
صبحهایی که شب قبلش نخوابیدم به طرز مشکوکی فاز فیلسوفانه میگیرم. تفکرات عجیب و غریب سراغم میاد و راهروهای تاریک ذهنم فعال میشن. خوشبختانه یا بدبختانه از این شبها هم زیاد دارم.
مثلا امروز از در کلینیک اومدم بیرون. ساعت هفت و نیم صبح. خسته و کوفته. نشستم تو ماشین که برم خونه دیدم یه ماشین حمل متوفی به شکل عمودی روبروم پارک کرده. در واقع یه وانت پراید درب و داغون که پشتش یه باکس خسته درست کرده بودن. خیلی عجیب بود حس میکردم اگه مرده یکم قدش بلند باشه اون تو جا نمیشه.
جدیدا یه اتفاقی که برام میفته برعکس فلش بک، فلش فوروارده. یعنی یهو یه تصویر از آینده میبینم. یهو خودمو دیدم که مردم و اون ماشین حمل جسد خودمو تصور کردم. این که چه شکلیه، چه رنگیه. فک کردم شاید یه وانت سیاه باشه. من اون پشت خوابیدم، رها از همه دنیا. یعنی کدوم یکی از اطرافیانم زندهان؟ کدوم زنده نیستن؟ آیا مراسم تشییع جنازهام باشکوهه یا نه در تنهایی و خفا برگزار میشه؟
چقدر کانسپت مرگ ترسناکه! این سیاه ترین سایهی ما که انگار به کل یادمون میره قراره برامون اتفاق بیفته. الکی میترسم. یا شایدم الکی نیست. مثلا اون شب پای مامانم درد بود و داشتم ماساژ نصفه و نیمهای براش انجام میدادم. یهو قلبم کامل ریخت پایین. حس کردم اگه یه روز این جسم فیزیکی مادر، این گرما، این وجود نباشه من چه باید بکنم؟
دوباره فلش فوروارد و تصور همه چی. یهو به خودم اومدم دیدم اشک تو چشام حلقه زده. این مواجهه بیواسطهی ذهن خستهام با حقیقت نهایی یه جاهایی برام ترسناک میشه! اینکه مرگ نه به عنوان یه پایان انتزاعی بلکه به شکل یه حقیقت ملموس (ماشین حمل جسد) خودشو میکوبونه تو صورتم، یه صداقت وحشتناک توشه.
حالا شاید ذهن خوشبین اینطوری بگه که به جای ترس، این مواجهه با مرگ باید معنای عمیقتری بهت بده که مثلا قدر لحظات رو بدونی یا از حضور کسایی که دوستشون داری نهایت لذت رو ببری، ولی برای من الزاما اینطوری نیست. میتونه خیلی پوچ باشه. خیلی سیاه. خیلی دردناک. قطعا به اون معنایی که گفتم هم فکر میکنم، شاید حتی روم تاثیر هم بذاره، ولی حداقل الان ترسش غالبه.
شب قبلش یه مرده رو اوردن اورژانس ، همون اول که نوارقلب گرفتم و مانیتور کردم دیدم هیچ علامت حیاتی وجود نداره . به بدن بی جونش که دست زدم سرما و سفتی جسد به اعماق وجودم رسوخ کرد . انگار میل به جاودانگی و ترس از نابودی و تابوی مرگ همه مثل مویرگ رسوب کرد تو روحم . شوکه شدم . اولین بار نبود که دست به بدن مرده میزدم ولی خب این سری حس متفاوتی داشت. یه احیای سبک انجام دادیم و مرگ رو کال کردیم . پسرش گریه میکرد . بغلش کردم منم باهاش چندتا اشک ریختم .
در نهایت سوال اصلی من اینه که چطور میتونیم زیر سایه مرگ، لذت نور زندگی رو تجربه کنیم؟ اصلا آیا برای ذهنی که مواجه میشه با حقیقت تلخ، همچین چیزی ممکنه؟










به سختی احساس شکست میکنم. از تنبلی و کمکاری خودم ناراحتم و دیدن افراد موفق و پر تلاش آزارم میدهد. مثل نقاشی با استعداد که دستهایش فلج شده و با حسرت به آثار هنرمندان دیگر مینگرد. لذتجو و بیمسئولیت، بدجوری یقه خودم را گرفتم. چرا اینقدر سختگیرم؟ مگر من چه مشکلی دارم؟ دلم یک خواب خرگوشی میخواهد، بدون ترس از روباه یا هر درنده دیگری. چه چیزی در درونم باعث میشود که اینگونه خودم را سرزنش کنم؟ این سوال سختی است. هرچند حس میکنم جواب را میدانم، ولی انگار نمیبینمش. شاید کمالطلبی، یا میل به بینهایت. شاید پتانسیل بالا و آگاهی از آن، و آسیبی که تنبلی و لذتجویی به آن وارد میکند. باور داشتن به خود، در عین قضاوت بیرحمانه نسبت به خود. صدای عجیب و غریبی که در سرم میچرخد، انرژیای که هم زیاد است، هم کم. جریانی که گاهی سیلاب میشود و گاه مرداب. چرا من اینقدر در تضاد و مغایرت هستم؟ یعنی بقیه آدمها چطورند؟ آنها هم مثل من اینقدر به هم میریزند یا در یک نشئگی روزمره، زمان و روز و شب را میگذرانند؟ آیا آنها راحتتر از من با مشکلات و چالشهای خود روبرو میشوند؟
لعنت بر همه احساسات تلنبارشده، بر خونی که در رگهایم نه برای زندگی، که برای سوختن میدود. من آشوبی هستم که پا گرفته، طوفانی که در سکوت میوزد. لعنت بر تمام «باید»هایی که هرگز به «هست» نرسیدند؛ بر پتانسیلهایی که چون مَنّای فاسد در صحرای سینا، نخست امید میدهند و سپس در زهر ناامیدی حل میشوند.
