
دچار خوابگردی. خاطره های خفه زبان به سخن گشودهاند. اربابی که تا توانست بر من جفا کرد دور سرم میچرخد.من مثل یک کودک به بیرون میروم .کودکی لجباز و سیریناپذیر .به هرچیز چنگ می اندازم. مثل آدمی که در حال غرق شدن باشد و مدام برای رسیدن به جایی دست و پا بزند . گاهی به امید بالا رفتن و صعود و گاه برای خراب شدن روی تخت و اندکی خوابیدن . با ترک های ریز مخفی که روزانه در حال رشد می باشند. اسیر خوابگردی . اراده ای در کار نبود.
مرد بی ادبی مرا در خیابان هل میدهد . هوای شرجی بوشهر پوستم را داغ کرده . خسته از اینکه در ابرها زندگی میکنم . من،ما را به دو نیمه تقسیم کردم . اگر میخواهی حرفی بزنی همین الان فریاد بزن ! ساعت ۲:۴۵ دقیقه شب است و من به یک باره به حالت آماده باش میروم . هوشیاری دارد بر میگردد. من در میان ناکجاآباد بیدار شدم . در به در به دنبال آغوش گرمی که کمی در آن بیاسایم . به یک دکه ی سیگار فروشی رسیدم. مردی سیبیلو در حال خرید اسپرسو بود . از آن آدمهایی که دلت نمیخواهد با آنها مشکلی داشته باشی . دنیای شب متفاوت است. وحشت،خطر ،تاریکی،دزدها،پلیس،کارتنخوابها. در حالی که سیگار مارلبرو قرمزی که از دکه گرفته بودم را میکشیدم مادری را دیدم که تصویر فرزند مردهاش را بغل میکرد . آنجا بود که از این حجم از جنون به خنده افتادم و صدای شکستن استخوانهایم بلند شد.