در تنهاییِ من و تو ارتباطی نامرئی نهفته است . درست مثل دستگاه فرستنده سیگنال . مهم نیست چقدر فاصله داریم . ارتباطی غرق در سکوت . سکوی نه و سه چارم برای من سنگی بود . امان از آن لحظههایی که هالهی من تو را احاطه کرده و در یک بازی دو نفره با فرکانس موسیقی از خود بی خود میشویم و اما دیواری سنگی بین ما حائل است. انرژی از پایینترین نقطهی ستون مهره میجوشد و به سمت سر میآید و وقتی به مغز میرسد منفجر میشود . امواجی که در بدنم میافتند ( مخصوصا سمت راست ) از همیشه قوی تر شده . احساس میکنم ویژگیهای پیامبرگونه یا شاید حتی خداگونه پیدا کرده ام . عجیبترین لحظهی دیشب وقتی بود که چهرهی اخموی رزیدنت یورولوژی بر پردهی مغزم افتاد درست وسط مراسم رقص . در اوج پایکوبی و خرابی و شادی و جشن . و من یک لحظه به هم ریختم و به سمت حیاط دوییدم . رنج شهرنشینی و ملال تنهایی ،تخلیه شده در یک فوران جنسی لحظهای، برایم پوچ و عذاب آور بود .ماهیتش بر من روشن است. تهوع آور و تهوع آور . این غیبت است که فانتزی میسازد و عشق را به نهایت میرساند مثل وقتی که پسرک کل ساعتهای شهر را به وقت شهر عشقش تنظیم کرد ! مسخره است که شاگرد سبزی فروش سر کوچه هنگام مراجعه به بانک با خود کیف چرمیِ رسمی میبرد در حالی که لباسهایش کثیف و خاکی است . یا که در حالی که صورت کارمند بانک کش میآمد و ذوب میشد من باید فرم ضمانت نامه پر میکردم . زندگی ام افسار گسیخته شده . پارادوکس . پارادوکس . پارادوکس . عادت کردهام که هی با همه بحث کنم و بلافاصله بعد از پایان بحث خود را ملامت و سرزنش کنم و نسبت به حس فرد مقابل به شدت پارانویید شوم . به راستی که هیچ بدتر از پارانویای بعد از شلوغی نیست . سفر معنوی و عجیب و غریب من درست در اوج شک و بی ایمانی جدی تر شده . شاید این کهن الگوهای من هستند که فعال و وحشی شدهاند . سیمپتومهای من . دردهای من . شهودهای من و انرژی که لرزه میاندازد بر بدنم . مادری با خاکستر شوهر مرحومش خودارضاییی میکرد . انتظار برای تناسخ مردهات (اگر امیدوار باشی) جنون میآورد . آیا تو به تناسخ باور داری ؟