
داستان از جایی شروع شد که توی هم لول میخوردیم ،اوج گرفتی و در حالی که با زیباترین چشمای دنیا خیره شده بودی بهم چاقوی کنار تخت رو برداشتی و وسط سینه ات فرو کردی و قطره های خون همه جا پاشید . دست انداختم تو شکاف سینه ات و با یه فشار جناق سینه ات رو از هم باز کردم. بعد از اون فقط نور بود و گرما و خوشی
***
تو یه خیابون تاریک مردی تنها قدم می زد و سایه ها دور و برش میچرخیدن .یه لحظه برگشت و اونجا جسم سفید و شبه گونه ی یه روباه رو دید که بهش خیره شده بود.روباه بدون مقدمه تبدیل به یه بخار سیاه شد و بعد یه پرنده. مرد چند لحظه ای ثابت موند . سیگارش رو پرت کرد گوشه خیابون و به راهش ادامه داد
***
جسم من فلج روی زمین افتاده بود و تو که بدنت به شکل نور درومده بود دور بدن بی جون من مثل خزه میپیچیدی. هی نزدیک تر و نزدیک تر تا که دور گردنم پیچیدی. دهنم برای یه چیکه نفس تقلا میکرد و تو آروم سر خوردی داخل . قورتت دادم. طعم عجیب نور زیر گیرنده های چشایی و گرمایی که باعث شد از خودم بپرسم نکنه اینجا خونست ؟
***
طرف روبروی یه تابلوی پرتره خشکش زده بود . تصویر سیاه و سفیدی که با زغال روی بوم کشیده بودن مرد رو چنان مسحور کرده بود که باور کن حتی نمیدونست کجاست . یعنی اون مرد داره به چی فکر میکنه ؟ توسرش چی میگذره ؟