به سختی احساس شکست میکنم. از تنبلی و کمکاری خودم ناراحتم و دیدن افراد موفق و پر تلاش آزارم میدهد. مثل نقاشی با استعداد که دستهایش فلج شده و با حسرت به آثار هنرمندان دیگر مینگرد. لذتجو و بیمسئولیت، بدجوری یقه خودم را گرفتم. چرا اینقدر سختگیرم؟ مگر من چه مشکلی دارم؟ دلم یک خواب خرگوشی میخواهد، بدون ترس از روباه یا هر درنده دیگری. چه چیزی در درونم باعث میشود که اینگونه خودم را سرزنش کنم؟ این سوال سختی است. هرچند حس میکنم جواب را میدانم، ولی انگار نمیبینمش. شاید کمالطلبی، یا میل به بینهایت. شاید پتانسیل بالا و آگاهی از آن، و آسیبی که تنبلی و لذتجویی به آن وارد میکند. باور داشتن به خود، در عین قضاوت بیرحمانه نسبت به خود. صدای عجیب و غریبی که در سرم میچرخد، انرژیای که هم زیاد است، هم کم. جریانی که گاهی سیلاب میشود و گاه مرداب. چرا من اینقدر در تضاد و مغایرت هستم؟ یعنی بقیه آدمها چطورند؟ آنها هم مثل من اینقدر به هم میریزند یا در یک نشئگی روزمره، زمان و روز و شب را میگذرانند؟ آیا آنها راحتتر از من با مشکلات و چالشهای خود روبرو میشوند؟
البته نمیتوان این موضوع را خیلی تعمیم کرد، چرا که آدمها هم یک طیف رفتاری دارند، مثل نمودار زنگولهای. من کجای طیفم؟ اصلاً برای چی دوست دارم بدانم کجای نمودار هستم؟ دانستن اینکه کجای طیف قرار دارم به رفع تناقضهای درونیام کمک نمیکند. من فقط در حال فریب خودم و فرار از موضوع اصلیام هستم. قلم فریبکار، نامرد! آیا من درگیر مقایسه و سرزنش نیستم؟ اصلاً مقایسه چه سودی دارد؟ شاید دانستن اینکه بقیه مستأصلتر از من هستند، به من حس بهتری بدهد! یا شاید اگر بفهمم همه مثل من هستند، کمی آرامتر شوم. شاید در نهایت بزرگترین چالش من این نباشد که کجای این نمودار قرار دارم، بلکه این باشد که بتوانم خودم را بدون قضاوت شدید و مقایسه با دیگران بپذیرم و یاد بگیرم که در این مسیر، به جای فریب دادن خود، از خودم درس بگیرم.
از امیدی که در جمله آخرم بود، حالت تهوع گرفتم. دچار یک واقعگرایی سیاه و ناامیدانه شدم. هم ترس از شکست هست، هم عدم توانایی دسترسی به آنچه فکر میکنم باید به آن برسم. نمیدانم چرا اینقدر سختگیرم. این سختگیری بیشتر به من ضربه میزند تا اینکه کمکی کند. واقعاً مقایسه کردن من از ضعف میآید. وقتی احساسات پیچیده در من شکل میگیرد، انگار نمیتوانم آنها را کنترل کنم. غرق نمیشوم، ولی مسیر را گم میکنم. روزها تنهایی و سکوت میخواهم تا قطبنمای روحم شمال و جنوب را دوباره تشخیص دهد. من به دنبال یک تصویر آرمانی بیعیب و نقص از خودم هستم. من این کمال را درک کردهام، هرچند در سطح رویا و توهم. در واقعیت، هر نوع کمالی برایم پوچ و بیمعنی است.
گاهی حس میکنم از آدمها جدا و متفاوتم. کمتر آدمی با حس و حال و سبک خودم میبینم و میشناسم. تنهایی و سکوت من را به خودم نزدیکتر میکند. هرچند ممکن است گاهی آزاردهنده باشد، ولی من از آن دسته آدمها هستم که میتوانم روزها یا حتی ماهها را تنها سر کنم. پوچی کمال من را هم میترساند، هم سبک میکند. احساسات انتزاعی هستند و درک آنها در نهایت غیرممکن است. هر کس ادعا کند حس را درک میکند، در نهایت یک دروغگو و شیاد است.
من یک رویاپردازم و احساسات و شهودم در خلوت و خلسه، بهکل جدا از روزمره و زندگی عادی است. هرچند بازتابی از هم و آینه هم هستند. به نظرم احساسات حس میشوند، نه درک. درک احساسات نوعی مغلطه است.
این همان جایی است که لاکان میگوید: انسانها همواره در جستجوی چیزی هستند که هیچگاه کاملاً قابل دستیابی نیست: یک هویت بیعیب، یک درک کامل از احساسات و تجربیات، و کمالی که نهایتاً منجر به رنج میشود.