ماجراجویی

در جزیره‌ای که دیگر کسی در آن گم نمی‌شود، زیرا همه گم شده‌اند، زن همچنان به دنبال خطِ کاملِ ساحل می‌گردد؛ خطی که هیچ‌گاه موج آن را محو نکند. او می‌داند که اگر حتی یک دانه‌ی شن جابه‌جا شود، کل بنا فرو می‌ریزد. کمال برای او نه آرزوست، بلکه شرطِ بودن است؛ همچون تخمکی که تنها یک بار فرصتِ انتخاب دارد و باید بهترینِ ممکن را برگزیند، وگرنه نه ماهِ سنگین و سال‌های طولانیِ پرستاری به باد می‌رود.

مرد اما به خطِ ساحل نمی‌نگرد؛ او به افق می‌نگرد. افق برای او نه مرز، بلکه دعوت است. هر جزیره‌ای یک احتمالِ تازه، هر بادِ تازه بویی دیگر، هر ساحلی خاکی دیگر برای کاشتنِ پرچمِ لحظه‌ای. او گناهکار نیست؛ تنها وارثِ استراتژیِ کهن است: پخش کردنِ مرگ در قالبِ زندگی، تا مرگِ فردی در تعداد غرق شود. اسپرمِ ارزان، ریسکِ ناچیز، تکرارِ بی‌پایان.

میان این دو، عشق پدید می‌آید؛ نه به عنوان پل، بلکه به عنوان شکاف. شکافی که در آن زن می‌کوشد بی‌نهایت را در یک جسمِ فانی زندانی کند و مرد می‌کوشد فانی‌ترین لحظه را بی نهایت زندگی کند. یکی می‌خواهد معبد بسازد، دیگری تنها می‌خواهد آتش روشن کند و برود.

و طبیعت، بی‌تفاوت، بر صخره می‌نشیند و می‌خندد. زیرا می‌داند که تمام این تراژدی، این شعر، این اشکِ نیمه‌شب، این بوسه‌های دیوانه‌وار، تنها پوششی‌ست بر یک فرمانِ ساده: تکثیر شوید. میل نه هدیه است، نه نفرین؛ تنها ابزار است. ابزاری که خود را عشق می‌نامد تا تحمل‌پذیر شود. وقتی موج می‌رود، تنها سنگ صیقل‌خورده می‌ماند؛ سنگی که نه نامِ معبد بر خود دارد، نه خاکسترِ آتش.

و ما دوباره شروع می‌کنیم؛
زن به جستجوی خطِ کامل،
مرد به جستجوی افقِ بعدی؛
هر دو مطمئن که این بار فرق می‌کند،
در حالی که موجِ بعدی همین حالا در راه است.

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *