
تا کمر در خون ایستادهایم؛ نه قهرمان، نه قربانیِ خالص. وجدانمان ریشریش است.
جیغ از کوچه بالا میآید و دهانهی تفنگ روبهروی من ثابت مانده؛ جای ساچمهها هنوز داغ است.
نشستهام پشت میز و به رادیولوژیای نگاه میکنم که پر از نقطههای فلزیست؛
بدن مثل نقشهای سوراخسوراخ.
دشمن با سلاح گرم آنسوست و ما اینسو، با پرسشی که جواب ندارد:
امیدمان به چیست؟
آتشی که از آسمان فرو بریزد یا پادشاهی در تبعید با پاسپورتی بیگانه؟
اتحاد یا انتقاد؟ تحلیل یا توهم؟ چپ یا راست؟
از همهچیز حالم به هم میخورد. از همه فراریام.
خستهام؛ امیدوار در اوجِ ناامیدی، بیصدا و پر از فریاد.
فردا چه میشود؟
صدای آسانسور را با موشک اشتباه میگیرم.
شبها کابوسِ اتهامی را میبینم که مرتکبش نشدهام.
اطرافم پر از مار است؛ پر از سم و نادانی و—با تناقضی دردناک—پر از انسانیت.
انسان هرقدر هم بدود، آخرش نادان میماند؛ توهم دانستن و باد کردنِ سینه.
از تظاهر بیزارم.
قلبی شیشهای دارم، پر از زهر.
میل گم شده؛ زندانیِ روابط انسانی و اعتیاد به دوپامین، اتلاف وقتی بیپایان.
هدفگیریها معنا باختهاند.
خستگیِ مدام؛ جسمی و ذهنی.
شانه و بازوی راست درد میکند؛ عصبی که در تونل گیر افتاده و جیغ میزند.
روحم هم جیغ میزند.
در مستی گریه میکنم؛ محبت میکنم و مرزها میشکنند.
دلم هیچکس و هیچچیز را نمیخواهد.
گمشدهام.
خوشیام یک سب دوام دارد و بیشرمیِ خورشید همهچیز را میسوزاند.
من کجای این دنیا ایستادهام؟
حتی از این نوشته بیزارم.
آه.
اما اگر لایهای زیر این آشوب را کنار بزنم، میبینم جنگ فقط بیرون نیست؛ در من است.
آنچه سرکوب شده، شبها بازمیگردد؛ کابوسها زبانِ ممنوعهاند.
خشمِ بیصدا راهی برای بیان پیدا میکند و بدن را نشانه میگیرد.
دردِ شانه شاید ترجمهی باریست که سالها حمل کردهام؛
تقصیرهایی که مالِ من نبود اما پذیرفتم.
منطقِ ظاهری میکوشد نظم بسازد،
اما آن نیروی کور زیرپوستی، هر بار رشته را پنبه میکند.
درمان شاید نه در حذفِ این نیرو،
که در شنیدنِ اعترافِ ناتمامش باشد.
و بعد میفهمم مسئله فقط رنج نیست، شکافیست در زبان.
من به کلمه پناه میبرم و کلمه از من میگریزد.
معنا همیشه یک قدم عقبتر میایستد؛
میل، نه به چیز، که به فاصله گره خورده.
دیگری—همیشه با نگاهش—مرا میسازد و میشکند.
آنچه «من» مینامم،
تصویریست که در آینهی دیگری سفت شده؛ ترک برداشته، اما پابرجا.
من در زنجیرهای از نشانهها گیر کردهام
و هر پاسخ، پرسش تازهای زاییده است.
و گاهی، در تاریکیِ اخلاق، میایستم و از خودم بازجویی میکنم؛
نه برای تبرئه، که برای صداقت.
میبینم چگونه انسان میتواند همزمان مهربان و سمی باشد،
چگونه نیتِ خوب راهی به جهنم میگشاید.
سنگینیِ انتخابها، بیآنکه انتخابی روشن باشد، شانهها را خم میکند.
با اینهمه، جایی در اعماق، شمعی لرزان روشن میماند:
اینکه اگر سقوط هم حتمیست، باید آن را آگاهانه زیست؛
اگر رنج ناگزیر است، باید از آن مسئولیتی ساخت.
شاید نجات در پیروزی نباشد؛
در اعترافِ بیرحمانه به خود است.
و حالا چیزی برای گفتن نمیماند جز ایستادن در این مکثِ خفه؛
جایی میان فروپاشی و ادامهدادن.
نه آشتیای در کار است، نه جمعبندیِ شستهرفته.
فقط پذیرشِ اینکه زندهماندن گاهی خودِ مقاومت است؛
نفسکشیدن میان آوار، بدون پرچم، بدون شعار.
من نه نجات یافتهام و نه تمامشدهام؛
فقط هنوز اینجا هستم،
با بدنی زخمی و ذهنی که میلرزد،
و همین «هنوز» شاید آخرین حقیقتِ قابل اتکا باشد.