پلئاس و ملیزاند – Pelléas et Mélisande

Edmund_Blair_Leighton_-_Pelleas_and_Melisande

پلئاس و مليزاند اثر موريس مترلينك نمايشنامه تاریکی است كه در سال ١٨٩٣ نوشته شده . داستان از آنجا آغاز مي شود كه گولاد ،برادرِ پلئاس ( هر دو پسران شاه هستند ولي با مادرهاي متفاوت) در جنگل دختر زيبايي را مي بيند كه در حال گريستن است . اين دختر مليزاند است . زيبايي دختر به حدي گولاد را تحت تاثير قرار مي دهد كه دختر را با خود به قصر مي برد و با دادن حلقه او را همسر خود مي كند. سپس مليزاند. در حياط قلعه پلئاس را مي بيند ، هر دو كنار چشمه مي نشينند و در اينجا حلقه اي كه گولاد به مليزاند اهدا كرده بود به درون چشمه مي افتد و گم مي شود . عشق عجيبي بين پلئاس و مليزاند شكل مي گيرد . عشقي شديد ، شيرين و ممنوعه . گولاد وقتي مي بيند مليزاند حلقه اش را دستش نمي كند عصباني مي شود و با خشم ازو ميخواهد حلقه اش را پيدا كند . گولاد ،كه حالا با عصبانيت خود باعث شده مليزاند حتي بيشتر به سمت پلئاس كشيده شود، بر اثر شك خود پسرش( از همسر سابق) را مامور پاييدن مليزاند مي كند و از مليزاند هم مي خواهد كه با پلئاس قطع رابطه كند . سپس در انتها وقتي كه گولاد ، پلئاس و مليزاند را در خلوت مي يابد در درگيري پلئاس را مي كشد و مليزاند نيز زخمي مي شود . مليزاند پس از زخمي شدن يك دختر فوق العاده كوچك متولد مي كند و سپس مي ميرد .
در واقع همان جا كه حلقه گم مي شود به صورت سمبليك ازدواج مليزاند و گولاد پايان مي يابد و عشق او و پلئاس آغاز مي شود . سمبليسم اين اثر فضاي جالبي بهش بخشيده .
ژان سيبليوسِ فنلاندي ، يكي از بزرگترين آهنگسازان قرن ١٩ براي اين نمايشنامه اثري تنظيم كرده و به زيبايي حس و حال اين اثر را در قالب موسيقي ارائه كرده . غم،شادي ، عشق ، هيجان و تاريكي به زيبايي با هم تركيب شده . ملودي هاي زيبا ، هارموني هاي پُر و گوشنواز و كادانس هاي پر قدرت فضاي فوقالعاده اي به اين اثر بخشيده . حتي اگر اين نمايش را نديده باشيد ، زيبايي مليزاند را از موسيقي در مي يابيد. در انتها شما رو به شنيدن اين اثر دعوت مي كنم . ٣٣ دقيقه چشمانتون رو ببنديد و به فضاي اين نمايش سفر كنيد .

دانلود  –  لینک کمکی

شواليه

  
همون فكري كه مدت هاست داره روح منو ضعيف مي كنه دوباره اومده سراغم … كِي قراره اين بي قراري تموم شه ؟ شبيه شواليه ها شدم . غيور و جنگنده ولي آخرش كه چي ؟ ميدوني … اين خوبه ها ولي آخه يه مشكل كوچولو هست. شواليه اگه جنگ نباشه، حوصله اش سر مي ره و بايد بيكار بگرده . واسه همين عاشق جنگه . اگه جنگ بشه اونم مشغوليت پيدا مي كنه .اين اعتياد به جنگ و درگيري بد نيست ؟ اين شواليه زياد بيكار بگرده حالت خود ايمني به خودم حمله نميكنه؟ اين سرسختي از كجا مياد؟ اي كاش هيچكدوم ازين القاب و ويژگي هايي كه بهشون مي نازيم رو نداشتيم ولي به جاش آزادي داشتيم . چرا منو نجات نميدي ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمي دي ؟ خيلي خسته ام خيلي لامصب . ببين ما اخرش بزرگترين بازنده هاي دنياييم . ازون حالتاست كه حالم از همه نور ها و تابلو ها و بوق ماشين ها و آدما به هم مي خوره . اين بي قراري كي تموم مي شه ؟ حس يه بچه ١٠ ساله رو دارم كه تفنگ دستش دادن و با يه كلاه جنگي آهني كه دو برابر كله اش هست فرستادنش خط مقدم جنگ . از بس اين كلاه بزرگه اومده جلوي چشمم و حتي رو به روي خودمم نمي تونم ببينم ! راستش تو زندگي من هيچي براي حسرت خوردن ندارم ولي اين صداهاي لعنتي از داخل سرم بيرون نمي رن . احساس مي كنم اين صدا ها تو چارديواري جمجمه ام زنداني شده ان . دائم به ديواره هاي جمجمه مي خورن و منعكس مي شن و بر مي گردن داخل مغزم! چرا منو نجات نمي دي ؟ چرا منو از دست خودم نجات نمي دي ؟ 

سمفوني گاوها 

سلام!جاي شما خالي الان در حال تماشاي تمرينِ يه اركستر ويژه هستم .نشستم تو جايگاه تماشاچي ها تك و تنها ،روي صندلي يكي مونده به آخر رديف آخر . يه فرق عمده كه اين اركستر با بقيه اركسترايي كه ديدم داره اينه كه تمامي نوازنده ها گاو هستن . يه سري گاو خال خالي سياه و سفيد كه بدون استفاده از ساز با دهنشون موسيقي توليد مي كنن . رهبر اركستر كه ظاهرا اصلا هم به موسيقي علاقه مند نيست روش خيلي جالبي براي اداره ي اركستر ابداع كرده . گاو ها اين خاصيت رو دارن كه وقتي گرسنه مي شن صدا توليد مي كنن و “ماااما” مي كنن . حالا با محاسبات دقيق و برنامه ريزي منظم و استفاده از روبات هاي مدرن رهبر اركستر ،گاو هايي با فركانس صدايي مختلف رو كنار هم گذاشته با محاسبه ي دقيق كاري كرده كه هر گاو تو لحظه ي دلخواهِ رهبر صدا بده . فركانس صداي گاو ها كاملا هوشمندانه تعيين شده . بلافاصله پس از دريافت فركانس دلخواه، كمي علوفه جلوي گاو ريخته مي شه و گاو به سكوت فرو مي ره . حالا پس از قرن ها تمرين و برنامه ريزي رهبر اركستر تونسته سمفوني دلخواهش رو توليد كنه. ولي راستشو بخوايد هرچي سعي مي كنم كه بتونم با اين موسيقي ارتباط برقرار كنم نميتونم . اصلا اين تركيب صدا واسم خيلي زجر آوره . انگار تنها كسي كه ازين قضيه لذت مي بره رهبر اركستر هست . احتمالا ته دلش داره قاه قاه به اين گاو ها مي خنده و از قدرت مديريت و سلطه ي خودش لذت مي بره . راستش بوي گند مدفوع گاو حالت متعفني به سالن بخشيده . چرا من اينجام ؟ چرا اينقد ريلكس نشستم رو صندلي ؟ چرا تو كنارم نيستي و هزارتا چراي ديگه … فعلا برم ادامه ي سمفوني رو گوش بدم . ارادتمندم . 

زندان 

يه سري اعتقادات در مورد خدا وجود داره كه واسم سوال برانگيزه . وقتي مطالعه مي كنم يا بحث ميكنم اغلب براي توصيف خدا يك سري صفت بيان مي شه . استفاده از اين صفات به حدي مطلق شده كه مثلا اگر گفته مي شه خدا حكيم هست ، يعني هيچ كار غير حكيمانه اي نمي كنه. كاملا مطلق . يعني با يك سري صفت گذاري ، مخلوق داره سعي مي كنه رفتار ، روحيات ، اعمال و واكنش هاي خالق رو پيش بيني كنه . آيا اين خنده دار نيست ؟ آيا وقتي مي گيم خدا همه چيز را خلق كرده اين همه چيز نبايد شامل سياهي هاي دنيا هم باشه؟آيا نبايد وجود خدا صفت هاي بد هم شامل بشه ؟ مثل دروغ ، مثل قتل … چرا فقط نيمه روشن رو به خدا نسبت مي دن ؟ آيا اصلا وجود خدا صفت پذير هست يا خدا وحدتي هست كه از دوگانگي خوب و بد شكل گرفته  ؟آيا خدايي كه ادعا ميشه كاملترين هست ، به اين وسيله ناقص نميشه ؟ شايد اراده مطلق خالق حكم كنه كه مثلا دروغ بگه . آيا مخلوق ، خالق رو براي خودش درون صفات زنداني نكرده؟

تصوير

در عجبم . واقعا باورنكردني بود . يه مغازه ي نسبتا بزرگ بدون پنجره . كاناپه هاي قديمي و رنگ و رو رفته مشكي ورودي مغازه رو پر كرده بود . آدماي خسته با چشماي گرد و منتظر روي كاناپه ها با گوشه چشم چنان به من خيره شدند انگار ارث پدريشون رو خورده بودم  . بعد از كاناپه ها چندين آينه ديده مي شد كه جلوي هركدوم يه ميز آرايش و يه صندلي گنده و بيريخت گذاشته بودند . آره فكر كنم اونجا آرايشگاه بود . آره آره تقريبا مطمعنم كه آرايشگاه بود . روي هر صندلي يه نفر نشسته بود و نفر دومي بالا سرش با تيغ و قيچي به جان موي نفر اول افتاده بود . در بدو ورود متوجه شدم كه يك چيزي راجع به اين مكان درست نيست . يه چيزي اشكال داشت . يه اشكال فني بزرگ . گيج بودم . گنگ و محو . رفتم نشستم روي كاناپه ها . چشم هام رو بستم و حسابي فشار دادم .  دوباره چشم هام رو باز كردم تازه فهميدم چه خبره ! اون جا يه فرق عمده داشت ! همه به جز آرايشگرها لخت بودند . لخت مادرزاد . با بدن هاي پشمالو و بد شكل . شكم هاي نامتقارن . زير بغل هاي پر از مو. آلت هاي چروكيده و بد هيبت . پاهاي پر مو  . آرايشگرها هم به دقت مشغول بريدن موي سر افراد بودند . اونجا بود كه دوباره تعجب وجودم رو فرا گرفت . چه به سر اين مردم اومده ؟؟ چرا اون همه زشتي رو رها كردن و فكر ميكنن با اصلاح نيم وجب موي سر زيبا مي شن ؟ درك نمي كنم  ! با دوستم در مورد اين رخداد و شهود صحبت كردم . حرف قشنگي زد . گفت پس فكر كردي لباس واسه چي اختراع شد احمق ؟؟؟ براي پوشوندن همين زشتي ها . حرفش مثل يه جرقه تو انبار باروت مغزم عمل كرد . منفجر شدم . ذرات مغزم كه روي كاغذ ديواري اتاقم پاشيده بود نماي جالبي به فضا داده بود .اصلا همين كاغذ ديواري ! چقدر انساني است . چقدر به وجود ما مي خورد . حداقل مجبور نيستيم ديوار سيماني و زمخت رو ببينيم . كلا عادت ندارم قضيه رو تموم كنم . شايد دوباره نوشتم در مورد اين قضيه . فعلا نه . 

طبيعت خائن 

زيبايي چيست ؟ چرا يك چيز از نظر ما زيباست و يك چيز زيبا نيست ؟ مي خواهم اين مساله را در طبيعت جستجو كنم . به عنوان مثال ،من “گل” را در طبيعت بررسي مي كنم . شما ممكن است گلي را ببينيد و به شدت از زيباييش لذت ببريد ولي خب اين نشاط ايجاد شده يك چيز موقتي است كه زود مي گذرد. صرفا براي اين است كه شما از كناِر گل بودن احساس خطر و ناراحتي نكنيد . چون گل از نظر فيزيولوژيك و بيولوژيك براي شما مشكلي ايجاد نخواهد كرد .اين گل تاثير شگرفي بر دنياي بيولوژيك شما نمي گذارد براي همين اين نشاط گذرا است و زود فراموش مي شود . حالا همين گل چرا به وجود اومده ؟ براي جذب حشره هاي گرده افشان . يعني گياه با رياكاري و دروغ يك ساختاري را ارائه مي دهد تا بتواند حشرات را گول بزند و جذب خودش بكند . يعني صرفا هدف ايجاد “گل” ساختن يك طعمه ي بيولوژيك براي رسيدن به هدف اصلي كه همان بقا و توليد مثل است بوده . جالبه نه؟ اين كه فكر كني چنین چيز مقدسي خودش مظهر ريا و دروغ است . كلا موجودات بيولوژيك ساكن زمين ،طي انتخاب طبيعي ياد گرفتند كه سمت يك چيزهايي بروند و سمت يك چيزهايي نروند . در واقع طي تكامل سيستم اعصاب و هورمون هاي درون ريز موجود ياد گرفته كه مثلا جنس مخالف را زيبا ببيند ، يا مدفوع را زشت ببيند. اين ها همه ساخته شده تا هدف اصلي به دست بيايد . هدف اصلي همان بقا و توليد مثل است . مثلا ما انسان ها وقتي يك ميمون ماده را مي بينيم هيچ چيز زيبايي درونش نمي بينيم . ولي همين موجود ممكن است در دنياي ميمون ها ملكه ي زيبايي باشد ، چرا كه طبيعت حكم ميكند كه ميمون نر از ميمون ماده خوشش بيايد ، به سمتش برود و براي داشتنش تلاش كند و در نهايت با آميزش ، بقاي نسل را تضمين كند . لازمه ي اين عمل اين است كه ميمون نر ميمون ماده را زيبا ببيند . در دنياي انسان ها هم قضيه همين است . انسان برده ي هورمون است ، انسان برده ي ماده ي خاكستري مغز است . چيزهايي كه انسان زيبا مي بيند و در جهت داشتنشان تلاش مي كند ، اكثرا از نظر بيولوژيك داراي نقش اساسي هستند . اين كه مي نويسم اكثرا علتش اين است كه مسلما انسان موجود كاملي نسست و ممكن است علايقي داشته باشد كه كاملا با بقا و هدفش سازگار نيست . اين ها تا جايي پيش مي روند كه در چرخه ي رو به جلوي انتخاب طبيعي وارد فاز تخريبِ گونه شوند . آنجا است كه دست قدرتمند طبيعت وارد مي شود و كم كم اين آفت ها را از وجود موجود پاك ميكند . هرچند شايد هر قدم كوچك در اين مسير هزاران سال طول بكشد.مثلا كسي كه افسرده است ، مغز و هورمون هايش به طور معيوبي هدف اصلي طبيعت كه همان بقا و توليد مثل است رو فراموش مي كنند . براي همين است كه زيبايي ها در وجود آنها مي ميرند و همه چيز را خاكستري و سرد مي بينند . مسلما كسي كه مهمترين اصول طبيعت را فراموش كند در چرخه انتخاب طبيعي محكوم به مرگ و نابودي است . شايد براي همين است كه پيام خودكشي در مغز صادر مي شود يا براي همين است كه افراد افسرده از نظر جنسي آرام و خاموش مي شوند. تعارفات را بايد كنار گذاشت و جوري ديگري به اين پازل طبيعت نگاه كرد .

پي . اس : امروز مصادف بود با كشيدن ماشه ي تنفگ من روي دنياي ارتباطات مجازي . باشد كه رستگار شويم . تا بعد . فعلا.

نرم افزار

دوست دارم يه نرم افزار بنويسم ، يه نرم افزار خاص. ٧ ميليارد متغير مستقل توش تعريف ميكنم . اين متغير ها رو واسشون يه سري پيش فرض تعريف ميكنم كه خصوصيات مشابه انسان پيدا كنن . بعد اين متغير ها رو ميبرم تو يه فضاي اتفاقي كه دنيايي مشابه زمين رو رِندر ميكنه . كل مدتِ عمليات نرم افزار در حد صدم ثانيه  طول ميكشه ولي براي متغير هام جوري با كد تعريف ميكنم كه تصور كنن اين صدم ثانيه معادل هزار سال طول كشيده . يعني اين كليك ساده من تو دنياي واقعي ، ٧ ميليارد مخلوق مجازي من رو هزار سال توي فضاي مورد نظر من نگه مي داره .يعني واقعا يك سري موجود رنج هزارسال زندگي رو تجربه ميكنن . حالا درسته كه از نظر ما يه سري موجود مجازي هست ولي تو دنياي خودشون خيلي واقعي ان !جالب ميشه ها! نه؟ يعني انبساط زمان توي زمان . اين مخلوقات من هيچ ايده اي نخواهند داشت كه من كي هستم يا دنياي من چه شكليه . واسه خودشون شهر مي سازن ، خونه مي سازن ، به دنبال ريشه شون مي گردن و خدا تعريف مي كنن. حالا ممكنه ما هم همين باشيم . يعني نرم افزار يا سخت افزار ساخته شده توسط ذهن برتر تو يه دنياي واقعي تر كه ما هيچوقت نخواهيم فهميد كه اون دنيا چيه  . يعني شايد واقعيت ما ، براي عده اي مجازي باشه . شايد ما يه نمونه آزمايشگاهي پرخرج هستيم . عده اي ما رو ساختن كه رومون تحقيق كنن ، پژوهش كنن . اين ها فرضياتيه كه هيچكس نه ميتونه رد كنه و نه مي تونه اثبات كنه . 

*** 

پي اس : يكي از سخت توين و بدترين روزاي عمرم رو گذروندم  .اتفاقايي افتاد كه تا آخر زندگي تحت تاثير قرارم مي ده . آينده نه تاريكه نه روشن . همينش حس بديه . فعلا . خدافظ

روابط و انسان

يه سالن بزرگ با سقف بلند ، خيلي بلند . به نظر حداقل ٥٠ متر ارتفاع داشت . جلوي سالن يه سن بزرگ بود كه يه گردونه روش بود با كلي توپ داخلش . رنگ كل فضا سفيد بود . دو تا نگهبان بد هيبت كنار گردونه ايستاده بودند .يك نفر هم ديده مي شد كه اصطلاحا اپراتور گردونه بود . كف سالن هزاران موجود بي صورت با بافت هوموژن تو صف هاي منظم ايستاده بودند . يك چنگك فلزي از سقف آويزون بود كه يكي يكي اين موجودات كف سالن رو بر مي داشت و كنار گردونه زمين ميذاشت .براي هركس يك توپ از گردونه بيرون مي آوردن. توپ رو باز مي كردند و داخل توپ يه كاغد بود كه اپراتور باز ميكرد و بالا ميگرفت و بلند اعلام مي كرد . كلمه اي كه اعلام مي شد ، سرنوشت اون موجود تا آخر تاريخ بود .

چند ساعتي مي شد كه توي صف بود . كم كم داشت حوصله “انسان” سر مي رفت . مجبور بود كه بي حركت بايستد . خلاصه نوبت او شد و چنكگ با يك ضربه انسان را از كف سالن كند . به سرعت نور طول سالن را معلق در فضا طي كرد و به روي سكو رسيد . اپراتور كه قيافه خسته و عبوسي داشت گردونه را چرخاند و پس از چند ثانيه در قفس گردونه رو باز كرد و يك توپ قل خورد توي يك مسير مارپيچ و توي يك سبد افتاد . اپراتور توپ را باز كرد و طبق معمول بالا گرفت . بلند فرياد زد : رنج! 

چنگك به سرعت انسان را بلند كرد و به پشت سن منتقل كرد . در آنجا اتاقي گرد بود كه متخصصان زيادي مشغول به كار بودند . كار آنها اين بود كه سرنوشت هر موجود را به آن متصل كنند . انسان را به جلوي يك متخصص بردند . كاغذ را نگاه كرد كه نوشته بود : رنج! پشت سر انسان يه دريچه بود كه چنتا جاي فيش داشت . متخصص يك فيش گنده را به پشت سر انسان متصل كرد . روي صفحه نمايش دستگاهي كه داشت كلمه رنج رو جستجو كرد . رنج را كه باز كرد در قسمت توضيحات نوشته شده بود: براي ايجاد اين سرنوشت ، مقداري روابط عاطفي به موجود بيافزاييد . اپراتور به سرعت نرم افزار روابط را پيدا كرد و روي دكمه “نصب” كليك كرد . بعد از پايان نصب انسان را بيهوش كردند و با بسته بندي محكم به سمت زمين پُست كردند . 

***

انسان موجود اجتماعيه ، نياز به زندگي جمعي داره ، تنهايي اون رو ديوونه ميكنه ، عاشق خانواده اش هست . به يه نفر دلبسته مي شه و روابط عاشقانه ايجاد ميكنه . اين ها و هزارتا نكته ديگه همه كارهايي بودند كه نرم افزار به صورت پيش فرض انجام مي داد. مثلا شما بدون قيد و بند عاشق مادرتان هستيد بدون اينكه دليل خاصي بخواهد برادر يا خواهرتان را دوست داريد . حالا اين عشق و وابستگي هاي پيش فرض باعث به وجود اومدن حساسيت ميشه . كوچك ترين مشكلي كه تو اين فضا ايجاد شه دل انسان رو به درد مياره و همه فرزندان انسان بلا استثنا ازين دردهاي مزمن دارند . مثلا مادر شما بيمار شود يا كسي برادرش فوت كند . يك جاي كوچك كه خراب باشد براي كل سيستم كافيست تا رنج به صورت مطلق اجرايي شود .اين نرم افزار خيلي طراحي ساده اي داره . يه سري متغير ها رو به هم متصل كرده و به نتيجه رسيده !

آره برادر من ، رنج انسان نشأت گرفته از مثلا پاك ترين و مقدس ترين خصلت بشريت يعني : روابط عاطفي . اصلا حال و حوصله بيشتر توضيح دادن موضوع رو ندارم . اگه گرفتي كه گرفتي اگه نه هم واسم مهم نيست . 

شب بخير 

آتئيست يا خداپرست ؟

كل تاريخ  رو نگاه كني ، يه جدل و مباحثه نا تمام بين خداباورها و آتئيست ها در جريان بوده . من اينجا نميخوام بررسي كنم و قضاوت كنم در مورد وجود يا عدم وجود خدا . اين يه بحث مفصله كه از چارچوب و حوصله اين پست من خارج هست . چيزي كه داشتم بهش فكر مي كردم اين بود كه در كل ، كدوم باور به فرد براي داشتن زندگي آروم و با آرامش بيشتر كمك ميكنه . 

هر انسان دو ميل ذاتي داره كه اولا دوست داره بدونه منشا حيات كجاست و دوما دوست داره بعد از مرگ جاودانه باشه . اين رو ميشه حتي تو بت پرستا هم مشاهده كرد كه اصلا همين نياز ها باعث شده كه اونا به اشتباه بت يا حيوانات رو بپرستن . هر نيازي كه در انسان بي جواب بمونه تبديل به يه عقده ميشه . عقده اي كه هرچي بيشتر از عمرش بگذره و باز نشه بيشتر فرد رو اذيت ميكنه .

حالا دين كاري كه ميكنه مياد اين نياز ها رو براي فرد برطرف ميكنه . انسان به وسيله دين مي فهمه كه منشا از كجا بوده و سرانجامش به كجاست. حالا كاري ندارم به درست و غلط بودن اين مفاهيم .  مهم اينه كه فردي كه دين رو مي پذيره به اين ها هم ايمان مي آره . اين براي فرد كافيه . حالا در نقطه مقابل كسايي هستند كه ادعاي بي ديني مي كنن و به خدا هم اعتقادي ندارن. اين ٢ نياز فطري تا لحظه مرگ ناخودآگاهشون رو اذيت ميكنه . حتي آتئيست ترين افراد هم تو شرايطي كه مثلا در حال سقوط با هواپيما هستند به معجزه و به نيرويي فراتر فكر مي كنند . تو مطالعاتي كه انجام شده آتئيست ها به طور معني داري بيشتر افسرده هستند و رضايت زندگيشون كمتر از خداباورهاست . خب تا اينجا كه ديديم خداباورها به طور نسبي آرامش رواني بيشتري دارند در طول زندگي . حالا بريم سراغ مرگ. بعد از مرگ ٢ حالت ممكنه اتفاق بيفته . يك اينكه هيچي نباشه و سياهي مطلق باشه . دو اينكه زندگي معنوي پس از مرگ حقيقت داشته باشه . تو مورد اول كه پشت مرگ نابودي و تباهيه كه واقعا فرقي بين خداپرست و آتئيست نيست. چون حياتي نيست كه آتئيست بخواد افتخار كنه كه خدا رو نپرستيده. تو مورد دوم كه زندگي پس از مرگ حقيقت داشته باشه هم كه باز خداپرستا برنده ي ميدان خواهند بود و آتئيستا مجازات مي شن . يعني در هر صورتي كه بخواي فكرشو بكني و ارزيابي كني . كيفيت زندگي و شانس موفقيت رواني خداپرست ها بسيار بالاتر از آتئيست هاست . قضاوت و انتخاب هركس شخصيه و بايد خودش فكركنه . الزاما هرچيزي كه راحت تره و آرومتره بهترين نيست . بايد مطالعه كرد ، فكر كرد و تصميم گرفت . خلاص.  

پي اس : اين رو بخون ! 

مايكو

مي دوني چيه ؟ كلي وقت پيش يه شب سرد زمستوني رفته بوديم باغ  . همونجا بهم سرايت كردي . آره مثل يه عفونت . اولش سيستم ايمني بدنم سعي كرد باهات مقابله كنه ولي خب راستش هنوز بالغ نشده بود . سريع وارد سلول شدي و از دست سيستم ايمني فرار كردي . كم كم ماكروفاژهام اومدن و دورت رو گرفتن. هي ميخواستن قورتت بدن و با آنزيماشون تيكه تيكه ات كنن . هه هه . هزارتا ماكروفاژ جمع شد و تشكيل جاينت سِل دادن. بعد از يه مدت كنترلت كردم ولي جاي زخمي كه تو بدنم باقي گذاشتي يه گرانولوماي خشك شده باقي موند . دورش هم پر از بافت فيبروز بود و خلاصه وضع خيلي خر تو خر شد . خوشال شدم ، فك كردم تموم شدي . نجات پيدا كردم . ولي نه ! مثكه ازين خبرا نيست . جاي زخمت درد ميكرد ! فك كردم دردش به تدريج ازبين بره، ولي نه هنوز هست ! شايد چون مركز اون گرانولوما رو هي ليكوييفاي ميكني و آزار مي دي . ولي راستش دردش خيلي عجيبه . هرچي ميگذره خفن تر ميشه . مثل شراب ، شفاف تر ميشه ، قرمز تر ، خرابم نميكنه . شراب قديمي من . واسم يه جام ديگه بريز . دارم ميام . اسم رمز .چشم بسته . پاف پاف . بوم . 

موشكي با كلاهكي از گوشت انسان

من عاشق بُرجم ! اين يه حرف نيست . اين يه حسه . متنفرم از وقتي حس به كلمه آلوده ميشه . كلمه يه جور بي اعتباري مي بخشه به حس  . هرچي هم بخوام واستون با آب و تاب تعريف كنم بازم فايده نداره . بازم يه چيز ته دلت ميگه اين داره واسه خودش شر و ور ميگه. هر خري راحت ميتونه بنويسه عاشقتم ! خيلي آسونه . بخش ذخيره لغات مغز رو درگير ميكنه جايي بسيار دورتر از مركز احساسات . مركز احساسات اصلا روشن هم نميشه . ولي مركز احساسات عاطفي وقتي فعال ميشه ، نياز به مراكز مغزي ديگه داره تا بروز پيدا كنه و حرفش رو بيان كنه . واسه همينه كه تو طول تاريخ اينقدر دردسر ساز شده . چون كه تمامي بروز احساسات آدمي در واقع ترجمه اي از اون حس واقعيه كه تو مراكز مختلف مغزي اتفاق افتاده . اگه بخش احساسات ميتونست از يه راه كاملا مستقل ابراز وجود كنه كه زندگي خيلي راحت تر بود . خولاصه خيلي دور نشيم از بحث . طبق چيزايي كه گفتم تصميم گرفتم فقط بنويسم  من عاشق بُرجم ! ديگه اضافه كاري نكردم . لطفا بهم اعتماد كن . حالا برج چيه؟ وسط يه شهر متراكم . با جمعيتي بالغ بر چند ميليون نفر . يه برج قديمي از قرن بيستم درست مركز شهر واقع شده . من ساكن شهرم . از بد روزگار تو بچگي عاشق برج شدم . دليلشو جان تو نميدونم . عاشقيه ديگه ! لامصب پدر و مادر نداره ( خار داره ) .هيچوقتم جرئت نكردم به كسي بگم . خب بهم ميخندن .خود برج هم كه گوش نداره ! الان يه هفته است هرشب يه خواب رو ميبينم! يه خواب عجيب غريب ! هرشب تكرار ميشه ! 

يه جايي مثل كوير ، پر از تپه هاي ماسه اي درخشان . برج من اون دور پيداست. خوب كه نگاه كني مي بيني كه برج وسط يه دايره واقع شده . دايره اي كه محيطش رو يه تپه ي ماسه اي بلند مدور مي سازه . كف دايره كاملا صافه ولي ديوار دورش خيلي بلنده . من بالاي تپه ي دور برج وايسادم و به برج خيره شدم. . يهو زير پام خالي ميشه و من سر ميخورم پايين . بيرون از دايره . بلند ميشم ماسه ها رو از صورتم پاك ميكنم . واي ! اونجارو ! يه موشك جنگي تو آسمون به صورت اسلو موشن و آروم آروم به سمت برج در حركته ! به نظر ميرسه اگه از تپه بالا برم ميتونم با دست مسير موشك رو منحرف كنم ! ولي اگه بهش بخوره برج من نابود ميشه ! نه ! اين امكان نداره . بلند ميشم تند تند از تپه بالا ميرم به اميد اينكه بتونم برسم اون بالا و موشك كه رد ميشه با دستم مسيرشو تغيير بدم. هي تا وسط تپه بالا ميرم و سر ميخورم پايين . هي بالا ، هي پايين ! يه جورايي نا اميد ميشم!  شروع ميكنم بي هدف دور دايره راه رفتن . شايد يه راه براي بالا رفتن پيدا كنم . موشك ديگه كم كم داره وارد دايره مي شه . نه ! نه ! لطفا ! من عاشق برجم !

همين جا با عرق سرد و نفس نفس از خواب مي پرم ! يعني چه معني ميتونه داشته باشه ؟  پدر عاشقي بسوزه . مي بيني چطور پدر منو درآورده ؟  مرسي كه به حرفم گوش دادي . ديروقته بيشتر مزاحم نميشم . 

شب بخير

رقيق تر از موج 

دنياي ماهي يعني جايي كه آب باشه . بيرون از آب يعني مرگ ماهي . زندگي با اكسيژن هوا براي ماهي معني نداره . يعني اصلا مغز ماهي نميتونه زندگي تو خشكي رو درك كنه و تصور كنه . موجودات پيشرفته تر و انسان به سمت خشكي رفتن. خشكي ! يعني دريايي از گاز. تنها فرقش با دريا اينه كه هوا رقيق تره .  زندگي بيرون از جايي كه هوا و اكسيژن هست براي انسان مساوي با مرگه . يعني خلأ . تو خلأ فقط امواج وجود دارن . امواج الكترومغناطيسي. يعني يه محيط رقيق تر . دنياي موجي . شايد به سري موجودات پيچيده تر باشن كه پا به دنياي موجي گذاشته باشن .دريا تركيبي از آب و هوا و موج هست. اتمسفر شامل هوا و موج ميشه . حالا خلأ فقط موج داره .  احتمالا يه محيط رقيق تر از موج هم وجود داره ،  ولي چون ٢ پرده فاصله داره با ما ، اونو اصلا درك نميكنيم . يعني تصورش ممكن نيست براي بشر . شايد يه زماني بتونه اتفاقي دست پيدا كنه بهش .ولي هنوز اون روز نرسيده . تى . 

/پايان/

پچ پچ

 تو زندگی یه سری حرفا هست که هیشکی جز خود آدم نمیتونه درکشون کنه .شاید یه عده بهت نزدیک شن ، حس کنن که درکت میکنن. ولی خب اونا هم از دریچه خودشون به تو و حرفات نگاه میکنن و در موردت تا میتونن قضاوت میکنن ، پس بهتره تا جایی که امکان داره سکوت کنی.

بیابون

سلام ‌‌،

درست شیش سال پیش بود . زمانی که بار و بندیلمو رو بستم .همه دار و ندارم رو ریختم تو یه کوله پشتی .هدف زیبا بود . هدف سخت بود . خلاصه بیابون گردی رو شروع کردم  .شنیده بودم وسط این بیابون یه جنگل سر سبزه ، با نسیم خنک ،با صدای پرنده .  یه نقشه داشتم . بهم میگفت از چه مسیری برم . هرچند خیلی مبهم بود . نقشه گنگ بود . گذشت و گذشت . . . یک ماه ، دو ماه ، سه ماه ،‌ یک سال . . . یه بیابون صاف ، بدون تپه . از هرطرف نگاه می‌کردی ، ته نداشت . آفتابش تند بود . بعد از یک سال پیاده روی با لب تشنه ،رسیدم به یه آبادی کوچیک . نامردا به جا اینکه کمکم کنن هرچی داشتم ازم دزدیدن و با چشم بسته انداختنم وسط بیابون .من بودم و بیابون . من بودم و خودم . نه نقشه ای . نه راهی . فقط خشکی ، تشنگی . سرگردون راه افتادم . این ور ، اون ور . عادت کرده بودم . تشنه بودم ،آب نبود ولی من نمی مردم . سال ها بدون آب زندگی کردم. کم کم من عاشق بیابون شده بودم . واسش جون می‌دادم . ولی کاملا یک طرفه بود . بیابون من رو دوست نداشت. باهام بی رحم بود . هنوز که هنوز سرگردونم وسط این خشکی . هدفی ندارم . امیدی هم ندارم . هر از گاهی خواب میبینم جنگل رو پیدا کردم  . چشام رو که می‌بندم نسیم خنک رو روی پوست سوخته صورتم حس میکنم .ولی همش یه توهمه . خودم میدونم تا آخر عمرم این وسط سرگردون باید به طرف بینهایت برم و به جنگل نرسم .

***

پی . اس : درک همه چیز راحت نیست . شاید بتونی خیلی چیزا رو به هم ربط بدی .ولی خب خیلی مطالب رو هم نمی‌دونی . واسه همین دایره ربط دادنت محدود میشه . نا توانه. پس درک همه چیز راحت نیست .