اخلاق

در سلولِ نمور و بی‌روزن، پیرمرد بر تخته‌سنگی سرد دراز کشیده بود و به تیرگیِ سقف خیره مانده بود؛ جایی که حتی سایه هم جرأتِ شکل‌گرفتن نداشت. زنجیرهایی دور سینه‌اش پیچیده بود، نه از آهن، که از واژه‌ها؛ واژه‌های کهنه، سنگین، و مقدسی که سال‌ها پیش به نامِ اخلاق بر تنش بسته بودند.

شب که می‌شد، رویایی سراغ او می‌آمد.

زنی بود؛ شبیه زن‌های این خاک. نه آسمانی به معنای دور، نه زمینی به معنای آشنا. پوستش رنگِ گندمِ مانده زیر آفتاب داشت، گرم و آرام. موهایش تیره بود، با رگه‌هایی روشن، انگار نورِ ماه سال‌ها در آن‌ها گیر کرده باشد. نه آراسته، نه رها؛ ساده، مثل زنانی که هزار سال دعا را به شانه کشیده‌اند. لباسش پارچه‌ای روشن بود، بی‌زینت، بی‌ادعا؛ نه ابریشم، نه زر، فقط چیزی سبک که با نفسِ هوا تکان می‌خورد. انگار نام خدایان را یدک می‌کشید.

چهره‌اش معمولی می‌نمود، اما چشم‌ها… چشم‌ها عمیق بودند، ساکت، و آن‌قدر آرام که نگاهِ آدم در آن‌ها گم می‌شد. نه وعده می‌دادند، نه تهدید می‌کردند.

زن به سمت او می‌آمد، نزدیک می‌شد. تا فاصله‌ای که انگار با اشتیاق نگاهش دعوت به بوسیدن می‌کند. نه بیشتر. نه کمتر. همان‌جا می‌ایستاد. نفسش گرم بود و بویی داشت شبیه نانِ تازه‌ای که روی خاکِ باران‌خورده گذاشته باشند. دلِ پیرمرد می‌لرزید. میل به بوسه در او بالا می‌آمد، شاید از سرِ هوس، ولی بیشتر مثل تشنگیِ کسی بود که نمی‌داند از کی آب نخورده.

هر بار، زیر لب زمزمه می‌کرد: «پروانه برای شمع می‌سوزد… یا شمع برای پروانه؟» جوابی نمی‌آمد. فقط همان فاصله ناچیز می‌ماند.

(شب‌ها زندانبان راه می‌رفت. صدای پاهایش مثل سنگ بود که روی سنگ می‌کشد. به خواب‌های زندانی‌ها حسادت می‌کرد. خودش هیچ‌وقت خواب نمی‌دید. فقط نگهبانی می‌کرد، تاریک و بی‌صدا.)

یک شب، پیرمرد جرأتِ فکر کردن پیدا کرد: «اگر ببوسمش… اگر این زنِ قدسی و نورانی را ببوسم… آیا او آلوده می‌شود؟ یا من پاک می‌شوم؟ یا هیچ‌چیز عوض نمی‌شود؟»

او که بیشتر وقتش را به عبادت می‌گذرانَد، حالا دعاهایش از نظم افتاده بود. گاهی وسطِ ذکر، نفسش تند می‌شد. بوی تنِ خودش را حس می‌کرد؛ بوی عرقِ پیرمردی خسته که سال‌ها خودش را انکار کرده بود. در پس دعا بوسه‌ی زن را طلب می‌کرد و بلافاصله دچار عذاب وجدان می‌شد. نمی‌دانست دعا از کِی شهوت شده، یا شاید همیشه شهوت بوده و او فقط نامِ دیگری رویش گذاشته است.

یک شب دل را به دریا زد و دست در موهای زن برد. دیوارهای سلول شروع به نزدیک شدن کردند. اتاق تنگ‌تر و تنگ‌تر شد. ترس و اضطراب همه‌ی وجود پیرمرد را فرا گرفت. رها کرد و با مشت به دیوار کوبید و دیوار از شدت ضربه سر جایش میخکوب شد. پروانه عاقل و هوشیار شد و گرمای آتش را حس کرد. غریزه بقا بر شهوت پیروز شد.

اخلاق همیشه از او می‌خواست تمیز بماند، اما هرگز نپرسیده بود این کثافت تهدیدآمیز اصلا از کجا می‌آید؟ شهوت، آینه شد؛ نشان داد چقدر از خودش را به نامِ فضیلت سلاخی کرده. دعاهایش دیگر رو به بالا نبودند؛ به درون فرو می‌رفتند، جایی که نفس، عرق، و شرم با هم قاطی می‌شدند.

کم‌کم فهمید که اگر ببوسد، فرو نمی‌ریزد؛ و اگر نبوسد هم نجات پیدا نمی‌کند. اخلاق، نه نجات‌دهنده بود نه داور؛ فقط دیواری بود میان تن و اعتراف. رویای زن به مرور محو شد، اما چیزی جا ماند: آگاهیِ دردناکِ این‌که انسان، پیش از آن‌که اخلاقی یا فاسد باشد، مشتاق است. و هیچ زنجیری خطرناک‌تر از اخلاقی نیست که جرأت نگاه کردن به این حقیقت را ندارد.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *