نرم افزار

دوست دارم يه نرم افزار بنويسم ، يه نرم افزار خاص. ٧ ميليارد متغير مستقل توش تعريف ميكنم . اين متغير ها رو واسشون يه سري پيش فرض تعريف ميكنم كه خصوصيات مشابه انسان پيدا كنن . بعد اين متغير ها رو ميبرم تو يه فضاي اتفاقي كه دنيايي مشابه زمين رو رِندر ميكنه . كل مدتِ عمليات نرم افزار در حد صدم ثانيه  طول ميكشه ولي براي متغير هام جوري با كد تعريف ميكنم كه تصور كنن اين صدم ثانيه معادل هزار سال طول كشيده . يعني اين كليك ساده من تو دنياي واقعي ، ٧ ميليارد مخلوق مجازي من رو هزار سال توي فضاي مورد نظر من نگه مي داره .يعني واقعا يك سري موجود رنج هزارسال زندگي رو تجربه ميكنن . حالا درسته كه از نظر ما يه سري موجود مجازي هست ولي تو دنياي خودشون خيلي واقعي ان !جالب ميشه ها! نه؟ يعني انبساط زمان توي زمان . اين مخلوقات من هيچ ايده اي نخواهند داشت كه من كي هستم يا دنياي من چه شكليه . واسه خودشون شهر مي سازن ، خونه مي سازن ، به دنبال ريشه شون مي گردن و خدا تعريف مي كنن. حالا ممكنه ما هم همين باشيم . يعني نرم افزار يا سخت افزار ساخته شده توسط ذهن برتر تو يه دنياي واقعي تر كه ما هيچوقت نخواهيم فهميد كه اون دنيا چيه  . يعني شايد واقعيت ما ، براي عده اي مجازي باشه . شايد ما يه نمونه آزمايشگاهي پرخرج هستيم . عده اي ما رو ساختن كه رومون تحقيق كنن ، پژوهش كنن . اين ها فرضياتيه كه هيچكس نه ميتونه رد كنه و نه مي تونه اثبات كنه . 

*** 

پي اس : يكي از سخت توين و بدترين روزاي عمرم رو گذروندم  .اتفاقايي افتاد كه تا آخر زندگي تحت تاثير قرارم مي ده . آينده نه تاريكه نه روشن . همينش حس بديه . فعلا . خدافظ

روابط و انسان

يه سالن بزرگ با سقف بلند ، خيلي بلند . به نظر حداقل ٥٠ متر ارتفاع داشت . جلوي سالن يه سن بزرگ بود كه يه گردونه روش بود با كلي توپ داخلش . رنگ كل فضا سفيد بود . دو تا نگهبان بد هيبت كنار گردونه ايستاده بودند .يك نفر هم ديده مي شد كه اصطلاحا اپراتور گردونه بود . كف سالن هزاران موجود بي صورت با بافت هوموژن تو صف هاي منظم ايستاده بودند . يك چنگك فلزي از سقف آويزون بود كه يكي يكي اين موجودات كف سالن رو بر مي داشت و كنار گردونه زمين ميذاشت .براي هركس يك توپ از گردونه بيرون مي آوردن. توپ رو باز مي كردند و داخل توپ يه كاغد بود كه اپراتور باز ميكرد و بالا ميگرفت و بلند اعلام مي كرد . كلمه اي كه اعلام مي شد ، سرنوشت اون موجود تا آخر تاريخ بود .

چند ساعتي مي شد كه توي صف بود . كم كم داشت حوصله “انسان” سر مي رفت . مجبور بود كه بي حركت بايستد . خلاصه نوبت او شد و چنكگ با يك ضربه انسان را از كف سالن كند . به سرعت نور طول سالن را معلق در فضا طي كرد و به روي سكو رسيد . اپراتور كه قيافه خسته و عبوسي داشت گردونه را چرخاند و پس از چند ثانيه در قفس گردونه رو باز كرد و يك توپ قل خورد توي يك مسير مارپيچ و توي يك سبد افتاد . اپراتور توپ را باز كرد و طبق معمول بالا گرفت . بلند فرياد زد : رنج! 

چنگك به سرعت انسان را بلند كرد و به پشت سن منتقل كرد . در آنجا اتاقي گرد بود كه متخصصان زيادي مشغول به كار بودند . كار آنها اين بود كه سرنوشت هر موجود را به آن متصل كنند . انسان را به جلوي يك متخصص بردند . كاغذ را نگاه كرد كه نوشته بود : رنج! پشت سر انسان يه دريچه بود كه چنتا جاي فيش داشت . متخصص يك فيش گنده را به پشت سر انسان متصل كرد . روي صفحه نمايش دستگاهي كه داشت كلمه رنج رو جستجو كرد . رنج را كه باز كرد در قسمت توضيحات نوشته شده بود: براي ايجاد اين سرنوشت ، مقداري روابط عاطفي به موجود بيافزاييد . اپراتور به سرعت نرم افزار روابط را پيدا كرد و روي دكمه “نصب” كليك كرد . بعد از پايان نصب انسان را بيهوش كردند و با بسته بندي محكم به سمت زمين پُست كردند . 

***

انسان موجود اجتماعيه ، نياز به زندگي جمعي داره ، تنهايي اون رو ديوونه ميكنه ، عاشق خانواده اش هست . به يه نفر دلبسته مي شه و روابط عاشقانه ايجاد ميكنه . اين ها و هزارتا نكته ديگه همه كارهايي بودند كه نرم افزار به صورت پيش فرض انجام مي داد. مثلا شما بدون قيد و بند عاشق مادرتان هستيد بدون اينكه دليل خاصي بخواهد برادر يا خواهرتان را دوست داريد . حالا اين عشق و وابستگي هاي پيش فرض باعث به وجود اومدن حساسيت ميشه . كوچك ترين مشكلي كه تو اين فضا ايجاد شه دل انسان رو به درد مياره و همه فرزندان انسان بلا استثنا ازين دردهاي مزمن دارند . مثلا مادر شما بيمار شود يا كسي برادرش فوت كند . يك جاي كوچك كه خراب باشد براي كل سيستم كافيست تا رنج به صورت مطلق اجرايي شود .اين نرم افزار خيلي طراحي ساده اي داره . يه سري متغير ها رو به هم متصل كرده و به نتيجه رسيده !

آره برادر من ، رنج انسان نشأت گرفته از مثلا پاك ترين و مقدس ترين خصلت بشريت يعني : روابط عاطفي . اصلا حال و حوصله بيشتر توضيح دادن موضوع رو ندارم . اگه گرفتي كه گرفتي اگه نه هم واسم مهم نيست . 

شب بخير 

آتئيست يا خداپرست ؟

كل تاريخ  رو نگاه كني ، يه جدل و مباحثه نا تمام بين خداباورها و آتئيست ها در جريان بوده . من اينجا نميخوام بررسي كنم و قضاوت كنم در مورد وجود يا عدم وجود خدا . اين يه بحث مفصله كه از چارچوب و حوصله اين پست من خارج هست . چيزي كه داشتم بهش فكر مي كردم اين بود كه در كل ، كدوم باور به فرد براي داشتن زندگي آروم و با آرامش بيشتر كمك ميكنه . 

هر انسان دو ميل ذاتي داره كه اولا دوست داره بدونه منشا حيات كجاست و دوما دوست داره بعد از مرگ جاودانه باشه . اين رو ميشه حتي تو بت پرستا هم مشاهده كرد كه اصلا همين نياز ها باعث شده كه اونا به اشتباه بت يا حيوانات رو بپرستن . هر نيازي كه در انسان بي جواب بمونه تبديل به يه عقده ميشه . عقده اي كه هرچي بيشتر از عمرش بگذره و باز نشه بيشتر فرد رو اذيت ميكنه .

حالا دين كاري كه ميكنه مياد اين نياز ها رو براي فرد برطرف ميكنه . انسان به وسيله دين مي فهمه كه منشا از كجا بوده و سرانجامش به كجاست. حالا كاري ندارم به درست و غلط بودن اين مفاهيم .  مهم اينه كه فردي كه دين رو مي پذيره به اين ها هم ايمان مي آره . اين براي فرد كافيه . حالا در نقطه مقابل كسايي هستند كه ادعاي بي ديني مي كنن و به خدا هم اعتقادي ندارن. اين ٢ نياز فطري تا لحظه مرگ ناخودآگاهشون رو اذيت ميكنه . حتي آتئيست ترين افراد هم تو شرايطي كه مثلا در حال سقوط با هواپيما هستند به معجزه و به نيرويي فراتر فكر مي كنند . تو مطالعاتي كه انجام شده آتئيست ها به طور معني داري بيشتر افسرده هستند و رضايت زندگيشون كمتر از خداباورهاست . خب تا اينجا كه ديديم خداباورها به طور نسبي آرامش رواني بيشتري دارند در طول زندگي . حالا بريم سراغ مرگ. بعد از مرگ ٢ حالت ممكنه اتفاق بيفته . يك اينكه هيچي نباشه و سياهي مطلق باشه . دو اينكه زندگي معنوي پس از مرگ حقيقت داشته باشه . تو مورد اول كه پشت مرگ نابودي و تباهيه كه واقعا فرقي بين خداپرست و آتئيست نيست. چون حياتي نيست كه آتئيست بخواد افتخار كنه كه خدا رو نپرستيده. تو مورد دوم كه زندگي پس از مرگ حقيقت داشته باشه هم كه باز خداپرستا برنده ي ميدان خواهند بود و آتئيستا مجازات مي شن . يعني در هر صورتي كه بخواي فكرشو بكني و ارزيابي كني . كيفيت زندگي و شانس موفقيت رواني خداپرست ها بسيار بالاتر از آتئيست هاست . قضاوت و انتخاب هركس شخصيه و بايد خودش فكركنه . الزاما هرچيزي كه راحت تره و آرومتره بهترين نيست . بايد مطالعه كرد ، فكر كرد و تصميم گرفت . خلاص.  

پي اس : اين رو بخون ! 

مايكو

مي دوني چيه ؟ كلي وقت پيش يه شب سرد زمستوني رفته بوديم باغ  . همونجا بهم سرايت كردي . آره مثل يه عفونت . اولش سيستم ايمني بدنم سعي كرد باهات مقابله كنه ولي خب راستش هنوز بالغ نشده بود . سريع وارد سلول شدي و از دست سيستم ايمني فرار كردي . كم كم ماكروفاژهام اومدن و دورت رو گرفتن. هي ميخواستن قورتت بدن و با آنزيماشون تيكه تيكه ات كنن . هه هه . هزارتا ماكروفاژ جمع شد و تشكيل جاينت سِل دادن. بعد از يه مدت كنترلت كردم ولي جاي زخمي كه تو بدنم باقي گذاشتي يه گرانولوماي خشك شده باقي موند . دورش هم پر از بافت فيبروز بود و خلاصه وضع خيلي خر تو خر شد . خوشال شدم ، فك كردم تموم شدي . نجات پيدا كردم . ولي نه ! مثكه ازين خبرا نيست . جاي زخمت درد ميكرد ! فك كردم دردش به تدريج ازبين بره، ولي نه هنوز هست ! شايد چون مركز اون گرانولوما رو هي ليكوييفاي ميكني و آزار مي دي . ولي راستش دردش خيلي عجيبه . هرچي ميگذره خفن تر ميشه . مثل شراب ، شفاف تر ميشه ، قرمز تر ، خرابم نميكنه . شراب قديمي من . واسم يه جام ديگه بريز . دارم ميام . اسم رمز .چشم بسته . پاف پاف . بوم . 

موشكي با كلاهكي از گوشت انسان

من عاشق بُرجم ! اين يه حرف نيست . اين يه حسه . متنفرم از وقتي حس به كلمه آلوده ميشه . كلمه يه جور بي اعتباري مي بخشه به حس  . هرچي هم بخوام واستون با آب و تاب تعريف كنم بازم فايده نداره . بازم يه چيز ته دلت ميگه اين داره واسه خودش شر و ور ميگه. هر خري راحت ميتونه بنويسه عاشقتم ! خيلي آسونه . بخش ذخيره لغات مغز رو درگير ميكنه جايي بسيار دورتر از مركز احساسات . مركز احساسات اصلا روشن هم نميشه . ولي مركز احساسات عاطفي وقتي فعال ميشه ، نياز به مراكز مغزي ديگه داره تا بروز پيدا كنه و حرفش رو بيان كنه . واسه همينه كه تو طول تاريخ اينقدر دردسر ساز شده . چون كه تمامي بروز احساسات آدمي در واقع ترجمه اي از اون حس واقعيه كه تو مراكز مختلف مغزي اتفاق افتاده . اگه بخش احساسات ميتونست از يه راه كاملا مستقل ابراز وجود كنه كه زندگي خيلي راحت تر بود . خولاصه خيلي دور نشيم از بحث . طبق چيزايي كه گفتم تصميم گرفتم فقط بنويسم  من عاشق بُرجم ! ديگه اضافه كاري نكردم . لطفا بهم اعتماد كن . حالا برج چيه؟ وسط يه شهر متراكم . با جمعيتي بالغ بر چند ميليون نفر . يه برج قديمي از قرن بيستم درست مركز شهر واقع شده . من ساكن شهرم . از بد روزگار تو بچگي عاشق برج شدم . دليلشو جان تو نميدونم . عاشقيه ديگه ! لامصب پدر و مادر نداره ( خار داره ) .هيچوقتم جرئت نكردم به كسي بگم . خب بهم ميخندن .خود برج هم كه گوش نداره ! الان يه هفته است هرشب يه خواب رو ميبينم! يه خواب عجيب غريب ! هرشب تكرار ميشه ! 

يه جايي مثل كوير ، پر از تپه هاي ماسه اي درخشان . برج من اون دور پيداست. خوب كه نگاه كني مي بيني كه برج وسط يه دايره واقع شده . دايره اي كه محيطش رو يه تپه ي ماسه اي بلند مدور مي سازه . كف دايره كاملا صافه ولي ديوار دورش خيلي بلنده . من بالاي تپه ي دور برج وايسادم و به برج خيره شدم. . يهو زير پام خالي ميشه و من سر ميخورم پايين . بيرون از دايره . بلند ميشم ماسه ها رو از صورتم پاك ميكنم . واي ! اونجارو ! يه موشك جنگي تو آسمون به صورت اسلو موشن و آروم آروم به سمت برج در حركته ! به نظر ميرسه اگه از تپه بالا برم ميتونم با دست مسير موشك رو منحرف كنم ! ولي اگه بهش بخوره برج من نابود ميشه ! نه ! اين امكان نداره . بلند ميشم تند تند از تپه بالا ميرم به اميد اينكه بتونم برسم اون بالا و موشك كه رد ميشه با دستم مسيرشو تغيير بدم. هي تا وسط تپه بالا ميرم و سر ميخورم پايين . هي بالا ، هي پايين ! يه جورايي نا اميد ميشم!  شروع ميكنم بي هدف دور دايره راه رفتن . شايد يه راه براي بالا رفتن پيدا كنم . موشك ديگه كم كم داره وارد دايره مي شه . نه ! نه ! لطفا ! من عاشق برجم !

همين جا با عرق سرد و نفس نفس از خواب مي پرم ! يعني چه معني ميتونه داشته باشه ؟  پدر عاشقي بسوزه . مي بيني چطور پدر منو درآورده ؟  مرسي كه به حرفم گوش دادي . ديروقته بيشتر مزاحم نميشم . 

شب بخير

رقيق تر از موج 

دنياي ماهي يعني جايي كه آب باشه . بيرون از آب يعني مرگ ماهي . زندگي با اكسيژن هوا براي ماهي معني نداره . يعني اصلا مغز ماهي نميتونه زندگي تو خشكي رو درك كنه و تصور كنه . موجودات پيشرفته تر و انسان به سمت خشكي رفتن. خشكي ! يعني دريايي از گاز. تنها فرقش با دريا اينه كه هوا رقيق تره .  زندگي بيرون از جايي كه هوا و اكسيژن هست براي انسان مساوي با مرگه . يعني خلأ . تو خلأ فقط امواج وجود دارن . امواج الكترومغناطيسي. يعني يه محيط رقيق تر . دنياي موجي . شايد به سري موجودات پيچيده تر باشن كه پا به دنياي موجي گذاشته باشن .دريا تركيبي از آب و هوا و موج هست. اتمسفر شامل هوا و موج ميشه . حالا خلأ فقط موج داره .  احتمالا يه محيط رقيق تر از موج هم وجود داره ،  ولي چون ٢ پرده فاصله داره با ما ، اونو اصلا درك نميكنيم . يعني تصورش ممكن نيست براي بشر . شايد يه زماني بتونه اتفاقي دست پيدا كنه بهش .ولي هنوز اون روز نرسيده . تى . 

/پايان/

پچ پچ

 تو زندگی یه سری حرفا هست که هیشکی جز خود آدم نمیتونه درکشون کنه .شاید یه عده بهت نزدیک شن ، حس کنن که درکت میکنن. ولی خب اونا هم از دریچه خودشون به تو و حرفات نگاه میکنن و در موردت تا میتونن قضاوت میکنن ، پس بهتره تا جایی که امکان داره سکوت کنی.

بیابون

سلام ‌‌،

درست شیش سال پیش بود . زمانی که بار و بندیلمو رو بستم .همه دار و ندارم رو ریختم تو یه کوله پشتی .هدف زیبا بود . هدف سخت بود . خلاصه بیابون گردی رو شروع کردم  .شنیده بودم وسط این بیابون یه جنگل سر سبزه ، با نسیم خنک ،با صدای پرنده .  یه نقشه داشتم . بهم میگفت از چه مسیری برم . هرچند خیلی مبهم بود . نقشه گنگ بود . گذشت و گذشت . . . یک ماه ، دو ماه ، سه ماه ،‌ یک سال . . . یه بیابون صاف ، بدون تپه . از هرطرف نگاه می‌کردی ، ته نداشت . آفتابش تند بود . بعد از یک سال پیاده روی با لب تشنه ،رسیدم به یه آبادی کوچیک . نامردا به جا اینکه کمکم کنن هرچی داشتم ازم دزدیدن و با چشم بسته انداختنم وسط بیابون .من بودم و بیابون . من بودم و خودم . نه نقشه ای . نه راهی . فقط خشکی ، تشنگی . سرگردون راه افتادم . این ور ، اون ور . عادت کرده بودم . تشنه بودم ،آب نبود ولی من نمی مردم . سال ها بدون آب زندگی کردم. کم کم من عاشق بیابون شده بودم . واسش جون می‌دادم . ولی کاملا یک طرفه بود . بیابون من رو دوست نداشت. باهام بی رحم بود . هنوز که هنوز سرگردونم وسط این خشکی . هدفی ندارم . امیدی هم ندارم . هر از گاهی خواب میبینم جنگل رو پیدا کردم  . چشام رو که می‌بندم نسیم خنک رو روی پوست سوخته صورتم حس میکنم .ولی همش یه توهمه . خودم میدونم تا آخر عمرم این وسط سرگردون باید به طرف بینهایت برم و به جنگل نرسم .

***

پی . اس : درک همه چیز راحت نیست . شاید بتونی خیلی چیزا رو به هم ربط بدی .ولی خب خیلی مطالب رو هم نمی‌دونی . واسه همین دایره ربط دادنت محدود میشه . نا توانه. پس درک همه چیز راحت نیست .

یک اسباب کشی کوچک

امروز سرور سایت رو تغییر دادم . سرور جدید هم سرعتش بیشتره و هم تبلیغ اعصاب خورد کن رو صفحه نمیذاره .یکم وبلاگ به مشکل برخورد و انکودینگ پست ها به هم ریخت که بالاخره درست شد . همین . راستی وردپرس ورژن جدید هم خیلی بهتر شده و خوبه . راضی ام ازش .خبرنامه هم به روز شد و پست ها مرتب ارسال می شه . بدرود .