
جاتون سبز، اونقدر های شدیم که تو ذهنمون رژیم سقوط کرد. دنیا بزرگه، ولی برا آدما جا نداره؛ ولی کنار ما هنوز جا هست. از دست دادن لایفاستایل قدیمیمون اونقدر که به نظر میاومد سخت نبود. زندگی اجتماعیم یکم سر و سامون گرفته، تنهاییم از همیشه محکم تره.
عشق و حالهای شبونه، اعتراضات گاه و بیگاه، سیاسیبازی خستهکننده. بعضی روزا رو کلاً به قدم زدن و تماشای آدما تو خیابون میگذرونم. خالی، مثل یه عبادتگاه متروکه. دلم واسه وقتی که تو نوک پیرامید غذایی بودم تنگ شده. الان یه سری مانستر هستن که مرتب از بدنم گاز میزنن. همینطور هایتر.
چه بعدازظهر زیبایی رو میگذرونیم. صنایع و اقتصاد به زانو دراومده. چرخدندههای توسعه تو هم گیر کردن. جامعهٔ بیطبقه؛ سوسیالیسم در بدبختی. ایدئولوژی سوخته و سوپرایگوی اجتماعی تکهتکه شده. اجبار بیمارگونه برای لذت بردن از زندگی و جستوجوی خوشبختی کاملاً رنگ باخته.
ما به حالت بدوی خود برمیگردیم؛ به صحنهٔ اول: لخت و پاک و وحشی. دمای زمین دوباره شروع به کم شدن میکنه. یخهای قطبی دوباره شکل میگیرن. دیگه کسی مغزمون رو با تبلیغات بمباران نمیکنه. ولش کن.
راستی، تو قبیله بعضی شبا دور آتش میرقصیم. اگه اهل شکار، سفرهای غیرمترقبه و صدای مستمر پرکاشن هستی، میتونی دوست خوبی برا ما باشی. کاش یه سری چیزا رو قبل از اینکه انقلاب کنیم میدونستیم.
بعضی موقعها این جامعه ی آخرالزمانی کلافه ام میکنه ولی خب نوابغی داریم که با اختراعات و کشفیات بدیعشون زندگی روی این کرهٔ بیخدای نکبتی رو برامون آسونتر میکنن.
داشتم میگفتم که من بین امید و ایمان، ایمان رو انتخاب میکنم؛ چون امید تهش احتمال شکست داره، ولی ایمان کورکورانه باور میکنه. بخوام درگیر احتمالات و سناریوها بشم، مغزم دیوونم میکنه؛ اینقدر که همهٔ سیاهیها و خطرها و کوفت و زهرمار رو میبینه.
ولم کن اصلاً، من میخوام خودمو بزنم به خریت. از این سؤال که «یعنی چی میشه؟» بیزارم. با خنده بهت گفتم من اگه حس کنم بهم احساس داری، یه صلیب میگیرم دستم و با یه سری ورد جادویی شیطان رو از خودم دور میکنم. ولی باز منو بوسیدی و گفتی: «خفه شو آشغال، از دست من فرار نمیتونی کنی.»
منم دستامو بردم بالا و گفتم: «تسلیمم. لطفاً شلیک نکنید. من هنوز جوونم.» ولی تو رحم نداشتی و اون ماشهٔ لعنتی رو کشیدی. بنگ. خون از پشت مغزم پاشید رو دیوار.