مايكو

مي دوني چيه ؟ كلي وقت پيش يه شب سرد زمستوني رفته بوديم باغ  . همونجا بهم سرايت كردي . آره مثل يه عفونت . اولش سيستم ايمني بدنم سعي كرد باهات مقابله كنه ولي خب راستش هنوز بالغ نشده بود . سريع وارد سلول شدي و از دست سيستم ايمني فرار كردي . كم كم ماكروفاژهام اومدن و دورت رو گرفتن. هي ميخواستن قورتت بدن و با آنزيماشون تيكه تيكه ات كنن . هه هه . هزارتا ماكروفاژ جمع شد و تشكيل جاينت سِل دادن. بعد از يه مدت كنترلت كردم ولي جاي زخمي كه تو بدنم باقي گذاشتي يه گرانولوماي خشك شده باقي موند . دورش هم پر از بافت فيبروز بود و خلاصه وضع خيلي خر تو خر شد . خوشال شدم ، فك كردم تموم شدي . نجات پيدا كردم . ولي نه ! مثكه ازين خبرا نيست . جاي زخمت درد ميكرد ! فك كردم دردش به تدريج ازبين بره، ولي نه هنوز هست ! شايد چون مركز اون گرانولوما رو هي ليكوييفاي ميكني و آزار مي دي . ولي راستش دردش خيلي عجيبه . هرچي ميگذره خفن تر ميشه . مثل شراب ، شفاف تر ميشه ، قرمز تر ، خرابم نميكنه . شراب قديمي من . واسم يه جام ديگه بريز . دارم ميام . اسم رمز .چشم بسته . پاف پاف . بوم . 

موشكي با كلاهكي از گوشت انسان

من عاشق بُرجم ! اين يه حرف نيست . اين يه حسه . متنفرم از وقتي حس به كلمه آلوده ميشه . كلمه يه جور بي اعتباري مي بخشه به حس  . هرچي هم بخوام واستون با آب و تاب تعريف كنم بازم فايده نداره . بازم يه چيز ته دلت ميگه اين داره واسه خودش شر و ور ميگه. هر خري راحت ميتونه بنويسه عاشقتم ! خيلي آسونه . بخش ذخيره لغات مغز رو درگير ميكنه جايي بسيار دورتر از مركز احساسات . مركز احساسات اصلا روشن هم نميشه . ولي مركز احساسات عاطفي وقتي فعال ميشه ، نياز به مراكز مغزي ديگه داره تا بروز پيدا كنه و حرفش رو بيان كنه . واسه همينه كه تو طول تاريخ اينقدر دردسر ساز شده . چون كه تمامي بروز احساسات آدمي در واقع ترجمه اي از اون حس واقعيه كه تو مراكز مختلف مغزي اتفاق افتاده . اگه بخش احساسات ميتونست از يه راه كاملا مستقل ابراز وجود كنه كه زندگي خيلي راحت تر بود . خولاصه خيلي دور نشيم از بحث . طبق چيزايي كه گفتم تصميم گرفتم فقط بنويسم  من عاشق بُرجم ! ديگه اضافه كاري نكردم . لطفا بهم اعتماد كن . حالا برج چيه؟ وسط يه شهر متراكم . با جمعيتي بالغ بر چند ميليون نفر . يه برج قديمي از قرن بيستم درست مركز شهر واقع شده . من ساكن شهرم . از بد روزگار تو بچگي عاشق برج شدم . دليلشو جان تو نميدونم . عاشقيه ديگه ! لامصب پدر و مادر نداره ( خار داره ) .هيچوقتم جرئت نكردم به كسي بگم . خب بهم ميخندن .خود برج هم كه گوش نداره ! الان يه هفته است هرشب يه خواب رو ميبينم! يه خواب عجيب غريب ! هرشب تكرار ميشه ! 

يه جايي مثل كوير ، پر از تپه هاي ماسه اي درخشان . برج من اون دور پيداست. خوب كه نگاه كني مي بيني كه برج وسط يه دايره واقع شده . دايره اي كه محيطش رو يه تپه ي ماسه اي بلند مدور مي سازه . كف دايره كاملا صافه ولي ديوار دورش خيلي بلنده . من بالاي تپه ي دور برج وايسادم و به برج خيره شدم. . يهو زير پام خالي ميشه و من سر ميخورم پايين . بيرون از دايره . بلند ميشم ماسه ها رو از صورتم پاك ميكنم . واي ! اونجارو ! يه موشك جنگي تو آسمون به صورت اسلو موشن و آروم آروم به سمت برج در حركته ! به نظر ميرسه اگه از تپه بالا برم ميتونم با دست مسير موشك رو منحرف كنم ! ولي اگه بهش بخوره برج من نابود ميشه ! نه ! اين امكان نداره . بلند ميشم تند تند از تپه بالا ميرم به اميد اينكه بتونم برسم اون بالا و موشك كه رد ميشه با دستم مسيرشو تغيير بدم. هي تا وسط تپه بالا ميرم و سر ميخورم پايين . هي بالا ، هي پايين ! يه جورايي نا اميد ميشم!  شروع ميكنم بي هدف دور دايره راه رفتن . شايد يه راه براي بالا رفتن پيدا كنم . موشك ديگه كم كم داره وارد دايره مي شه . نه ! نه ! لطفا ! من عاشق برجم !

همين جا با عرق سرد و نفس نفس از خواب مي پرم ! يعني چه معني ميتونه داشته باشه ؟  پدر عاشقي بسوزه . مي بيني چطور پدر منو درآورده ؟  مرسي كه به حرفم گوش دادي . ديروقته بيشتر مزاحم نميشم . 

شب بخير

رقيق تر از موج 

دنياي ماهي يعني جايي كه آب باشه . بيرون از آب يعني مرگ ماهي . زندگي با اكسيژن هوا براي ماهي معني نداره . يعني اصلا مغز ماهي نميتونه زندگي تو خشكي رو درك كنه و تصور كنه . موجودات پيشرفته تر و انسان به سمت خشكي رفتن. خشكي ! يعني دريايي از گاز. تنها فرقش با دريا اينه كه هوا رقيق تره .  زندگي بيرون از جايي كه هوا و اكسيژن هست براي انسان مساوي با مرگه . يعني خلأ . تو خلأ فقط امواج وجود دارن . امواج الكترومغناطيسي. يعني يه محيط رقيق تر . دنياي موجي . شايد به سري موجودات پيچيده تر باشن كه پا به دنياي موجي گذاشته باشن .دريا تركيبي از آب و هوا و موج هست. اتمسفر شامل هوا و موج ميشه . حالا خلأ فقط موج داره .  احتمالا يه محيط رقيق تر از موج هم وجود داره ،  ولي چون ٢ پرده فاصله داره با ما ، اونو اصلا درك نميكنيم . يعني تصورش ممكن نيست براي بشر . شايد يه زماني بتونه اتفاقي دست پيدا كنه بهش .ولي هنوز اون روز نرسيده . تى . 

/پايان/

پچ پچ

 تو زندگی یه سری حرفا هست که هیشکی جز خود آدم نمیتونه درکشون کنه .شاید یه عده بهت نزدیک شن ، حس کنن که درکت میکنن. ولی خب اونا هم از دریچه خودشون به تو و حرفات نگاه میکنن و در موردت تا میتونن قضاوت میکنن ، پس بهتره تا جایی که امکان داره سکوت کنی.

بیابون

سلام ‌‌،

درست شیش سال پیش بود . زمانی که بار و بندیلمو رو بستم .همه دار و ندارم رو ریختم تو یه کوله پشتی .هدف زیبا بود . هدف سخت بود . خلاصه بیابون گردی رو شروع کردم  .شنیده بودم وسط این بیابون یه جنگل سر سبزه ، با نسیم خنک ،با صدای پرنده .  یه نقشه داشتم . بهم میگفت از چه مسیری برم . هرچند خیلی مبهم بود . نقشه گنگ بود . گذشت و گذشت . . . یک ماه ، دو ماه ، سه ماه ،‌ یک سال . . . یه بیابون صاف ، بدون تپه . از هرطرف نگاه می‌کردی ، ته نداشت . آفتابش تند بود . بعد از یک سال پیاده روی با لب تشنه ،رسیدم به یه آبادی کوچیک . نامردا به جا اینکه کمکم کنن هرچی داشتم ازم دزدیدن و با چشم بسته انداختنم وسط بیابون .من بودم و بیابون . من بودم و خودم . نه نقشه ای . نه راهی . فقط خشکی ، تشنگی . سرگردون راه افتادم . این ور ، اون ور . عادت کرده بودم . تشنه بودم ،آب نبود ولی من نمی مردم . سال ها بدون آب زندگی کردم. کم کم من عاشق بیابون شده بودم . واسش جون می‌دادم . ولی کاملا یک طرفه بود . بیابون من رو دوست نداشت. باهام بی رحم بود . هنوز که هنوز سرگردونم وسط این خشکی . هدفی ندارم . امیدی هم ندارم . هر از گاهی خواب میبینم جنگل رو پیدا کردم  . چشام رو که می‌بندم نسیم خنک رو روی پوست سوخته صورتم حس میکنم .ولی همش یه توهمه . خودم میدونم تا آخر عمرم این وسط سرگردون باید به طرف بینهایت برم و به جنگل نرسم .

***

پی . اس : درک همه چیز راحت نیست . شاید بتونی خیلی چیزا رو به هم ربط بدی .ولی خب خیلی مطالب رو هم نمی‌دونی . واسه همین دایره ربط دادنت محدود میشه . نا توانه. پس درک همه چیز راحت نیست .

یک اسباب کشی کوچک

امروز سرور سایت رو تغییر دادم . سرور جدید هم سرعتش بیشتره و هم تبلیغ اعصاب خورد کن رو صفحه نمیذاره .یکم وبلاگ به مشکل برخورد و انکودینگ پست ها به هم ریخت که بالاخره درست شد . همین . راستی وردپرس ورژن جدید هم خیلی بهتر شده و خوبه . راضی ام ازش .خبرنامه هم به روز شد و پست ها مرتب ارسال می شه . بدرود .