لعنت بر همه احساسات تلنبارشده، بر خونی که در رگهایم نه برای زندگی، که برای سوختن میدود. من آشوبی هستم که پا گرفته، طوفانی که در سکوت میوزد. لعنت بر تمام «باید»هایی که هرگز به «هست» نرسیدند؛ بر پتانسیلهایی که چون مَنّای فاسد در صحرای سینا، نخست امید میدهند و سپس در زهر ناامیدی حل میشوند.
از سبک زندگیام بیزارم؛ بیزاریای که چون زهر مار برنزی که در سفر خروج بر نیزه موسا آویخته شد، آرام آرام از ریشه بالا میکشد و مغزم را میسوزاند. باید جایی، نقطهای، همهچیز متوقف شود. یک پایان. نه پایانی باشکوه، که یک سوختن نهایی، یک کادانس خفه، مثل آخرین نت شکسته در شوفار معبدی متروک، جایی که پرده قدسالاقداس از وسط شکافته و چراغدانها خاموش ماندهاند.
چرا بهجای نظم، هر روز همهچیز را پیچیدهتر، غبارآلودتر، و نفرتانگیزتر میکنم؟ نه جسمم سالم مانده، نه روحم. من جسدیام که هنوز میجنبد، اما از درون میگندد؛ استخوانهای خشک و ترکخوردهام مثل وادی استخوانهای حزقیال، که حتی دم خدا هم نمیتواند جان تازهای در آن بدمد. این، شاید تلخترین مزموری باشد که تا بهحال نوشتهام. گریز از واقعیت، پناه بردن به توهم، به دنیایی غیرواقعی و بیپایه، همچون ایوب که بر تلی از خاکستر نشست و خود را با سفال خراشید.
سه شب است که خواب به چشمانم راه نیافته، غذای درست نخوردهام، و هر آسیبی که ممکن بود بر بدن فرسودهام وارد کنم، بیرحمانه کردهام. هم خودم را میکشم، هم اطرافیانم را مسموم میکنم. باید بروم… دور. به تنهایی مطلق، به بیابانی که حتی خدا در کتاب ایوب برای آزمودن انسان، پا در آن نمیگذارد.
چرا اینهمه اصرار به معاشرت دارم؟ میان آدمهایی که پرادعا و کممایهاند، که از هیچ برآمدهاند و با همان هیچ به دیگران از بالا مینگرند؛ مردمانی شبیه فریسیان، با رداهای فاخر اما دلهای پوسیده. ای کاش شجاعت آن را داشتم که بر سرشان فریاد بزنم؛ فریادی مثل شیری تکیده در باغوحش شیراز، که سالهاست زنجیر و نگاه خیره تماشاگران، غرشش را خاموش کرده.
و بله، مقصر فقط و فقط خودم هستم. هر روز بیشتر خود را گم میکنم. پاسخها را میدانم، اما همچون سلیمانِ فرسوده در روزهای آخر، داناییام به سنگ بدل میشود؛ شبیه معبدی که روزگاری شکوه داشت و حالا فقط ویرانیاش باقی مانده. میدانم… و انگار نمیدانم.