
افکارم… این پیچوتابهای بیمار، مثل مارهای تبدار از اعماق جمجمۀ من بالا میخزند. هر صبح همین است: طلوعی بیمعنی، تکراری، بیرحم. نیرویی در رگهایم میجوشد، نیرویی بیصاحب، که نمیدانم بر سرش چه بیاورم. گاهی احساس میکنم تنِ من از من پیشی گرفته؛ یک کشتی زنگخورده که بیاراده روی موجها میلغزد و من—در مقام ناخدایی مسلوبالاختیار—فقط نگاه میکنم که چگونه راهش را گم میکند.
این نگاهها! مثل فلاش دوربین، لحظهای روشنم میکنند و همان لحظه خفهام میکنند. چنان بر سینهام سنگینی میآورند که گویی هر نگاه تکهای از روحم را میبرد. من از این جماعت، از این جهان، از این زندگیِ نافرجام خستهام؛ خستگی نه از جنس خواب، بلکه از جنس ناامیدی، از جنس فرسودگیِ جان. روزها با تقلایی بیرمق میگذرند و من همچنان چشمبهراه آزادیای هستم که خودم هم باور ندارم وجود داشته باشد؛ آزادیای که بیشتر شبیه تمسخری الهی است تا وعدهای ممکن.
در این جامعهٔ پوسیده قدم میزنم، جامعهای که بوی تعفنش از هر شکاف و هر کوچهای به گلویم میریزد. گویی دست نامرئیای به آرامی در حال فشردن گلویم است؛ نه آنقدر محکم که بمیرم، نه آنقدر ضعیف که زنده بمانم. دلار بالا میرود، زندگی پایین میآید، و من میپرسم: سقوطِ ما کجا پایان میگیرد؟ یا شاید سقوط ما اصلاً پایانی ندارد؛ شاید ما محکومیم تا ابد در این چاه بیته سرگردان بمانیم.
من هم مثل دیگران شدهام؛ یقه را بالا میدهم، با تردید نگاه میکنم، از سایهٔ خودم هم میترسم. در درونم حیوانی کوچک و وحشی زندگی میکند که سروتونین را گدایی میکند؛ یک موجود درمانده که با دندان و ناخن دنبال ذرهای آرامش میگردد. استانداردهایم بزرگاند، عملم کوچک؛ و امیدی که زمانی روشن بود، حالا مثل شمعی نیمسوخته در گوشهٔ تاریک روح خاموش شده.
آرامش من فقط در دو لحظه رخ میدهد: وقتی که هدفون در گوش دارم و جهان محو میشود، یا وقتی که برای چند ساعت خود را بیحس میکنم و سکوتی مصنوعی جایگزین درد میشود. نشان قربانی بر گردنم آویزان است و شیاطین مرا با نگاهی مهربان—آری، مهربان!—تعقیب میکنند، چون میدانند آسان شکار میشوم.
و با این همه… باز هم صبحها چشم میگشایم. قلبم هنوز میزند، ریههایم هنوز بالا و پایین میروند، و من با تلخی به این خیانتِ بیولوژیک نگاه میکنم: چرا این ماشینِ فرسوده هر روز مرا از نو به جهان پرتاب میکند؟ نه ساحلی هست، نه نجاتی، نه نسیمی که بر صورتم بخورد… فقط همان بوی گندِ همیشگی زندگی.
امید؟ مدتهاست تقریبا مرده. در زیر آوارِ سالها دفنش کردم، اما شبها، در تاریکی مطلق، گاهی حس میکنم که در سینهام میجنبد؛ نه یک امید زنده، بلکه جنازهای متحرک… و همین، بیش از هر چیز، هولناک است.
دیگر نه چشمانتظار معجزهام، نه چشمبهراه بهبود. فقط تماشاگرم؛ نظارهگر فروپاشی آرام و خاموش جهان—و فروپاشی آهستهترِ خودم. مثل دیواری که هر روز ترک تازهای برمیدارد.
گاهی با خودم میگویم بهترین کار این است که در گوشهای بنشینم و دیگر هیچ نخواهم: نه آزادی، نه عشق، نه پول، نه حتی آرامشی کوتاه. فقط نشستن و منتظر ماندن تا این بدنِ خسته، بالاخره تسلیم شود. اما حتی این هم نصیبم نمیشود. صبح باز میرسد، قهوه باز ریخته میشود، آینه باز تصویرم را نشان میدهد—و آن مردهٔ متحرک، در عمق چشمانم، با لبخندی کج و بیرحم نگاهم میکند.

به سختی احساس شکست میکنم. از تنبلی و کمکاری خودم ناراحتم و دیدن افراد موفق و پر تلاش آزارم میدهد. مثل نقاشی با استعداد که دستهایش فلج شده و با حسرت به آثار هنرمندان دیگر مینگرد. لذتجو و بیمسئولیت، بدجوری یقه خودم را گرفتم. چرا اینقدر سختگیرم؟ مگر من چه مشکلی دارم؟ دلم یک خواب خرگوشی میخواهد، بدون ترس از روباه یا هر درنده دیگری. چه چیزی در درونم باعث میشود که اینگونه خودم را سرزنش کنم؟ این سوال سختی است. هرچند حس میکنم جواب را میدانم، ولی انگار نمیبینمش. شاید کمالطلبی، یا میل به بینهایت. شاید پتانسیل بالا و آگاهی از آن، و آسیبی که تنبلی و لذتجویی به آن وارد میکند. باور داشتن به خود، در عین قضاوت بیرحمانه نسبت به خود. صدای عجیب و غریبی که در سرم میچرخد، انرژیای که هم زیاد است، هم کم. جریانی که گاهی سیلاب میشود و گاه مرداب. چرا من اینقدر در تضاد و مغایرت هستم؟ یعنی بقیه آدمها چطورند؟ آنها هم مثل من اینقدر به هم میریزند یا در یک نشئگی روزمره، زمان و روز و شب را میگذرانند؟ آیا آنها راحتتر از من با مشکلات و چالشهای خود روبرو میشوند؟
لعنت بر همه احساسات تلنبارشده، بر خونی که در رگهایم نه برای زندگی، که برای سوختن میدود. من آشوبی هستم که پا گرفته، طوفانی که در سکوت میوزد. لعنت بر تمام «باید»هایی که هرگز به «هست» نرسیدند؛ بر پتانسیلهایی که چون مَنّای فاسد در صحرای سینا، نخست امید میدهند و سپس در زهر ناامیدی حل میشوند.









