وي در حالي كه عشقش را به ديوار چسبانده بود و يقه ي او را سفت گرفته بود با مشت به ديوار ميكوبيد و بلند بلند فرياد مي زد : ” مي دوني من از دست تو چي كشيـــدم ؟ مي دوني لامصب ؟؟”
وي در حالي كه عشقش را به ديوار چسبانده بود و يقه ي او را سفت گرفته بود با مشت به ديوار ميكوبيد و بلند بلند فرياد مي زد : ” مي دوني من از دست تو چي كشيـــدم ؟ مي دوني لامصب ؟؟”