موشكي با كلاهكي از گوشت انسان

من عاشق بُرجم ! اين يه حرف نيست . اين يه حسه . متنفرم از وقتي حس به كلمه آلوده ميشه . كلمه يه جور بي اعتباري مي بخشه به حس  . هرچي هم بخوام واستون با آب و تاب تعريف كنم بازم فايده نداره . بازم يه چيز ته دلت ميگه اين داره واسه خودش شر و ور ميگه. هر خري راحت ميتونه بنويسه عاشقتم ! خيلي آسونه . بخش ذخيره لغات مغز رو درگير ميكنه جايي بسيار دورتر از مركز احساسات . مركز احساسات اصلا روشن هم نميشه . ولي مركز احساسات عاطفي وقتي فعال ميشه ، نياز به مراكز مغزي ديگه داره تا بروز پيدا كنه و حرفش رو بيان كنه . واسه همينه كه تو طول تاريخ اينقدر دردسر ساز شده . چون كه تمامي بروز احساسات آدمي در واقع ترجمه اي از اون حس واقعيه كه تو مراكز مختلف مغزي اتفاق افتاده . اگه بخش احساسات ميتونست از يه راه كاملا مستقل ابراز وجود كنه كه زندگي خيلي راحت تر بود . خولاصه خيلي دور نشيم از بحث . طبق چيزايي كه گفتم تصميم گرفتم فقط بنويسم  من عاشق بُرجم ! ديگه اضافه كاري نكردم . لطفا بهم اعتماد كن . حالا برج چيه؟ وسط يه شهر متراكم . با جمعيتي بالغ بر چند ميليون نفر . يه برج قديمي از قرن بيستم درست مركز شهر واقع شده . من ساكن شهرم . از بد روزگار تو بچگي عاشق برج شدم . دليلشو جان تو نميدونم . عاشقيه ديگه ! لامصب پدر و مادر نداره ( خار داره ) .هيچوقتم جرئت نكردم به كسي بگم . خب بهم ميخندن .خود برج هم كه گوش نداره ! الان يه هفته است هرشب يه خواب رو ميبينم! يه خواب عجيب غريب ! هرشب تكرار ميشه ! 

يه جايي مثل كوير ، پر از تپه هاي ماسه اي درخشان . برج من اون دور پيداست. خوب كه نگاه كني مي بيني كه برج وسط يه دايره واقع شده . دايره اي كه محيطش رو يه تپه ي ماسه اي بلند مدور مي سازه . كف دايره كاملا صافه ولي ديوار دورش خيلي بلنده . من بالاي تپه ي دور برج وايسادم و به برج خيره شدم. . يهو زير پام خالي ميشه و من سر ميخورم پايين . بيرون از دايره . بلند ميشم ماسه ها رو از صورتم پاك ميكنم . واي ! اونجارو ! يه موشك جنگي تو آسمون به صورت اسلو موشن و آروم آروم به سمت برج در حركته ! به نظر ميرسه اگه از تپه بالا برم ميتونم با دست مسير موشك رو منحرف كنم ! ولي اگه بهش بخوره برج من نابود ميشه ! نه ! اين امكان نداره . بلند ميشم تند تند از تپه بالا ميرم به اميد اينكه بتونم برسم اون بالا و موشك كه رد ميشه با دستم مسيرشو تغيير بدم. هي تا وسط تپه بالا ميرم و سر ميخورم پايين . هي بالا ، هي پايين ! يه جورايي نا اميد ميشم!  شروع ميكنم بي هدف دور دايره راه رفتن . شايد يه راه براي بالا رفتن پيدا كنم . موشك ديگه كم كم داره وارد دايره مي شه . نه ! نه ! لطفا ! من عاشق برجم !

همين جا با عرق سرد و نفس نفس از خواب مي پرم ! يعني چه معني ميتونه داشته باشه ؟  پدر عاشقي بسوزه . مي بيني چطور پدر منو درآورده ؟  مرسي كه به حرفم گوش دادي . ديروقته بيشتر مزاحم نميشم . 

شب بخير

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *