنگنده ولی آخرش که چی ؟ میدونی … این خوبه ها ولی آخه یه مشکل کوچولو هست. شوالیه اگه جنگ نباشه، حوصله اش سر می ره و باید بیکار بگرده . واسه همین عاشق جنگه . اگه جنگ بشه اونم مشغولیت پیدا می کنه .این اعتیاد به جنگ و درگیری بد نیست ؟ این شوالیه زیاد بیکار بگرده حالت خود ایمنی به خودم حمله نمیکنه؟ این سرسختی از کجا میاد؟ ای کاش هیچکدوم ازین القاب و ویژگی هایی که بهشون می نازیم رو نداشتیم ولی به جاش آزادی داشتیم . چرا منو نجات نمیدی ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمی دی ؟ خیلی خسته ام خیلی لامصب . ببین ما اخرش بزرگترین بازنده های دنیاییم . ازون حالتاست که حالم از همه نور ها و تابلو ها و بوق ماشین ها و آدما به هم می خوره . این بی قراری کی تموم می شه ؟ حس یه بچه ١٠ ساله رو دارم که تفنگ دستش دادن و با یه کلاه جنگی آهنی که دو برابر کله اش هست فرستادنش خط مقدم جنگ . از بس این کلاه بزرگه اومده جلوی چشمم و حتی رو به روی خودمم نمی تونم ببینم ! راستش تو زندگی من هیچی برای حسرت خوردن ندارم ولی این صداهای لعنتی از داخل سرم بیرون نمی رن . احساس می کنم این صدا ها تو چاردیواری جمجمه ام زندانی شده ان . دائم به دیواره های جمجمه می خورن و منعکس می شن و بر می گردن داخل مغزم! چرا منو نجات نمی دی ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمی دی ؟ 

سمفونی گاوها 

سلام!جای شما خالی الان در حال تماشای تمرینِ یه ارکستر ویژه هستم .نشستم تو جایگاه تماشاچی ها تک و تنها ،روی صندلی یکی مونده به آخر ردیف آخر . یه فرق عمده که این ارکستر با بقیه ارکسترایی که دیدم داره اینه که تمامی نوازنده ها گاو هستن . یه سری گاو خال خالی سیاه و سفید که بدون استفاده از ساز با دهنشون موسیقی تولید می کنن . رهبر ارکستر که ظاهرا اصلا هم به موسیقی علاقه مند نیست روش خیلی جالبی برای اداره ی ارکستر ابداع کرده . گاو ها این خاصیت رو دارن که وقتی گرسنه می شن صدا تولید می کنن و “ماااما” می کنن . حالا با محاسبات دقیق و برنامه ریزی منظم و استفاده از روبات های مدرن رهبر ارکستر ،گاو هایی با فرکانس صدایی مختلف رو کنار هم گذاشته با محاسبه ی دقیق کاری کرده که هر گاو تو لحظه ی دلخواهِ رهبر صدا بده . فرکانس صدای گاو ها کاملا هوشمندانه تعیین شده . بلافاصله پس از دریافت فرکانس دلخواه، کمی علوفه جلوی گاو ریخته می شه و گاو به سکوت فرو می ره . حالا پس از قرن ها تمرین و برنامه ریزی رهبر ارکستر تونسته سمفونی دلخواهش رو تولید کنه. ولی راستشو بخواید هرچی سعی می کنم که بتونم با این موسیقی ارتباط برقرار کنم نمیتونم . اصلا این ترکیب صدا واسم خیلی زجر آوره . انگار تنها کسی که ازین قضیه لذت می بره رهبر ارکستر هست . احتمالا ته دلش داره قاه قاه به این گاو ها می خنده و از قدرت مدیریت و سلطه ی خودش لذت می بره . راستش بوی گند مدفوع گاو حالت متعفنی به سالن بخشیده . چرا من اینجام ؟ چرا اینقد ریلکس نشستم رو صندلی ؟ چرا تو کنارم نیستی و هزارتا چرای دیگه … فعلا برم ادامه ی سمفونی رو گوش بدم . ارادتمندم . 

زندان 

یه سری اعتقادات در مورد خدا وجود داره که واسم سوال برانگیزه . وقتی مطالعه می کنم یا بحث میکنم اغلب برای توصیف خدا یک سری صفت بیان می شه . استفاده از این صفات به حدی مطلق شده که مثلا اگر گفته می شه خدا حکیم هست ، یعنی هیچ کار غیر حکیمانه ای نمی کنه. کاملا مطلق . یعنی با یک سری صفت گذاری ، مخلوق داره سعی می کنه رفتار ، روحیات ، اعمال و واکنش های خالق رو پیش بینی کنه . آیا این خنده دار نیست ؟ آیا وقتی می گیم خدا همه چیز را خلق کرده این همه چیز نباید شامل سیاهی های دنیا هم باشه؟آیا نباید وجود خدا صفت های بد هم شامل بشه ؟ مثل دروغ ، مثل قتل … چرا فقط نیمه روشن رو به خدا نسبت می دن ؟ آیا اصلا وجود خدا صفت پذیر هست یا خدا وحدتی هست که از دوگانگی خوب و بد شکل گرفته  ؟آیا خدایی که ادعا میشه کاملترین هست ، به این وسیله ناقص نمیشه ؟ شاید اراده مطلق خالق حکم کنه که مثلا دروغ بگه . آیا مخلوق ، خالق رو برای خودش درون صفات زندانی نکرده؟

تصویر

در عجبم . واقعا باورنکردنی بود . یه مغازه ی نسبتا بزرگ بدون پنجره . کاناپه های قدیمی و رنگ و رو رفته مشکی ورودی مغازه رو پر کرده بود . آدمای خسته با چشمای گرد و منتظر روی کاناپه ها با گوشه چشم چنان به من خیره شدند انگار ارث پدریشون رو خورده بودم  . بعد از کاناپه ها چندین آینه دیده می شد که جلوی هرکدوم یه میز آرایش و یه صندلی گنده و بیریخت گذاشته بودند . آره فکر کنم اونجا آرایشگاه بود . آره آره تقریبا مطمعنم که آرایشگاه بود . روی هر صندلی یه نفر نشسته بود و نفر دومی بالا سرش با تیغ و قیچی به جان موی نفر اول افتاده بود . در بدو ورود متوجه شدم که یک چیزی راجع به این مکان درست نیست . یه چیزی اشکال داشت . یه اشکال فنی بزرگ . گیج بودم . گنگ و محو . رفتم نشستم روی کاناپه ها . چشم هام رو بستم و حسابی فشار دادم .  دوباره چشم هام رو باز کردم تازه فهمیدم چه خبره ! اون جا یه فرق عمده داشت ! همه به جز آرایشگرها لخت بودند . لخت مادرزاد . با بدن های پشمالو و بد شکل . شکم های نامتقارن . زیر بغل های پر از مو. آلت های چروکیده و بد هیبت . پاهای پر مو  . آرایشگرها هم به دقت مشغول بریدن موی سر افراد بودند . اونجا بود که دوباره تعجب وجودم رو فرا گرفت . چه به سر این مردم اومده ؟؟ چرا اون همه زشتی رو رها کردن و فکر میکنن با اصلاح نیم وجب موی سر زیبا می شن ؟ درک نمی کنم  ! با دوستم در مورد این رخداد و شهود صحبت کردم . حرف قشنگی زد . گفت پس فکر کردی لباس واسه چی اختراع شد احمق ؟؟؟ برای پوشوندن همین زشتی ها . حرفش مثل یه جرقه تو انبار باروت مغزم عمل کرد . منفجر شدم . ذرات مغزم که روی کاغذ دیواری اتاقم پاشیده بود نمای جالبی به فضا داده بود .اصلا همین کاغذ دیواری ! چقدر انسانی است . چقدر به وجود ما می خورد . حداقل مجبور نیستیم دیوار سیمانی و زمخت رو ببینیم . کلا عادت ندارم قضیه رو تموم کنم . شاید دوباره نوشتم در مورد این قضیه . فعلا نه . 

طبیعت خائن 

زیبایی چیست ؟ چرا یک چیز از نظر ما زیباست و یک چیز زیبا نیست ؟ می خواهم این مساله را در طبیعت جستجو کنم . به عنوان مثال ،من “گل” را در طبیعت بررسی می کنم . شما ممکن است گلی را ببینید و به شدت از زیباییش لذت ببرید ولی خب این نشاط ایجاد شده یک چیز موقتی است که زود می گذرد. صرفا برای این است که شما از کناِر گل بودن احساس خطر و ناراحتی نکنید . چون گل از نظر فیزیولوژیک و بیولوژیک برای شما مشکلی ایجاد نخواهد کرد .این گل تاثیر شگرفی بر دنیای بیولوژیک شما نمی گذارد برای همین این نشاط گذرا است و زود فراموش می شود . حالا همین گل چرا به وجود اومده ؟ برای جذب حشره های گرده افشان . یعنی گیاه با ریاکاری و دروغ یک ساختاری را ارائه می دهد تا بتواند حشرات را گول بزند و جذب خودش بکند . یعنی صرفا هدف ایجاد “گل” ساختن یک طعمه ی بیولوژیک برای رسیدن به هدف اصلی که همان بقا و تولید مثل است بوده . جالبه نه؟ این که فکر کنی چنین چیز مقدسی خودش مظهر ریا و دروغ است . کلا موجودات بیولوژیک ساکن زمین ،طی انتخاب طبیعی یاد گرفتند که سمت یک چیزهایی بروند و سمت یک چیزهایی نروند . در واقع طی تکامل سیستم اعصاب و هورمون های درون ریز موجود یاد گرفته که مثلا جنس مخالف را زیبا ببیند ، یا مدفوع را زشت ببیند. این ها همه ساخته شده تا هدف اصلی به دست بیاید . هدف اصلی همان بقا و تولید مثل است . مثلا ما انسان ها وقتی یک میمون ماده را می بینیم هیچ چیز زیبایی درونش نمی بینیم . ولی همین موجود ممکن است در دنیای میمون ها ملکه ی زیبایی باشد ، چرا که طبیعت حکم میکند که میمون نر از میمون ماده خوشش بیاید ، به سمتش برود و برای داشتنش تلاش کند و در نهایت با آمیزش ، بقای نسل را تضمین کند . لازمه ی این عمل این است که میمون نر میمون ماده را زیبا ببیند . در دنیای انسان ها هم قضیه همین است . انسان برده ی هورمون است ، انسان برده ی ماده ی خاکستری مغز است . چیزهایی که انسان زیبا می بیند و در جهت داشتنشان تلاش می کند ، اکثرا از نظر بیولوژیک دارای نقش اساسی هستند . این که می نویسم اکثرا علتش این است که مسلما انسان موجود کاملی نسست و ممکن است علایقی داشته باشد که کاملا با بقا و هدفش سازگار نیست . این ها تا جایی پیش می روند که در چرخه ی رو به جلوی انتخاب طبیعی وارد فاز تخریبِ گونه شوند . آنجا است که دست قدرتمند طبیعت وارد می شود و کم کم این آفت ها را از وجود موجود پاک میکند . هرچند شاید هر قدم کوچک در این مسیر هزاران سال طول بکشد.مثلا کسی که افسرده است ، مغز و هورمون هایش به طور معیوبی هدف اصلی طبیعت که همان بقا و تولید مثل است رو فراموش می کنند . برای همین است که زیبایی ها در وجود آنها می میرند و همه چیز را خاکستری و سرد می بینند . مسلما کسی که مهمترین اصول طبیعت را فراموش کند در چرخه انتخاب طبیعی محکوم به مرگ و نابودی است . شاید برای همین است که پیام خودکشی در مغز صادر می شود یا برای همین است که افراد افسرده از نظر جنسی آرام و خاموش می شوند. تعارفات را باید کنار گذاشت و جوری دیگری به این پازل طبیعت نگاه کرد .

پی . اس : امروز مصادف بود با کشیدن ماشه ی تنفگ من روی دنیای ارتباطات مجازی . باشد که رستگار شویم . تا بعد . فعلا.

نرم افزار

دوست دارم یه نرم افزار بنویسم ، یه نرم افزار خاص. ٧ میلیارد متغیر مستقل توش تعریف میکنم . این متغیر ها رو واسشون یه سری پیش فرض تعریف میکنم که خصوصیات مشابه انسان پیدا کنن . بعد این متغیر ها رو میبرم تو یه فضای اتفاقی که دنیایی مشابه زمین رو رِندر میکنه . کل مدتِ عملیات نرم افزار در حد صدم ثانیه  طول میکشه ولی برای متغیر هام جوری با کد تعریف میکنم که تصور کنن این صدم ثانیه معادل هزار سال طول کشیده . یعنی این کلیک ساده من تو دنیای واقعی ، ٧ میلیارد مخلوق مجازی من رو هزار سال توی فضای مورد نظر من نگه می داره .یعنی واقعا یک سری موجود رنج هزارسال زندگی رو تجربه میکنن . حالا درسته که از نظر ما یه سری موجود مجازی هست ولی تو دنیای خودشون خیلی واقعی ان !جالب میشه ها! نه؟ یعنی انبساط زمان توی زمان . این مخلوقات من هیچ ایده ای نخواهند داشت که من کی هستم یا دنیای من چه شکلیه . واسه خودشون شهر می سازن ، خونه می سازن ، به دنبال ریشه شون می گردن و خدا تعریف می کنن. حالا ممکنه ما هم همین باشیم . یعنی نرم افزار یا سخت افزار ساخته شده توسط ذهن برتر تو یه دنیای واقعی تر که ما هیچوقت نخواهیم فهمید که اون دنیا چیه  . یعنی شاید واقعیت ما ، برای عده ای مجازی باشه . شاید ما یه نمونه آزمایشگاهی پرخرج هستیم . عده ای ما رو ساختن که رومون تحقیق کنن ، پژوهش کنن . این ها فرضیاتیه که هیچکس نه میتونه رد کنه و نه می تونه اثبات کنه . 

*** 

پی اس : یکی از سخت توین و بدترین روزای عمرم رو گذروندم  .اتفاقایی افتاد که تا آخر زندگی تحت تاثیر قرارم می ده . آینده نه تاریکه نه روشن . همینش حس بدیه . فعلا . خدافظ

روابط و انسان

یه سالن بزرگ با سقف بلند ، خیلی بلند . به نظر حداقل ۵٠ متر ارتفاع داشت . جلوی سالن یه سن بزرگ بود که یه گردونه روش بود با کلی توپ داخلش . رنگ کل فضا سفید بود . دو تا نگهبان بد هیبت کنار گردونه ایستاده بودند .یک نفر هم دیده می شد که اصطلاحا اپراتور گردونه بود . کف سالن هزاران موجود بی صورت با بافت هوموژن تو صف های منظم ایستاده بودند . یک چنگک فلزی از سقف آویزون بود که یکی یکی این موجودات کف سالن رو بر می داشت و کنار گردونه زمین میذاشت .برای هرکس یک توپ از گردونه بیرون می آوردن. توپ رو باز می کردند و داخل توپ یه کاغد بود که اپراتور باز میکرد و بالا میگرفت و بلند اعلام می کرد . کلمه ای که اعلام می شد ، سرنوشت اون موجود تا آخر تاریخ بود .

چند ساعتی می شد که توی صف بود . کم کم داشت حوصله “انسان” سر می رفت . مجبور بود که بی حرکت بایستد . خلاصه نوبت او شد و چنکگ با یک ضربه انسان را از کف سالن کند . به سرعت نور طول سالن را معلق در فضا طی کرد و به روی سکو رسید . اپراتور که قیافه خسته و عبوسی داشت گردونه را چرخاند و پس از چند ثانیه در قفس گردونه رو باز کرد و یک توپ قل خورد توی یک مسیر مارپیچ و توی یک سبد افتاد . اپراتور توپ را باز کرد و طبق معمول بالا گرفت . بلند فریاد زد : رنج! 

چنگک به سرعت انسان را بلند کرد و به پشت سن منتقل کرد . در آنجا اتاقی گرد بود که متخصصان زیادی مشغول به کار بودند . کار آنها این بود که سرنوشت هر موجود را به آن متصل کنند . انسان را به جلوی یک متخصص بردند . کاغذ را نگاه کرد که نوشته بود : رنج! پشت سر انسان یه دریچه بود که چنتا جای فیش داشت . متخصص یک فیش گنده را به پشت سر انسان متصل کرد . روی صفحه نمایش دستگاهی که داشت کلمه رنج رو جستجو کرد . رنج را که باز کرد در قسمت توضیحات نوشته شده بود: برای ایجاد این سرنوشت ، مقداری روابط عاطفی به موجود بیافزایید . اپراتور به سرعت نرم افزار روابط را پیدا کرد و روی دکمه “نصب” کلیک کرد . بعد از پایان نصب انسان را بیهوش کردند و با بسته بندی محکم به سمت زمین پُست کردند . 

***

انسان موجود اجتماعیه ، نیاز به زندگی جمعی داره ، تنهایی اون رو دیوونه میکنه ، عاشق خانواده اش هست . به یه نفر دلبسته می شه و روابط عاشقانه ایجاد میکنه . این ها و هزارتا نکته دیگه همه کارهایی بودند که نرم افزار به صورت پیش فرض انجام می داد. مثلا شما بدون قید و بند عاشق مادرتان هستید بدون اینکه دلیل خاصی بخواهد برادر یا خواهرتان را دوست دارید . حالا این عشق و وابستگی های پیش فرض باعث به وجود اومدن حساسیت میشه . کوچک ترین مشکلی که تو این فضا ایجاد شه دل انسان رو به درد میاره و همه فرزندان انسان بلا استثنا ازین دردهای مزمن دارند . مثلا مادر شما بیمار شود یا کسی برادرش فوت کند . یک جای کوچک که خراب باشد برای کل سیستم کافیست تا رنج به صورت مطلق اجرایی شود .این نرم افزار خیلی طراحی ساده ای داره . یه سری متغیر ها رو به هم متصل کرده و به نتیجه رسیده !

آره برادر من ، رنج انسان نشأت گرفته از مثلا پاک ترین و مقدس ترین خصلت بشریت یعنی : روابط عاطفی . اصلا حال و حوصله بیشتر توضیح دادن موضوع رو ندارم . اگه گرفتی که گرفتی اگه نه هم واسم مهم نیست . 

شب بخیر 

آتئیست یا خداپرست ؟

کل تاریخ  رو نگاه کنی ، یه جدل و مباحثه نا تمام بین خداباورها و آتئیست ها در جریان بوده . من اینجا نمیخوام بررسی کنم و قضاوت کنم در مورد وجود یا عدم وجود خدا . این یه بحث مفصله که از چارچوب و حوصله این پست من خارج هست . چیزی که داشتم بهش فکر می کردم این بود که در کل ، کدوم باور به فرد برای داشتن زندگی آروم و با آرامش بیشتر کمک میکنه . 

هر انسان دو میل ذاتی داره که اولا دوست داره بدونه منشا حیات کجاست و دوما دوست داره بعد از مرگ جاودانه باشه . این رو میشه حتی تو بت پرستا هم مشاهده کرد که اصلا همین نیاز ها باعث شده که اونا به اشتباه بت یا حیوانات رو بپرستن . هر نیازی که در انسان بی جواب بمونه تبدیل به یه عقده میشه . عقده ای که هرچی بیشتر از عمرش بگذره و باز نشه بیشتر فرد رو اذیت میکنه .

حالا دین کاری که میکنه میاد این نیاز ها رو برای فرد برطرف میکنه . انسان به وسیله دین می فهمه که منشا از کجا بوده و سرانجامش به کجاست. حالا کاری ندارم به درست و غلط بودن این مفاهیم .  مهم اینه که فردی که دین رو می پذیره به این ها هم ایمان می آره . این برای فرد کافیه . حالا در نقطه مقابل کسایی هستند که ادعای بی دینی می کنن و به خدا هم اعتقادی ندارن. این ٢ نیاز فطری تا لحظه مرگ ناخودآگاهشون رو اذیت میکنه . حتی آتئیست ترین افراد هم تو شرایطی که مثلا در حال سقوط با هواپیما هستند به معجزه و به نیرویی فراتر فکر می کنند . تو مطالعاتی که انجام شده آتئیست ها به طور معنی داری بیشتر افسرده هستند و رضایت زندگیشون کمتر از خداباورهاست . خب تا اینجا که دیدیم خداباورها به طور نسبی آرامش روانی بیشتری دارند در طول زندگی . حالا بریم سراغ مرگ. بعد از مرگ ٢ حالت ممکنه اتفاق بیفته . یک اینکه هیچی نباشه و سیاهی مطلق باشه . دو اینکه زندگی معنوی پس از مرگ حقیقت داشته باشه . تو مورد اول که پشت مرگ نابودی و تباهیه که واقعا فرقی بین خداپرست و آتئیست نیست. چون حیاتی نیست که آتئیست بخواد افتخار کنه که خدا رو نپرستیده. تو مورد دوم که زندگی پس از مرگ حقیقت داشته باشه هم که باز خداپرستا برنده ی میدان خواهند بود و آتئیستا مجازات می شن . یعنی در هر صورتی که بخوای فکرشو بکنی و ارزیابی کنی . کیفیت زندگی و شانس موفقیت روانی خداپرست ها بسیار بالاتر از آتئیست هاست . قضاوت و انتخاب هرکس شخصیه و باید خودش فکرکنه . الزاما هرچیزی که راحت تره و آرومتره بهترین نیست . باید مطالعه کرد ، فکر کرد و تصمیم گرفت . خلاص.  

پی اس : این رو بخون ! 

مایکو

می دونی چیه ؟ کلی وقت پیش یه شب سرد زمستونی رفته بودیم باغ  . همونجا بهم سرایت کردی . آره مثل یه عفونت . اولش سیستم ایمنی بدنم سعی کرد باهات مقابله کنه ولی خب راستش هنوز بالغ نشده بود . سریع وارد سلول شدی و از دست سیستم ایمنی فرار کردی . کم کم ماکروفاژهام اومدن و دورت رو گرفتن. هی میخواستن قورتت بدن و با آنزیماشون تیکه تیکه ات کنن . هه هه . هزارتا ماکروفاژ جمع شد و تشکیل جاینت سِل دادن. بعد از یه مدت کنترلت کردم ولی جای زخمی که تو بدنم باقی گذاشتی یه گرانولومای خشک شده باقی موند . دورش هم پر از بافت فیبروز بود و خلاصه وضع خیلی خر تو خر شد . خوشال شدم ، فک کردم تموم شدی . نجات پیدا کردم . ولی نه ! مثکه ازین خبرا نیست . جای زخمت درد میکرد ! فک کردم دردش به تدریج ازبین بره، ولی نه هنوز هست ! شاید چون مرکز اون گرانولوما رو هی لیکوییفای میکنی و آزار می دی . ولی راستش دردش خیلی عجیبه . هرچی میگذره خفن تر میشه . مثل شراب ، شفاف تر میشه ، قرمز تر ، خرابم نمیکنه . شراب قدیمی من . واسم یه جام دیگه بریز . دارم میام . اسم رمز .چشم بسته . پاف پاف . بوم .