برای سفری کوتاه به اطراف دشتارژن رفته بودیم . حول و حوش ساعت ۸ شب در مسیر بازگشت به شیراز بودیم . بسیار سرحال و خوش در حالی که دلستر بالتیکا مینوشیدیم جاده را گز میکردیم . دورنمای شیراز را با نقطههای نوری که در تاریکی میدرخشیدند تشخیص میدادیم . ناگهان آسمان شیراز را نوری انفجاری پر کرد . و سپس قارچی از آتش در برابر دیدگان ما شکل گرفت .
امواج صوتی و حرارتی داشت به سمت ما میآمد . ما مرده بودیم . ما قطعا مرده بودیم .