پادآرمانشهر

افکارم… این پیچ‌وتاب‌های بیمار، مثل مارهای تب‌دار از اعماق جمجمۀ من بالا می‌خزند. هر صبح همین است: طلوعی بی‌معنی، تکراری، بی‌رحم. نیرویی در رگ‌هایم می‌جوشد، نیرویی بی‌صاحب، که نمی‌دانم بر سرش چه بیاورم. گاهی احساس می‌کنم تنِ من از من پیشی گرفته؛ یک کشتی زنگ‌خورده که بی‌اراده روی موج‌ها می‌لغزد و من—در مقام ناخدایی مسلوب‌الاختیار—فقط نگاه می‌کنم که چگونه راهش را گم می‌کند.

این نگاه‌ها! مثل فلاش دوربین، لحظه‌ای روشنم می‌کنند و همان لحظه خفه‌ام می‌کنند. چنان بر سینه‌ام سنگینی می‌آورند که گویی هر نگاه تکه‌ای از روحم را می‌برد. من از این جماعت، از این جهان، از این زندگیِ نافرجام خسته‌ام؛ خستگی نه از جنس خواب، بلکه از جنس ناامیدی، از جنس فرسودگیِ جان. روزها با تقلایی بی‌رمق می‌گذرند و من همچنان چشم‌به‌راه آزادی‌ای هستم که خودم هم باور ندارم وجود داشته باشد؛ آزادی‌ای که بیشتر شبیه تمسخری الهی است تا وعده‌ای ممکن.

در این جامعهٔ پوسیده قدم می‌زنم، جامعه‌ای که بوی تعفنش از هر شکاف و هر کوچه‌ای به گلویم می‌ریزد. گویی دست نامرئی‌ای به آرامی در حال فشردن گلویم است؛ نه آن‌قدر محکم که بمیرم، نه آن‌قدر ضعیف که زنده بمانم. دلار بالا می‌رود، زندگی پایین می‌آید، و من می‌پرسم: سقوطِ ما کجا پایان می‌گیرد؟ یا شاید سقوط ما اصلاً پایانی ندارد؛ شاید ما محکومیم تا ابد در این چاه بی‌ته سرگردان بمانیم.

من هم مثل دیگران شده‌ام؛ یقه را بالا می‌دهم، با تردید نگاه می‌کنم، از سایهٔ خودم هم می‌ترسم. در درونم حیوانی کوچک و وحشی زندگی می‌کند که سروتونین را گدایی می‌کند؛ یک موجود درمانده که با دندان و ناخن دنبال ذره‌ای آرامش می‌گردد. استانداردهایم بزرگ‌اند، عملم کوچک؛ و امیدی که زمانی روشن بود، حالا مثل شمعی نیم‌سوخته در گوشهٔ تاریک روح خاموش شده.

آرامش من فقط در دو لحظه رخ می‌دهد: وقتی که هدفون در گوش دارم و جهان محو می‌شود، یا وقتی که برای چند ساعت خود را بی‌حس می‌کنم و سکوتی مصنوعی جایگزین درد می‌شود. نشان قربانی بر گردنم آویزان است و شیاطین مرا با نگاهی مهربان—آری، مهربان!—تعقیب می‌کنند، چون می‌دانند آسان شکار می‌شوم.

و با این همه… باز هم صبح‌ها چشم می‌گشایم. قلبم هنوز می‌زند، ریه‌هایم هنوز بالا و پایین می‌روند، و من با تلخی به این خیانتِ بیولوژیک نگاه می‌کنم: چرا این ماشینِ فرسوده هر روز مرا از نو به جهان پرتاب می‌کند؟ نه ساحلی هست، نه نجاتی، نه نسیمی که بر صورتم بخورد… فقط همان بوی گندِ همیشگی زندگی.

امید؟ مدت‌هاست تقریبا مرده. در زیر آوارِ سال‌ها دفنش کردم، اما شب‌ها، در تاریکی مطلق، گاهی حس می‌کنم که در سینه‌ام می‌جنبد؛ نه یک امید زنده، بلکه جنازه‌ای متحرک… و همین، بیش از هر چیز، هولناک است.

دیگر نه چشم‌انتظار معجزه‌ام، نه چشم‌به‌راه بهبود. فقط تماشاگرم؛ نظاره‌گر فروپاشی آرام و خاموش جهان—و فروپاشی آهسته‌ترِ خودم. مثل دیواری که هر روز ترک تازه‌ای برمی‌دارد.

گاهی با خودم می‌گویم بهترین کار این است که در گوشه‌ای بنشینم و دیگر هیچ نخواهم: نه آزادی، نه عشق، نه پول، نه حتی آرامشی کوتاه. فقط نشستن و منتظر ماندن تا این بدنِ خسته، بالاخره تسلیم شود. اما حتی این هم نصیبم نمی‌شود. صبح باز می‌رسد، قهوه باز ریخته می‌شود، آینه باز تصویرم را نشان می‌دهد—و آن مردهٔ متحرک، در عمق چشمانم، با لبخندی کج و بی‌رحم نگاهم می‌کند.

ماجراجویی

در جزیره‌ای که دیگر کسی در آن گم نمی‌شود، زیرا همه گم شده‌اند، زن همچنان به دنبال خطِ کاملِ ساحل می‌گردد؛ خطی که هیچ‌گاه موج آن را محو نکند. او می‌داند که اگر حتی یک دانه‌ی شن جابه‌جا شود، کل بنا فرو می‌ریزد. کمال برای او نه آرزوست، بلکه شرطِ بودن است؛ همچون تخمکی که تنها یک بار فرصتِ انتخاب دارد و باید بهترینِ ممکن را برگزیند، وگرنه نه ماهِ سنگین و سال‌های طولانیِ پرستاری به باد می‌رود.

مرد اما به خطِ ساحل نمی‌نگرد؛ او به افق می‌نگرد. افق برای او نه مرز، بلکه دعوت است. هر جزیره‌ای یک احتمالِ تازه، هر بادِ تازه بویی دیگر، هر ساحلی خاکی دیگر برای کاشتنِ پرچمِ لحظه‌ای. او گناهکار نیست؛ تنها وارثِ استراتژیِ کهن است: پخش کردنِ مرگ در قالبِ زندگی، تا مرگِ فردی در تعداد غرق شود. اسپرمِ ارزان، ریسکِ ناچیز، تکرارِ بی‌پایان.

میان این دو، عشق پدید می‌آید؛ نه به عنوان پل، بلکه به عنوان شکاف. شکافی که در آن زن می‌کوشد بی‌نهایت را در یک جسمِ فانی زندانی کند و مرد می‌کوشد فانی‌ترین لحظه را بی نهایت زندگی کند. یکی می‌خواهد معبد بسازد، دیگری تنها می‌خواهد آتش روشن کند و برود.

و طبیعت، بی‌تفاوت، بر صخره می‌نشیند و می‌خندد. زیرا می‌داند که تمام این تراژدی، این شعر، این اشکِ نیمه‌شب، این بوسه‌های دیوانه‌وار، تنها پوششی‌ست بر یک فرمانِ ساده: تکثیر شوید. میل نه هدیه است، نه نفرین؛ تنها ابزار است. ابزاری که خود را عشق می‌نامد تا تحمل‌پذیر شود. وقتی موج می‌رود، تنها سنگ صیقل‌خورده می‌ماند؛ سنگی که نه نامِ معبد بر خود دارد، نه خاکسترِ آتش.

و ما دوباره شروع می‌کنیم؛
زن به جستجوی خطِ کامل،
مرد به جستجوی افقِ بعدی؛
هر دو مطمئن که این بار فرق می‌کند،
در حالی که موجِ بعدی همین حالا در راه است.

 

El Win

I’m utterly fed up with answering people’s endless questions. My mind is a chaotic mess, tangled and disoriented. I don’t even have answers to my own dilemmas, yet everyone bombards me with theirs: Why did you do this? Why that? Why aren’t you doing something else? Why no plans for the future? I despise that aggressive kind of “concern” that feels more like an invasion than genuine care. I’m sick of feeling like I’m on trial every time I respond.

 

Maybe I’m just not wired for human connections. A useless autistic soul, adrift without purpose or progress. Stuck in neutral, spinning wheels in the mud. A perpetual wanderer going nowhere. I don’t even bother trying to grab attention anymore. In social settings and everyday responsibilities, I come off as rude and oblivious. I have zero patience for my medical shifts—I drag myself through them on autopilot.

 

This whole immigration ordeal is like a thorn lodged in my eye, constantly tormenting me. A dark, endless shadow hanging over everything. God, I wish I’d never set foot on this path. Everyone else seems to be building empires, growing, surging forward. And me? What do I have to cling to? Absolutely nothing of substance. I produce no real impact; no one takes me seriously enough to feel my influence.

 

My drives—for growth, for making a difference, for financial stability and advancement—they all go unfulfilled. That meager monthly income vanishes into thin air like smoke. One big expense crops up, and I’m screwed. This life feels like pure filth, a swamp, a stagnant bog. I’m suffocating. I have nothing left to say, yet people keep probing, interrogating, demanding answers. I just want to scream at them to shut up.

 

Or maybe escape to Japan, track down that organization that helps with “digital suicide”—wipe my name, my identity from every database, and vanish. Start fresh somewhere new. Man, I’m truly wrecked, and it feels like there’s no escape hatch. The UK looms over my life like a curse—I can’t break free from it, nor fully claim it. It’s absolute hell. I’m exhausted. From everything. Like a parched dog gasping in the summer blaze, desperate for relief.

 

What am I even chasing? I have no clue. I wish I could rack up wins like normal folks, conquering one milestone after another. All I have is this cursed mental sharpness, which rots away in my inertia. Nothing thrills me anymore—not substances, not distractions. Wasting time on games just piles on the guilt. The voices in my head are harsher than ever, berating me nonstop.

 

If only people stopped with the questions. I’ve become like a house with a pristine facade but crumbling ruins inside. Emotions stacked up like debris. Hope flickering low. The shadow of war creeps in, its stench unmistakable. Those clerics cling to power, refusing to budge. Hilariously, I think my surveillance operator has a crush on me. Everything’s a joke. What do i even need?

***

Hang me oh hang me

I’ll be dead and gone

Hang me oh hang me

I’ll be dead and gone

Wouldn’t mind the hanging

But the laying in the grave so long

Poor boy

I’ve been all around this world

Put the rope around my neck

Hung me up so high

Put the rope around my neck

Hung me up so high

Last words I heard him say:

Won’t be long now ‘fore you die

Poor boy

I’ve been all around this world

 

سمباده

به سختی احساس شکست می‌کنم. از تنبلی و کم‌کاری خودم ناراحتم و دیدن افراد موفق و پر تلاش آزارم می‌دهد.  مثل نقاشی با استعداد که دست‌هایش فلج شده و با حسرت به آثار هنرمندان دیگر می‌نگرد. لذت‌جو و بی‌مسئولیت، بدجوری یقه خودم را گرفتم. چرا اینقدر سخت‌گیرم؟ مگر من چه مشکلی دارم؟ دلم یک خواب خرگوشی می‌خواهد، بدون ترس از روباه یا هر درنده دیگری. چه چیزی در درونم باعث می‌شود که این‌گونه خودم را سرزنش کنم؟ این سوال سختی است. هرچند حس می‌کنم جواب را می‌دانم، ولی انگار نمی‌بینمش. شاید کمال‌طلبی، یا میل به بی‌نهایت. شاید پتانسیل بالا و آگاهی از آن، و آسیبی که تنبلی و لذت‌جویی به آن وارد می‌کند. باور داشتن به خود، در عین قضاوت بی‌رحمانه نسبت به خود. صدای عجیب و غریبی که در سرم می‌چرخد، انرژی‌ای که هم زیاد است، هم کم. جریانی که گاهی سیلاب می‌شود و گاه مرداب. چرا من این‌قدر در تضاد و مغایرت هستم؟ یعنی بقیه آدم‌ها چطورند؟ آن‌ها هم مثل من این‌قدر به هم می‌ریزند یا در یک نشئگی روزمره، زمان و روز و شب را می‌گذرانند؟ آیا آن‌ها راحت‌تر از من با مشکلات و چالش‌های خود روبرو می‌شوند؟

البته نمی‌توان این موضوع را خیلی تعمیم کرد، چرا که آدم‌ها هم یک طیف رفتاری دارند، مثل نمودار زنگوله‌ای. من کجای طیفم؟ اصلاً برای چی دوست دارم بدانم کجای نمودار هستم؟ دانستن اینکه کجای طیف قرار دارم به رفع تناقض‌های درونی‌ام کمک نمی‌کند. من فقط در حال فریب خودم و فرار از موضوع اصلی‌ام هستم. قلم فریبکار، نامرد! آیا من درگیر مقایسه و سرزنش نیستم؟ اصلاً مقایسه چه سودی دارد؟ شاید دانستن اینکه بقیه مستأصل‌تر از من هستند، به من حس بهتری بدهد! یا شاید اگر بفهمم همه مثل من هستند، کمی آرام‌تر شوم. شاید در نهایت بزرگترین چالش من این نباشد که کجای این نمودار قرار دارم، بلکه این باشد که بتوانم خودم را بدون قضاوت شدید و مقایسه با دیگران بپذیرم و یاد بگیرم که در این مسیر، به جای فریب دادن خود، از خودم درس بگیرم.

از امیدی که در جمله آخرم بود، حالت تهوع گرفتم. دچار یک واقع‌گرایی سیاه و ناامیدانه شدم. هم ترس از شکست هست، هم عدم توانایی دسترسی به آنچه فکر می‌کنم باید به آن برسم. نمی‌دانم چرا این‌قدر سخت‌گیرم. این سخت‌گیری بیشتر به من ضربه می‌زند تا اینکه کمکی کند. واقعاً مقایسه کردن من از ضعف می‌آید. وقتی احساسات پیچیده در من شکل می‌گیرد، انگار نمی‌توانم آن‌ها را کنترل کنم. غرق نمی‌شوم، ولی مسیر را گم می‌کنم. روزها تنهایی و سکوت می‌خواهم تا قطب‌نمای روحم شمال و جنوب را دوباره تشخیص دهد. من به دنبال یک تصویر آرمانی بی‌عیب و نقص از خودم هستم. من این کمال را درک کرده‌ام، هرچند در سطح رویا و توهم. در واقعیت، هر نوع کمالی برایم پوچ و بی‌معنی است.

گاهی حس می‌کنم از آدم‌ها جدا و متفاوتم. کمتر آدمی با حس و حال و سبک خودم می‌بینم و می‌شناسم. تنهایی و سکوت من را به خودم نزدیک‌تر می‌کند. هرچند ممکن است گاهی آزاردهنده باشد، ولی من از آن دسته آدم‌ها هستم که می‌توانم روزها یا حتی ماه‌ها را تنها سر کنم. پوچی کمال من را هم می‌ترساند، هم سبک می‌کند. احساسات انتزاعی هستند و درک آن‌ها در نهایت غیرممکن است. هر کس ادعا کند حس را درک می‌کند، در نهایت یک دروغگو و شیاد است.

من یک رویاپردازم و احساسات و شهودم در خلوت و خلسه، به‌کل جدا از روزمره و زندگی عادی است. هرچند بازتابی از هم و آینه هم هستند. به نظرم احساسات حس می‌شوند، نه درک. درک احساسات نوعی مغلطه است.

این همان جایی است که لاکان می‌گوید: انسان‌ها همواره در جستجوی چیزی هستند که هیچ‌گاه کاملاً قابل دستیابی نیست: یک هویت بی‌عیب، یک درک کامل از احساسات و تجربیات، و کمالی که نهایتاً منجر به رنج می‌شود.

جنگ‌جوی آخر هفته

لعنت بر همه احساسات تلنبارشده، بر خونی که در رگ‌هایم نه برای زندگی، که برای سوختن می‌دود. من آشوبی هستم که پا گرفته، طوفانی که در سکوت می‌وزد. لعنت بر تمام «باید»هایی که هرگز به «هست» نرسیدند؛ بر پتانسیل‌هایی که چون مَنّای فاسد در صحرای سینا، نخست امید می‌دهند و سپس در زهر ناامیدی حل می‌شوند.

از سبک زندگی‌ام بیزارم؛ بیزاری‌ای که چون زهر مار برنزی که در سفر خروج بر نیزه موسا آویخته شد، آرام آرام از ریشه بالا می‌کشد و مغزم را می‌سوزاند. باید جایی، نقطه‌ای، همه‌چیز متوقف شود. یک پایان. نه پایانی باشکوه، که یک سوختن نهایی، یک کادانس خفه، مثل آخرین نت شکسته در شوفار معبدی متروک، جایی که پرده قدس‌الاقداس از وسط شکافته و چراغدان‌ها خاموش مانده‌اند.

چرا به‌جای نظم، هر روز همه‌چیز را پیچیده‌تر، غبارآلودتر، و نفرت‌انگیزتر می‌کنم؟ نه جسمم سالم مانده، نه روحم. من جسدی‌ام که هنوز می‌جنبد، اما از درون می‌گندد؛ استخوان‌های خشک و ترک‌خورده‌ام مثل وادی استخوان‌های حزقیال، که حتی دم خدا هم نمی‌تواند جان تازه‌ای در آن بدمد. این، شاید تلخ‌ترین مزموری باشد که تا به‌حال نوشته‌ام. گریز از واقعیت، پناه بردن به توهم، به دنیایی غیرواقعی و بی‌پایه، همچون ایوب که بر تلی از خاکستر نشست و خود را با سفال خراشید.

سه شب است که خواب به چشمانم راه نیافته، غذای درست نخورده‌ام، و هر آسیبی که ممکن بود بر بدن فرسوده‌ام وارد کنم، بی‌رحمانه کرده‌ام. هم خودم را می‌کشم، هم اطرافیانم را مسموم می‌کنم. باید بروم… دور. به تنهایی مطلق، به بیابانی که حتی خدا در کتاب ایوب برای آزمودن انسان، پا در آن نمی‌گذارد.

چرا این‌همه اصرار به معاشرت دارم؟ میان آدم‌هایی که پرادعا و کم‌مایه‌اند، که از هیچ برآمده‌اند و با همان هیچ به دیگران از بالا می‌نگرند؛ مردمانی شبیه فریسیان، با رداهای فاخر اما دل‌های پوسیده. ای کاش شجاعت آن را داشتم که بر سرشان فریاد بزنم؛ فریادی مثل شیری تکیده در باغ‌وحش شیراز، که سال‌هاست زنجیر و نگاه خیره تماشاگران، غرشش را خاموش کرده.

و بله، مقصر فقط و فقط خودم هستم. هر روز بیشتر خود را گم می‌کنم. پاسخ‌ها را می‌دانم، اما همچون سلیمانِ فرسوده در روزهای آخر، دانایی‌ام به سنگ بدل می‌شود؛ شبیه معبدی که روزگاری شکوه داشت و حالا فقط ویرانی‌اش باقی مانده. می‌دانم… و انگار نمی‌دانم.

ایلیا

خسته و کوفته، ساعت ۷ صبح از کشیک طولانی برگشته‌ام و به این فکر می‌کنم که چقدر پزشکی رشته‌ی مناسبی برای من نبود. شاید فقط خسته‌ام و دارم غر می‌زنم. رابطه‌ی نفرت و عشقی که من با پزشکی دارم برای خودم بسیار سؤال‌برانگیز است. بعضی روزها با شور و شوق و هیجان در مورد بدن انسان و بیولوژی و غیره حرف می‌زنم یا از تجربه‌های انسانی عمیق در محیط درمانی. ولی نه وقتی که کشیک دارم. از بی‌خوابی و ساعت کاری نامعقول بیزارم. از این‌که صرفاً یک سرویس‌دهنده باشم بیزارم. مغز من مولد و تولیدکننده است نه یک مغز خدماتی. متأسفانه مولد بودن در کشوری که بزرگ‌ترین هنرش لمپن‌پروری‌ست چیزی جز شکنجه به ارمغان نمی‌آورد.

در مسیر خانه آفتاب صبحگاهی چشمانم را می‌سوزاند. به خودم بد و بیراه می‌گویم که چرا عینک آفتابی‌ام را دیشب قبل از شیفت فراموش کردم بردارم. کوته‌نظری به معنای واقعی کلمه. بسیار افسرده و گیجم. مسیر اصلی را گم کرده و هزارتوی مسیرهای پیش‌رو به من سردرد می‌دهد. مثل پرنده‌ای که با بی‌حوصلگی به همه‌چیز نوک می‌زند و هیچ چیز به وجدش نمی‌آورد. نوک نوک نوک. عمیقاً که فکر می‌کنم تهوع می‌گیرم. ولی آیا همین که زنده و سالمم برای شاد بودن کافی نیست؟ آیا این‌ها غرهای بی‌خود از سر شکم‌سیری و کم‌خردی نیست؟

از جلوی یک نهال‌فروشی رد می‌شوم و به این فکر می‌کنم که من واقعاً در نگه‌داری از گیاهان خانگی افتضاحم. تمام تجارب قبلی‌ام برای نگه‌داری از گیاهان یا منجر به خشکی زودهنگام شده یا حشرات و آفت‌ها رفیق سبزم را جویده‌اند و خورده‌اند. دوستی دارم که برای گیاهانش موزیک کلاسیک پخش می‌کند و معتقد است با این روش آن‌ها بشاش‌تر و با نشاط‌تر می‌شوند. من این شهوت و اشتیاق انسان‌ها به موجودات زنده را درک نمی‌کنم. درست است که حیات جالب است ولی در نهایت تفاوتی با دیگر چیزها ندارد. همه‌چیز در انتها پژمرده می‌شود و می‌میرد.

باید حسابی بخوابم. استرس دارم که در میانه‌ی خواب برق برود و از گرما استراحتم ناقص شود. شب دوباره پارتی می‌کنم. این‌دفعه به کمک سیلوسایبین. از اسید و ام‌دی خسته‌ام. دوست دخترم معتقد است اگر سوبر بودم حال روحم بهتر بود. قبول دارم. در واقع کمتر افسرده بودم. نه که افسرده نباشم.

به مسیرها و قدم‌های اشتباهی که در این سال‌ها برداشتم فکر می‌کنم. دوباره ولی به خودم گوشزد می‌کنم که حسرت خوردن کاری پوچ و تباه است. ایده‌ها می‌آیند ولی تا قبل از زایمان می‌میرند. قبرستان ایده‌های ناب یعنی خود ذهن من. حتی حوصله‌ی توضیح دادن و غر زدن هم ندارم دیگر.


ایلیا، پیامبری که مردم زمانه‌اش او را به شجاعت می‌شناختند. او همان کسی بود که در کوه کرمل، در برابر صدها پیامبر بَعل ایستاد و دعا کرد، و آتش از آسمان فرود آمد و قربانی‌اش را سوزاند؛ نشانه‌ای روشن که خدا با اوست. اما شکوه آن روز زیاد دوام نیاورد. وقتی خبر رسید که ایزابل، ملکه‌ی خون‌ریز دوران، سوگند خورده تا او را به قتل برساند، شجاعت ایلیا فرو ریخت. قلبش سنگین شد و احساس کرد که تمام پیروزی‌هایش بی‌ثمر بوده است. او تنها بود، بی‌یار و بی‌پناه، و ناگهان زندگی برایش بی‌معنا شد. پس راه بیابان را در پیش گرفت تا از همه‌چیز و همه‌کس دور شود.

یک روز کامل، در آفتاب سوزان راه رفت. پایش در شن‌های داغ فرو می‌رفت و گرد و خاک دنبالش می‌دوید. گرسنگی و تشنگی، شانه‌هایش را خم کرده بود. وقتی دیگر توان ادامه نداشت، زیر یک درخت زالزالک نشست؛ همان‌جا که سایه‌ای نحیف روی خاک انداخته بود.

ایلیا با خودش حرف زد. صدایش شبیه زمزمه‌ی انسانی بود که با زندگی قهر کرده است:

«دیگر بس است، ای خداوند! جانم را بگیر… من از پدرانم هم بهتر نیستم.»

با چشمان نیمه‌باز به افق نگاه کرد؛ جایی که بیابان و آسمان یکی می‌شد. سکوتی عمیق بود، سکوتی که در آن نه معجزه‌ای بود، نه پرستشی، نه حتی امیدی. و بعد، خواب او را گرفت؛ خوابی که بیشتر شبیه تسلیم‌شدن بود تا استراحت.

فرشته‌ای آمد، با نوری آرام و بی‌صدا. انگشتانش شانه‌ی ایلیا را تکان دادند و صدایی مهربان در گوشش پیچید:

«برخیز و بخور.»

ایلیا چشم باز کرد. کنار دستش قرصی نان داغ روی سنگ بود و کوزه‌ای آب خنک. با دستان لرزان خورد و نوشید، اما دوباره خستگی بر او غلبه کرد و بر خاک افتاد.

برای بار دوم فرشته آمد و با صدایی عمیق‌تر گفت:

«برخیز، زیرا راهت بسیار دراز است.»

ایلیا برخاست. دیگر ترس کمتر شده بود؛ نانی که خورده بود، مثل آتش آرامی در وجودش جریان داشت. چهل روز و چهل شب راه رفت تا به کوه خدا، حوریب رسید؛ همان جایی که موسی هم روزی حضور خدا را دیده بود.

در آن کوه، ایلیا وارد غاری شد و پناه گرفت. آنگاه کلام خداوند با او سخن گفت:

«ایلیا، این‌جا چه می‌کنی؟»

ایلیا دلش را خالی کرد: از تنهایی، از بی‌عدالتی قومش، از ترس و خستگی و پوچی‌ای که در جانش رسوخ کرده بود. و خداوند گفت:

«بیرون بیا و بر کوه بایست؛ زیرا من از برابر تو عبور خواهم کرد.»

باد شدیدی وزید؛ کوه‌ها لرزیدند، اما خدا در باد نبود. زلزله‌ای آمد؛ زمین شکافت، اما خدا در زلزله نبود. آتش آمد؛ شعله‌های سهمگین، اما خدا در آتش نبود.

و سپس نسیمی ملایم وزید. ایلیا شنل خود را روی صورتش کشید، چون دانست خداوند در همان نسیم نرم و آرام است؛ نه در طوفان و آتش، بلکه در سکوتی که مثل آغوشی پنهان، روح را آرام می‌کند.

آشوب

آشوب یک نظم است که هنوز رمزگشایی نشده. هر آنچه که وجود دارد در اسارت فیزیک است. ممکن است فکر کنید که شاید نویسنده این متن یک جبرگرای افراطی است . اما او این نوشته را در آزادی مطلق نوشت. آموزگار به روی تخته سیاه یک سری نکات مهم نوشته بود. دانش آموزان در آینه ذهن خود بازتاب سخنان استاد را ابتدا میجویدند ، سپس با یک جرعه حوصله سر رفتگی قورت میدادند . ولی ما به تفکر مستقل و انتقادی نیاز داشتیم . مدرسه اما ما را مقلد و مرید کرد . آشوب نه تنها نظم است، بلکه شاید خود نظم باشد که در لحظه‌ای غیرقابل شناسایی به وقوع می‌پیوندد. آنچه در ظاهر به نظر بی‌نظم می‌آید، در اعماق خود یک رمز نهفته دارد که شاید هیچ‌گاه نتوانیم به طور کامل آن را کشف کنیم. در این لحظه، وقتی به اسارت فیزیک اشاره می‌کنیم، همچون یک تماشاگر در قفس قرار داریم؛ جهانی که در آن قوانین فیزیکی به مثابه دالان‌های گم‌شده‌ی ذهن ما، از قبل برای ما تعیین شده‌اند. و در این میان، آزادی چه معنایی دارد؟ آیا همان طور که گفته می‌شود، آزادی ما در چارچوب‌هایی نهفته است که خود در آغوش آنها گرفتاریم؟ درست مانند دانش‌آموزانی که در آینه ذهنشان، بازتاب‌هایی از آنچه که باید بدانند را مشاهده می‌کنند، در حالی که نه خودشان و نه آموزگار قادر به دیدن بیشتر از این آینه نیستند. مقلد بودن، در نهایت، همان راز انکارناپذیر است که خود را به وضوح در تمامی این فرآیند پنهان کرده است: ما مثل عروسک هایی که توسط عروسک گردان تکان میخورند در این جهان میلولیم و در انتها میمیریم . فکر کردن به این مفهوم بسیار افسرده کننده است . آدم را از کار و زندگی می اندازد . اصلا چه کاری است که اینقدر قلمبه سلمبه و فلسفی فکر کنیم . مکانیسم های دفاعی مغز یک مجرم سیاسی را در ماشینی سیاه با شیشه های دودی می اندازند و به سیاهچاله ذهن می برند . جایی که کسی از آن خبر ندارد به جز خود ما . آزادی زندانی موقتی و مشروط است . چرا که دیکتاتور ذهن به ما دیکته می کند آنچه باید و نباید را . که البته خوب هم هست . کسانی که بر علیه ذهن و چارچوب هایش اعلام شورش می کنند کارشان به تیمارستان ها میکشد . در انتها اصلا من چه میدانم؟ هیچ . مطلقا هیچ . متوهم از درس های آموزگار . عروسک خیمه شب بازی در دست عروسک گردان . ای کاش خدایی وجود داشته باشد .

“با او حکمت و قدرت است. مشورت و درک نزد اوست. اگر بخواهد، کوه‌ها را جابه‌جا می‌کند و در غضب خود آنها را بر می‌گرداند. او زمین را از جای خود می‌کشد و ستون‌های آن را به لرزه می‌اندازد. او فرمانروایی را به شاهان می‌دهد و آنها را بر حسب اراده‌اش به نابودی می‌کشاند. او حکمت را از مشاوران برمی‌دارد و خردمندان را به دیوانگی می‌کشاند.

دب اصغر

چاقوی قصاب زیر گلوی دام . لحظه ی کشیدن تیزی . فواره ی خون و سپس مرگ . انگشت من روی نبض گردنت . شمارش بالای ضربان قلب از هیجان. پیچیدگی هایی که مغز استخوان من را به درد می آورد . جنگ بی نظمی و باید ها . خط های سیاه و سفید موی تو، نرم و لخت لا به لای انگشت های دستم . برای چه چیزی تلاش می‌کنیم ؟ آیا داستان ها واقعا سرانجام و مقصودی دارند ؟ دیگری در جایگاه ناظر. محاکمه هایی بی پایان و آدم هایی که بدون فکر کردن حرف می‌زنند . درگیر شدیم . این کابوس سیاه زیر سایه ارتجاع تمامی ندارد . جنگ بود و صدای توپ و تفنگ. جریان عشق زیر نگاه جنگنده‌های دشمن متوقف می‌شد ولی پایان نمی‌یافت . به تو که نگاه میکنم پیچ و تاب میخورم و مثل یک فراکتال بی انتها در عمق فرو می‌روم

***

و در این ژرفا، صدای او برخاست ، آنی که ازلی‌ست و در اعماق روان مأوا دارد: «تو آنی نیستی که می‌پنداشتی، بلکه تو همان رنجی هستی که می‌زیی‌اش. و هر لحظه‌ای که می‌کوشی بگریزی، بیشتر درونِ آن غرق می‌شوی.» سکوت، تنها پاسخ بود. تصویرها می‌آمدند و می‌رفتند، شکل‌هایی از ناخودآگاه که با چشمان بسته هم می‌دیدمشان. مارها، کودک مرده، پدرِ کور، زنی با چهره‌ام. هر کدام معنایی داشتند که ذهن منطقی نمی‌فهمید، اما روان حسشان می‌کرد. عشق و مرگ در هم پیچیده بودند، گویی دو روی یک سکه. رنج، راه بود، نه مانع. و آن‌گاه، در نیمه‌شبِ درون، چهره‌ات ظاهر شد، گویی پاسخ همه‌ی پرسش‌ها در چشم‌های تو بود — و من، بی‌آنکه بفهمم چرا، آرام گرفتم در دلِ تاریکی

پیکادلی

با یه مغز یواش رو کام داون ام دی رو تخت افتادم و خوابم نمیبره . واسه آلپرازولام زیادی دیره چون فردا صبح زود کار دارم . یه اضطراب مسخره به شکل های مختلف یقه مو میگیره . بی دلیل خودمو قضاوت می کنم . یه کابوس تکراری رو مدام تو سرم میبینم . زندگی خنده دار میشه وقتی آهنگای داریوش داره بهت میچسبه . تناوب عجیبی بین ایمان و تردید . بیشتر نسبت به خودم ‌‌.  ژانر داستان یه درام حوصله سر بر شده . انگار نویسنده عمدا میخواد حوصله خواننده رو سر ببره و چون این ژانر رو انتخاب کرده دیگه باید بهش وفادار بمونه . پایان هم باید خاکستری باشه تا بالانس از بین نره . هنر از نویسنده انتظار داره تعادل رو تا انتها حفظ کنه . بازی بین سیاهی ها و روشنایی ها گیر کرده . مثل جنگ سرد شرق و غرب . و روح من که در میان این هیاهو خاورمیانه بود. تو این ژانر هیچ قهرمانی وجود نداره . انگار خاکستری قوی‌ترین موجود دنیاست و هیچ کس توان مقابله باهاش رو نداره . یه دیکتاتوری رنگی. هربار که ریشمو میزنم ، سری بعد که در میاد سفید تر شده. شناخت عمیق از همه چیز در سی سالگی . عبور از خطاهای شناختی . گاها حس میکنم آماده ی رسیدن به مقام پیامبری ام ولی سکوت ازلی و ابدی خداوند متعال این مهم رو از من دریغ کرده . دارم چرت و پرت میگم که ذهنم رو از کابوس و اضطراب دور کنم . خودنمایی و نیاز به تایید اجتماعی در مقابل ذهن پرسشگر خودم . تمام رفتار، کارها و قابلیت ها زیر ذره بین میرود . چشم تیز بین انتقاد به هیچ چیز رحم نمی کند. نیکوتین مثل آبشاری از دود سفید به درون ریه سر می خورد . سرمای عجیب و غریب دی . حلقه ی افرادی که نهایتا به تعداد انگشتان دست شاید برسد . برادرم ، پدرم و مادرم سرمایه اصلی من هستند . به طرز عجیبی دلم میخواد پدر بشم . خونواده داشته باشم. شیطان از زیر تختم بلند بلند به من می خندد . پرش افکار از سر کمبود نوروترنسمیتر های ضروری مغز . آنقدر خالی که مثل پارکینسونی ها حتی دستم را نمیتوانم ارادی تکان بدهم . یک مرشد تنهای ترسو . این چیزی بود که جادوگر زیبا در گوشم زمزمه کرد . جمله ی آیینی و نوشته هایی که شلخته روی قلب مقتول خالکوبی شده بود . من برایت قلب را آورده ام ای جادوگر ، به من ترس را نشان بده. تاریکی در زیر دریاچه ای که در واقع یک اقیانوس است در شبی که شب نیست تلاش می کند از هنر تغذیه کند تا دنیا را تصاحب کند . خوشبختانه در یک داستان خاکستری، تاریکی هم شانس زیادی برای سلطه گری ندارد . سقف دهنم از شدت بی آبی خشکی زده و له شده . حس گلودرد بدون سرماخوردگی . چیز زیادی برای گفتن ندارم در عین حال که تشنه ی مکالمه ام . مکالمه ای طولانی تا خود طلوع خورشید . از غیبت بگیر تا حرفای قلمبه سلمبه فلسفی . این که به طنز ترین پدیده با تفکر علمی‌ روبرو بشی و بررسی کنی . بازی با چرا ها برای گذران وقت . چقدر می توانیم چرا ها را پاسخ بگوییم ؟ آیا فقط در نهایت فقط حدس نمی زنیم ؟ در جست و جوی‌حقیقت؟ کدوم حقیقت ؟ امنیت و آرامش چادر و زندگی کوچی در مقابل خطر ویرانی در ساختمان های باشکوه . حداقل این چادر اگر هم روی سرم خراب شود تلفات جانی نخواهد داشت . آب آب آب . باید محرک ها را از جریان خونم پاک کنم . آب پاک و تطهیر کننده است . چرا که با ورود به خون کلیه ها را به کار می اندازد و تصفیه می کند . داستان خنده دار مردی هشتاد ساله که به دنبال عشق کودکی اش میگردد . عقب گرد ذهن و بازگشت به بچگی یک بار دیگر در سالمندی اتفاق می افتد . و در نهایت به همان نیستی که ازش آمدیم باز خواهیم گشت . نمی دونم با این حجم از ارزش زدگی و پوچی چرا اینقدر بی دلیل می ترسم . شاید در این پروسه زیادی فرد شدم . شاید عضویت در گروه یا جامعه ی جدیدی بتواند کمی التیام بخش باشد . برای این کار ها یکمی دیر نیست ؟ آیا من یه خط بحرانی رو رد نکردم ؟ همبازی ها از همه دوست داشتنی ترند . خاطره ی یک شب طولانی در منچستر با میزان زیادی شراب و اتاقی که از بازیگوشی ما کلا به هم ریخته شده بود. و تو درخشان بودی زیر آفتاب خجالتی. چمن های تر پیکادلی بهترین بستر برای لذت بردن از حرارت خورشید . به یاد خانه و آفتاب دلپذیرش . علم به این که همه چیز تمام می شود اوقاتم را تلخ می کند . سایه های اسیری اتاق خلوت ذهن ما. رشته های نامرئی که از درون روح من به میان روح تو تنیده شده بود. مثل دو رومانتیک نا امید . دو مارپیچ زندگی که برای لحظه ای در انتهای ماه آگوست روی هم افتاده بود . تجربه ساکی و رامن . رفیق قدیمی بعد از این همه وقت . تکه پاره شده ام . انگار تکه پاره هایم در یک گردباد دور هم می‌پیچند یا مثل منظومه شمسی هر تکه در مدار مشخصی به دور ستاره ی مرکزی که در واقع همان منیت من است می چرخد . باید تدریس را شروع کنم . من معلم خوبی ام . تنها راهی که میتوانم ذهنم را که سرریز شده سبک کنه همین است . چقدر ذهن پرت و پلایی دارم . بهتره دیگه این نوشته ی بی شرف رو همینجا تموم کنم

لوپ

و این‌گونه ادامه می‌یابد—تا همیشه

می‌گویند این جاده هرگز به پایان نمی‌رسد. پیچ می‌خورد، بازمی‌گردد، و زمان را به روبان‌هایی گره می‌زند که گشودنشان محال است. اما من همچنان قدم می‌زنم. راه می‌روم، چون هنوز تو را آنجا می‌بینم—همیشه کمی دورتر، همیشه دست‌نیافتنی. صدایت می‌کنم، اما پژواکم در همهمه‌ی قدم‌هایم محو می‌شود

من اینجا هستم. درست همین‌جا. اما تو مرا نمی‌بینی، می‌بینی؟

شاید شیشه‌ای میان ماست—سطحی نامرئی که تصویرم را به سایه‌ای بیگانه بدل می‌کند. یا شاید خود جاده است، این انحناها و پیچ‌هایی که وعده‌ی رهایی می‌دهند اما دوباره مرا به نقطه‌ی آغاز بازمی‌گردانند. احساس می‌کنم جاده به من می‌خندد. احساس می‌کنم می‌داند که هیچ‌گاه از تعقیب تو دست نمی‌کشم

اکنون تو در ذهنم هستی، در راهروهای تاریکی که خاطرات در آن‌ها پوسیده‌اند. چشمانم را می‌بندم و تو ظاهر می‌شوی—زمزمه‌هایی شبیه راز، اما همچون دام. زیر دستانم می‌لغزی، و من بی‌وقفه تلاش می‌کنم شکل تو را بفهمم. اما تو باز هم می‌گریزی—باز هم محو می‌شوی

بیدار شو، صدایی در گوشم نجوا می‌کند. اما نمی‌توانم

چون این یک خواب نیست. این چرخه‌ای بی‌انتهاست

همان آهنگ تکرار می‌شود، آن‌قدر که نُت‌هایش دیوارهای جمجمه‌ام را می‌خراشند. و من باز راه می‌روم. باز وانمود می‌کنم که پایانی در کار است

هر پایان یک آغاز جدید است . آغاز همان پایان است و بالعکس

جاده اکنون درون من می‌پیچد، نقش‌هایی می‌بافد که نمی‌فهمم. حلقه می‌زند، حلقه می‌زند، حلقه می‌زند—هر قدم مرا عمیق‌تر در مارپیچ خود فرو می‌برد. و تو… تو همیشه آنجا هستی، ایستاده در نوری که به‌اندازه‌ی کافی روشن است تا امید را زنده نگه دارد

اما نور، زهر است

تیر زهرآگینی که به نرم‌ترین نقطه‌ام نشانه رفته. و من می‌گذارم که اصابت کند. بارها و بارها، می‌گذارم که برخورد کند. چون درد بهتر از فراموشی است. درد، اثباتی است که تو اینجا بوده‌ای

پس راه می‌روم. این مارپیچ را دنبال می‌کنم، این رشته‌ی بی‌پایانی که مرا به تو وصل کرده است. و از خودم می‌پرسم:آیا تو می‌دانی که من اینجا هستم؟ یا تو هم تنها پژواکی در این جاده‌ی بی‌انتها هستی؟

شاید مهم نباشد

چون می‌گویند این جاده تا ابد ادامه دارد

و شاید من هم همین‌طور

تبعیدی

گاهی زندگی مثل یک شهر قدیمی می‌شود، با خیابان‌هایی خاکستری و کوچه‌هایی که غبار زمان رویشان نشسته است. جایی که هر گوشه، داستانی از گذشته پنهان کرده و هر دیوار، شاهد سکوتی سنگین بوده. میان این فضا، آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، اما چیزی در نگاهشان هست که نمی‌گذارد فراموش شوند؛ نوعی از دلتنگی، نوعی از وفاداری که نمی‌دانم از کجا آمده اما عمیقاً لمسش می‌کنم

گاهی سکوت بین آدم‌ها، بیشتر از هزاران حرف معنا دارد. نگاه‌هایی که در آن همه چیز گفته می‌شود—دوستی، خیانت، پشیمانی، شاید حتی عشق. مثل لحظاتی که انگار زمان برای یک ثانیه متوقف می‌شود و همه چیز در تعلیق می‌ماند. در این لحظات، می‌فهمی زندگی چقدر شکننده است، چقدر گذراست، و چقدر زیبا می‌تواند باشد حتی در میانه‌ی آشوب

تصور کن جایی هستی که هر انتخاب، باری از گذشته را روی شانه‌هایت می‌گذارد. جایی که مرز بین درست و غلط دیگر واضح نیست و هر تصمیم، بخشی از وجودت را با خود می‌برد. حس غریبی است؛ یک جور زیبایی تلخ، یک حس تعلیق میان زندگی و مرگ، میان امید و یأس

در این جهان، خشونت هم خودش نوعی رقص می‌شود، جایی برای نمایش یک زیبایی غریب و فراموش‌نشدنی. اما در نهایت، چیزی که می‌ماند، حس فقدان است. نه فقط فقدان آدم‌ها، بلکه لحظاتی که می‌توانستند وجود داشته باشند اما از دست رفته‌اند

همیشه این سوال باقی می‌ماند: آیا چیزی زیباتر از این هست که حتی در دل تاریکی، ردپای نور را جستجو کنی؟ شاید همه‌ی زندگی همین باشد—حرکت در سایه‌ها، با امید به لحظه‌ای کوتاه از روشنایی

زندگی و دیگر هیچ

چشم‌هایم به خرابه‌ها دوخته شده‌اند. خاک همه‌چیز را پوشانده؛ انگار زندگی خودش را در غباری بی‌صدا پیچیده و به دست باد سپرده. اما در همین سکوت، صدایی هست. صدای قدم‌ها، صدای دستی که آجرها را کنار می‌زند، صدای نفسی که هنوز هست

چقدر شکننده‌ایم و چقدر قوی. انگار هر آجر که می‌افتد، داستانی را بازگو می‌کند. داستانی از شادی، از خنده‌های کودکانه، از امیدهایی که در لابه‌لای دیوارها جا مانده‌اند. و حالا… حالا فقط ما مانده‌ایم. ما و این جاده‌ای که هر قدمش یادآور چیزی است که از دست داده‌ایم، و چیزی که هنوز داریم

در این‌جا زندگی ساده است. ساده و تلخ، اما زنده. نگاه کن، مردی که از دل آوارها لبخند می‌زند. زنی که دست کودک را می‌گیرد و ادامه می‌دهد. صدای پیرمردی که هنوز دعا می‌خواند

گاهی فکر می‌کنم، شاید امید همین باشد. همین که در دل ویرانی، دستی باشد که بلند کند. چشمی باشد که نگاه کند. قلبی که بتپد. زندگی، با همه‌ی دردهایش، باز هم زندگی است. و ما؟ ما فقط راه می‌رویم. تا جایی، تا روزی که شاید غبار فرو بنشیند و خورشید دوباره از پشت این کوه‌ها طلوع کند

بخار

چون من نغمه ی بادم.خورشیدم آزادم.تا لحظه ی آخر میتابم. زنجیرا میشکافن از هر نوسانم ،سخت تر از هر باور ،میتابم

باز هم همان اشتباه همیشگی؛ خروج از پشت دیوار، فارغ از هر لایه تدافعی، رو در رو با امواج رادیواکتیو دنیای بیرون. احساساتی که تازه‌تر از همیشه می‌درخشند و ماورای بنفش بی‌رحم که می‌سوزاند و تر و خشک نمی‌شناسد. پارادوکسی قدیمی و تنهایی ابدی که حالا برایم عادی شده است. مسافری در این مسیر پرپیچ‌وخم، در میان خیابان‌های سرسبز شهری حوالی منچستر قدم می‌زنم. به مادرم فکر می‌کنم، به پدرم. گرمای عشق و سپس ترس را احساس می‌کنم؛ ترس از نداشتن آن‌ها، ترس از موی سفید پدر و دردهای مادر. و مسیری که پیش رو دارم، سراسر مبهم. باید برنده باشم؛ شاید هم باختم. چقدر برای باخت آماده‌ای؟ اگر فاجعه رخ دهد، چه؟ ترس هست، امید هست و دوست همیشگی: تنهایی

احساس می‌کنم روحی ورم‌کرده دارم؛ آکنده از چیزی مثل شرابی که سال‌ها در تاریک‌خانه استراحت کرده. غربت غریبه است

وارد جهانی می‌شوم که در آن رنگ‌ها به‌طور عجیبی تیره و روشن می‌شوند، سایه‌ها و نورها در هم می‌آمیزند و هیچ چیز قطعی نیست. شاید اینجا جایی برای تفکر باشد، برای تأمل درون خود، برای مواجهه با آنچه از آن می‌ترسم و یا آنچه به دنبالش هستم. اینجا جایی است که گذشته و حال در هم تنیده‌اند و آینده همچون پرده‌ای نیمه‌شفاف در دوردست‌ها موج می‌زند

لحظه‌ای می‌ایستم و به همه چیز فکر می‌کنم. به روزهایی که هنوز نیامده‌اند و به شب‌هایی که شاید هرگز نخواهم دید. آیا این همه تلاش برای چیزی است که ارزشش را دارد یا تنها تکراری است از اشتباهات گذشته؟ و اگر راهی برای برگشتن نباشد، چه؟ هر قدمی که برمی‌دارم، مرا به جایی می‌برد که نمی‌دانم خواهم توانست از آن بازگردم یا نه

اما در این لحظه‌ی خاص، در این سکوتی که همچون مهی غلیظ همه‌جا را فراگرفته، تنها یک چیز روشن است: باید ادامه دهم، حتی اگر معنایش غرق شدن در دریای ناشناخته‌ها باشد. چون من نغمه‌ی بادم، خورشیدی آزادم

انسان مدرن با توهم دانستن آنچه می‌خواهد زندگی می‌کند، در حالی که در واقع آنچه باید بخواهد را می‌طلبد! روح جمعی، عرف و شرایط همچون نقشه‌ای پنهان او را به سمت آنچه باید بخواهد فشار می‌دهند. باور عمومی بر این است که یافتن پاسخ این پرسش که “من چه می‌خواهم؟” ساده است، در حالی که من معتقدم انسان باید بپذیرد که پاسخ این پرسش بزرگ‌ترین معمای حل‌نشدنی ذهن است! ما با پذیرش اهداف و امیالی که پیش رویمان قرار داده‌اند، به راحتی از پاسخ به این معما فرار می‌کنیم! و هر لحظه که می‌گذرد، بیشتر به این فکر می‌افتم که آیا واقعاً مسیری که پیش گرفته‌ام، انتخاب خودم بوده یا تنها تحت تأثیر امواج محیط و فشارهای بیرونی به سوی آن رانده شده‌ام؟ در این پیچ‌وخم‌های زندگی، آیا واقعاً خواسته‌های من چیزی از خودم است یا تنها انعکاسی از انتظارات دیگران؟ شاید به همین دلیل است که هر چه جلوتر می‌روم، احساس تنهایی بیشتری می‌کنم، چرا که هر قدم مرا از هویت واقعی‌ام دورتر کرده و به سویی می‌برد که شاید هرگز به من تعلق نداشته است

معمولاً آدم‌هایی که بر اساس استانداردهای روزمره “سالم” محسوب می‌شوند، در قیاس با دیوانگان بر اساس ارزش‌های ناب انسانی بسیار بیمارترند. افراد عادی یاد گرفته‌اند که خود واقعی‌شان را فراموش کنند تا با آن شخصی که از آن‌ها انتظار می‌رود باشند، یکی شوند؛ یک تصویر غریبه، یک روح پوشالی که اتفاقاً بسیار موفق و پذیرفته‌شده است

در این مسیر پر از سؤال و تردید، چیزی در اعماق وجودم مرا به چالش می‌کشد: آیا واقعاً در حال زندگی کردن هستم یا تنها زمان را می‌گذرانم؟ آیا به دنبال معنا و حقیقت هستم یا فقط در پیِ تأیید دیگران و رفع انتظارات بیرونی؟ هر چه بیشتر به این سؤالات فکر می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم که در دنیایی پر از انعکاس‌ها و سایه‌ها زندگی می‌کنم؛ جایی که مرز بین واقعیت و توهم چنان نازک شده که گاهی نمی‌توان آن‌ها را از هم تشخیص داد

در نهایت، شاید همه‌ی ما در جستجوی چیزی هستیم که هرگز نمی‌توانیم به طور کامل به آن دست پیدا کنیم؛ شاید زندگی بیشتر یک جستجوست تا یک مقصد. و در این جستجو، لحظاتی هست که احساس می‌کنم به پاسخ نزدیک شده‌ام، اما همین که دستم را دراز می‌کنم تا آن را بگیرم، می‌بینم که ناپدید شده؛ مانند بخار صبحگاهی که در مقابل چشمانم محو می‌شود

یک روح اسفنجی

بعد از گذراندن یک روز کسالت‌آور دیگر و در حالی که تمام روز را در اتاقم سپری کرده بودم، تصمیم گرفتم برای کمی معاشرت و تمرین رول‌پلی به سمت لابی خوابگاه بروم. چند روزی بود که ترس مخفی و عجیبی در وجودم حس می‌کردم. هر چه تلاش می‌کردم نمی‌توانستم آن را ریشه‌یابی کنم و بفهمم دقیقا از چه چیزی می‌ترسم. طبق عادت همیشگی، این سوال را به انتهای فکرهایم هل دادم و کار را به دست تعمیرکار همیشگی، یعنی زمان سپردم.

از در اتاق خارج شدم و درست در ورودی فلت با همسایه پاکستانی‌ام روبرو شدم. با ادب و فرمالیته سلامی رد و بدل کردیم و به سرعت از کنار هم عبور کردیم. سوالی ذهنم را مشغول کرد: این پسر از چه چیزی می‌ترسد؟ او عقاید مذهبی تندی داشت و این را بارها در مکالمات تصادفی‌مان در آشپزخانه به وضوح دیده بودم. با خودم گفتم احتمالا از خدا و مجازات آخرت می‌ترسد؛ از اینکه بنده ناخالصی باشد و در مسیر تعالی تسلیم وسوسه‌های دنیوی شود

در ادامه مسیر به یک دختر اروپای شرقی برخوردم که با عجله به سمت اتاقش می‌رفت. او هم شاید از جنگ و بدبختی همراه با آن، یا از فقر و جامعه بی‌رحم انگلستان می‌ترسد. یا شاید از نگاه‌های تند و تیز و چشم‌چرانی پسرهای کله‌سیاه. مسخره بود. من که از پیدا کردن ترس درون خودم ناتوان بودم، حالا داشتم برای بقیه مردم نسخه می‌پیچیدم و تئوری‌پردازی می‌کردم

به ورودی ساختمان که رسیدم، جنی، نظافتچی پیر خوابگاه را دیدم که با کیسه‌ای پر از مواد شوینده به سمت فلت شماره ۲ می‌رفت. از قیافه‌اش می‌شد حدس زد که احتمالا کثافت‌کاری بدی در آنجا صورت گرفته است. اما در اعماق وجودش احتمالا نگران قسط‌های بیشماری که باید سر ماه پرداخت کند بود، یا اینکه به عنوان یک سفیدپوست بریتانیایی، با این سن باید تا سال‌ها گندکاری‌های مهاجرهای کله‌سیاه را تمیز کند

هوای حیاط تحت تاثیر باران تابستانی به شدت مرطوب بود. بوی چمن خیس کل فضا را گرفته بود. به سمت لابی رفتم. وسط سالن چند دانشجوی هندی مشغول بازی بیلیارد بودند. چشم چرخاندم تا دوستانم را ببینم اما هیچکس نبود و سالن تقریبا خالی بود. در گوشه سالن، یکی از همکاران ایرانی را دیدم که روی میز دو نفره روی جزوه‌هایش چنبره زده و خیلی جدی درس می‌خواند. همین روزها امتحان داشت و بزرگترین ترسش این بود که در روز امتحان با سناریوهای جدید و متفاوت با آنچه در جزوه‌ها خوانده بود روبرو شود

روی مبل راحتی سفید و کثیف وسط سالن ولو شدم و چند کام از پاد شارژی‌ام گرفتم. همین که به تکیه دادن به پشتی مبل ادامه دادم، سعی کردم ذهنم را آرام کنم. پاد شارژی را در دستم چرخاندم و به فکر فرو رفتم. انگار نه تنها من، بلکه همه ما با ترس‌هایی که در درونمان می‌جوشد دست و پنجه نرم می‌کردیم. شاید همه ما به نوعی به دنبال راهی برای مقابله با این ترس‌ها بودیم؛ برخی از طریق درس خواندن، برخی با تمرین مذهبی و برخی با کار سخت و تلاش برای پرداخت قسط‌ها

در همین حال، صدای خنده‌ی دانشجویان هندی که بیلیارد بازی می‌کردند، مرا به خود آورد. صدای توپ‌ها که به هم برخورد می‌کردند، نوعی ریتم آرامش‌بخش داشت. تصمیم گرفتم به جای غرق شدن در فکر، به آنها ملحق شوم. شاید کمی تفریح و تعامل با دیگران بتواند حواسم را از ترس‌های مبهمی که در ذهنم می‌چرخیدند پرت کند

به سمت میز بیلیارد رفتم و از یکی از پسرها پرسیدم: «می‌شود من هم بازی کنم؟» او با لبخند سر تکان داد و چوب بیلیارد اضافی را به من داد. همان‌طور که بازی می‌کردیم، صحبت‌های کوتاهی درباره دانشگاه، کلاس‌ها و زندگی در خوابگاه رد و بدل می‌شد. هرچند که این صحبت‌ها سطحی بودند، اما باعث شدند حس کنم تنها نیستم

بعد از چند بازی و خنده، حس کردم حال و هوایم بهتر شده است. به ساعت نگاه کردم و دیدم که وقت زیادی از شب گذشته است. تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم و کمی استراحت کنم. از همه خداحافظی کردم و به سمت پله‌ها رفتم

همین که به پله‌ها رسیدم، حس سنگینی عجیبی در دل شب و در هوای مرطوب خوابگاه پیچید. صدای آرام و مرموزی از گوشه‌های تاریک سالن به گوشم رسید. توهمی مالیخولیایی از اعماق ذهنم قدرت گرفت. انگار کسی با نجواهای مبهم سعی داشت توجه مرا جلب کند. نگاهی به اطراف انداختم، اما هیچ‌کس در نزدیکی من نبود. تصمیم گرفتم این حس ناگهانی را نادیده بگیرم و به سمت اتاقم بروم

با هر قدمی که به اتاقم نزدیک‌تر می‌شدم، حس ترس و ناامنی درونم شدت می‌گرفت. صدای نجواهای درون سرم بیشتر و بیشتر می‌شدند، تا جایی که دیگر نمی‌توانستم آن‌ها را نادیده بگیرم. در لحظه‌ای که دستم را به دستگیره در اتاقم رساندم، حس کردم کسی اسم مرا صدا می‌زند. حس کردم سایه‌ای تاریک و نامشخص در انتهای راهرو ایستاده است

بدون هیچ راه فراری، در جایم میخکوب شده بودم. حس کردم دیگر نمی‌توانم از این ترس مرموز و ناشناخته فرار کنم

سایه به من نزدیک‌تر شد، و در لحظه‌ای کوتاه و ناگهانی، تمام وجودم را فرا گرفت و من در تاریکی مطلق فرو رفتم

تمامی ترس‌هایی که در ذهنم داشتم، اکنون به حقیقت پیوسته بودند. ترسی که نمی‌توانستم ریشه‌یابی کنم، حالا مرا در بر گرفته بود و هیچ راه فراری نداشتم. من با ترس بزرگم یکی شده بودم.احساس کردم که این تاریکی بی‌انتهاست، مانند یک گرداب که هر لحظه مرا بیشتر به اعماق خود می‌کشید. در آن لحظات کوتاه و بی‌پایان، چیزی جز سکوت و خلاء نبود. هیچ صدایی، هیچ نوری، فقط تاریکی محض. در این لحظات آخر، تنها چیزی که باقی ماند، حضور آن ترس و حس تسلیم شدن در برابر آن بود. و بعد، هیچ

تأمل در بوث‌هال

هرگز ندانست که زندگانی اش را چطور هدایت کند.اما پریشانی و بی نظمی زندگی و مرض و عصبانیت عامل عظمت و شکفتن است. افراد ناراحت و ناسالم ،رستاخیر و تغییرات مهم را به وجود می آورند زیرا فکر در حالت سلامتی فقط استراحت می‌کند و تا زمانی که وضع و محیط و اشیاء پیرامون خرسندش سازند، نمی‌تواند انقلابی به وجود آورد. بسیاری از نوابغ تاریخ، مدام با شرایط حاکم بر جهان پیرامون در جنگ و تضاد بوده اند و در نتیجه امیال و افکار آنها در هم و بی نظم بوده و همین پدیده قدرت خلق و ایجاد معنویات متعالی و جدید را به آنها می‌داده است . از مشخصات این اشخاص دو چیز است: یکی جریان و توالی خروشان احساسات، تا به این وسیله از تهدید دائمی اسارت فرار کنند و علاقه به زندگی را تجدید نمایند. همین توالی و خروش باعث خلق و کثرت میگردد . دیگر متحرک بودن و ولگردی خود شخص است . بیشتر عصبانی ها قادر نیستند مدتی در یک محل ساکن بمانند و دائما به گردش و آوارگی می‌پردازند. نمی‌توان علیت این عمل را عصبانیت ظاهری دانست بلکه عامل اصلی آن مغز آنهاست . ولگردی شخص نماد ولگردی، عصیان ،خروش و طغیان فکر اوست . افراد عصبانی مجموعه احساسات، ذوق و تمایلاتشان مدام نیازمند تغییر است. اگر از مکانی به مکان دیگر آواره می‌گردند به خاطر آن است که احساساتشان دچار آوارگیست . آن ها یک احساس و عشق و میلی را رها کرده و به دیگری می‌پردازند. مسافرت، تغییر خانه، فرار به سوی کشور‌های دوردست و تغییر شغل و حرفه از مشخصات زندگی این قبیل عصبانی هاست . چرا که از برخورد و مواجه با پدیده های جدید ، در محل های جدید و داستان های جدید خیلی چیز‌ها کسب می‌کنند و این همان نیازمندی اصلی روح آن‌هاست