آسمون ابریِ شیراز ، هوای سرد زمستونی . ماشینت رو درست روبروی در خونهی من پارک کرده بودی. هوا به حدی سرد بود که انگار قصد کشتن داشت . یک هوای آدم کش . از ماشینت پیاده شدم با علم به اینکه این آخرین باریه که میبینمت . پیاده شدی ، محکم بغلم کردی ، خیس بودن چشماتو از روی لباسم حس کردم . از هم جدا شدیم ، سوار ماشینت شدی و من رفتم تو خونه . همیشه عادت داشتی تند و سریع و بی احتیاط رانندگی کنی . مخصوصا وقتی ناراحت و عصبی میشدی . تصویری رو دیدم که تو بزرگراه در حالی که با عصبانیت تمام گاز ماشین رو تا ته فشار داده بودی به لبهی جدول خیابون برخورد کردی ، چرخیدی و یه نیسان گاوی زشت و گنده محکم کوبید بهت . خونت کل کف خیابون رو پر کرده بود و در حالی که آخرین نفسات رو میکشیدی اسم منو صدا میزدی . شب به نیمه میرسید و سرمای هوا باعث میشد خونت کف خیابون یخ بزنه . هیجان و عشقی که این تصویر در من ایجاد میکرد در کل طول رابطهی ما بی سابقه بود . درست همونجا بود که بیشتر از همیشه عاشقت شدم . با تصویر مردنت . یک چیزی در مورد تصویر مردنت عمیقترین احساسات من نسبت به تو رو بیرون کشیده بود . این به این معنی نبود که من واقعا دوست داشتم تو بمیری . فقط فکر اینکه دیگر هیچوقتِ هیچوقت تو را نخواهم دید . دیدن تصویر تو کف آسفالت ، در حال جان دادن و زمزمه کردن اسم من عشق من را وحشی ، شفاف و افسارگسیخته کرده بود . مطمئن بودم که تا نهایتا ده دقیقه دیگر به من زنگ میزنی . میدانستم که تو نخواهی مرد و همینطور میدانستم که این احتمال بسیار کمِ مردنت اینقدر عجیب عشق منو شعلهور کرده بود. جوری که حضورت هیچوقت نتونسته بود . حضور تو ، زمانی که هم آغوش من بودی منبع شادی ، ، عصبانیت ، بی قراری ، ترس و بیزاری بود ولی اونجوری کف خیابون ، در حالی که داشتی جون میدادی منبع درد و در نتیجه عشق بودی . عشقی ناب و فانتزی وار . پارادوکس عشق با تمام قدرت منو بلعیده بود . هیولاهای وجودم بر سر و صورتم زبون میکشیدند . نفس عمیقی کشیدم رفتم داخل خونه . چشم سومم بازی خطرناکی با من کرده بود .