انسان در ذات خود موجودی هیستریک است . نه میداند که چه میخواهد و نه میداند که چرا آنچه که میگویند هست ، هست . یعنی جعبهای هستیم سرشار از چراهای بدون پاسخ که زنجیرهی مفهوم را به انتها نمیرسانند و در این میان یا باید تن به فانتزی بدهیم ( دین ، خدا ، عشق و … ) یا اینکه تن به رانههای بی پایان و بیحاصلِ زمان کش . به قول لاکان بحرانیترین لحظهی زندگی انسان زمانی است که در ۶ ماهگی برای اولین بار خودش را در آینه میبیند که هم میتواند لحظهای باشد که برای اولین بار نوزاد خود را از مادر مجزا میبیند و به عنوان یک موجود منحصر به فرد به خودش احاطه مییابد و همزمان فرد تصویری ناشناس در آینه میبیند ، جسم و ظاهری که هیچ شباهتی به تصاویر خیالی ما از خودمان ندارد و این شکاف ، شکاف میان خود ذهنی ما و جسمی که در آینه میبینیم خود اساس هیستریاست . لحظهای که انسان به این شکاف آگاهی پیدا میکند شروع به نقد و سوالپیچکردن نقابهایش میکند . و این میتواند رفتارهای اجتماعی ما را تحت تاثیر قرار بدهد چرا که همانطور که کسی دوست ندارد برهنه در مکانهای عمومی ظاهر شود ، کسی هم دوست ندارد بدون نقاب وارد معاشرت شود و اصلا مگر ممکن است . برای همین بهترین همراهان من سکوت را دوست دارند .۶ ماهگی آغاز تنهایی انسان است .
کودک در ابتدا کاملا تحت سلطهی خانواده است . آزادی ندارد اما از همه نظر تحت حمایت است . تنها نیست . همیشه پدر و مادر هستند تا مسئولیتهای مهم را انجام دهند . به تدریج با رشد و افرایش سن میل به آزادی و استقلال در کودک بیشتر و بیشتر میشود تا اینکه بالاخره جایی فرد از خانواده جدا و کاملا مستقل میشود . آری کاملا سطحی فرد آزادی را به دست آورده اما این آزادی حال باعث شده که فرد تنهاتر ، پراضطرابتر ، مشوشتر و خسته تر از قبل باشد . این احساس تنهایی و اضطراب ناشی از آن، ماحصل آزادیست . این برای همه چیز صادق است . رهایی از هر نوع تقکر ، دین ، آرمان ، وطنپرستی یا به صورت کلی هرچیزی که شما را عضوی از یک کل میکند . یک کل که جای شما یک سری مسئولیتها و سوالها را حل میکند . شاید این کل با آزادی در تضاد باشد اما افراد زیرمجموعهی آن احساس تنهایی کمتری میکنند و اضطراب کمتری دارند . جایی خواندم که انسان غریزی موجودی اجتماعی است و تنهایی مثل یبوست ، کم ادراری ، گرسنگی ، تشنگی ، میل جنسی و کمخواب آسیب زاست و فرد به هر قیمتی میل به تغییر و ارضای آن دارد.
زمانی که شما مسیر استقلال را پیش میگیرید حال چه مالی ، چه فکری ، چه اجتماعی انگار تمام این لینکهایی که دارید را قطع میکنید و منزویتر، تنهاتر و پر اضطرابتر از همیشه میشوید . این نقطهای بحرانی و ترسناک است چرا که نظام سرمایهداری آمادهی مکیدن شما به درون خود است چرا که انسان تنها میل به تسلیم شدن به یک order جدید دارد . این order جدید در کمین شماست یا شاید همین الان درگیر آن شده باشید . فردی که از لوای پدر فرار کرده حال شغلی دارد که مجبور است تسلیم و فرمانبردار مدیر خود باشد یا تفکرش را تسلیم نویسندهها، کارگردانها و به صورت کلیتر media کند . انسانها توهم آزادی دارند و نمیدانند که از آزادی میترسند . این خندهدار است . این دقیقا جایی است که هیستریا با تمام قدرت به شما حملهور میشود . مرا نقد میکنند که بیاهمیتی پدیدهها را به حد نفرتانگیزی رساندهام ، که جهان زیباتر از چیزی هست که من میبینم و جهانبینی من از بیخ و بن مشکل دارد . شاید حق با شما باشد . شاید خدا و بهشت و جهنم وجود داشته باشد . شاید ما فقط در یک شبیهسازی کامپیوتری به سر میبریم . شاید شاید شاید شاید . باز برگشتیم سر آن جعبهای که گفتم . سوالهای بیپاسخ . شاید بهترین کار این باشد که خودمان را اذیت نکنیم و شلوول ترین و لذتمحور ترین لایف استایل ممکن را پیش بگیریم که خب برای من جواب نمیدهد . انگار به این درد هیستریک اعتیاد پیدا کردهام . من هم به دنبال فانتزیام . از همه مهمتر عشق . ولی گاها نمیدانم صرفا میل جنسیام مرا بازی میدهد یا واقعا کسی را میخواهم . عشقی پاک و بدون میل جنسی هم ممکن است ؟ عشقی بدون حسادت، مالکیت ، قضاوت و مسابقه هم ممکن است ؟ آیا برای این عشق اسیری باید تمامی فانکشنهای ذهنی را کشت ؟ اصلا مگر میشود ؟ عشقی بدون قانون . عشقی بدون لیبیدو . بدون conformity . هر چیزی تاریخ انقضا دارد ؟ آیا میدانستی که کیسه فریزری هم تاریخ انقضا دارد ؟ هرچند توهم اراده مرا هم گول میزند و گاها جبر را فراموش میکنم . نمیدانم چرا دوست دارم فکر کنم که انسان چیزی فراتر از یک حیوان فوق هوشمند است . این هم یک علامت هیستریک دیگر ! فاز آینه . انسان در سطح خیالی ورسوس انسان در آینه !
عشق در سطح خیالی خواستههایی مبهم است که انگار هست ولی نیست و جزئیاتش بر ما پوشیده است . یک خواستهی تو خالی. یک نیاز ، یک لوپ که وسطش هیچ نیست . حال ۲ فرد دایرههایشان را به اشتراک میگذراند ، تن به فانتزی میدهند که آری آن مبهمی و آن خالی بودن وسط دایره رفته و معشوق جایش واقع شده . سوال من این است که چطور میشود از اشتراک ۲ مجموعهی تهی چیزی به دست آورد ؟ ها؟ آیا عشق یک submission و تسلیم شدن با چاشنی لیبیدو نیست ؟ یک فرار تمام عیار از آزادیِ مخوف و کشنده و ویرانگر .