
اینجا حتی نمیشود از شدت استیصال، درستوحسابی زمین خورد. جاذبه آنقدر ضعیف است که اگر بخواهی از عصبانیت خودت را روی خاک بیندازی، مثل یک پرِ مسخره و بهآرامی فرود میآیی. هیچ شکوهی در این مرگ نیست.
دفترچهی راهنمای اضطراری را تا صفحهی آخر خواندم. برای «از کار افتادنِ کامل موتور روی سطح ماه» هیچ راهحلی ننوشتهاند؛ انگار سازمان فضایی فرض را بر این گذاشته که در چنین موقعیتی، فضانوردِ محترم خودش شعورش میرسد که باید بنشیند و بیسروصدا بمیرد.
تایمرِ اکسیژن روی مچم دارد کم میشود. یک ساعت و چهل دقیقه. تکنولوژی عجب چیز بیرحمی است؛ با دقتِ دهمِ ثانیه به تو نشان میدهد کِی قرار است خفه شوی.
سرم را که بالا میآورم، زمین آنجاست. یک تیلهی آبی که هشت میلیارد آدم روی آن در حالِ دویدن، دروغ گفتن و چک کردنِ گوشیهایشان هستند. از این فاصله خیلی مسخره به نظر میرسد که من هم تا همین چند ماه پیش، نگرانِ ترافیکِ بزرگراه و قسطهای عقبافتادهام بودم. الان کلِ دنیای من همین لباسِ پلاستیکی است که بوی عرق و ترس میدهد.
ردِ چکمههایم روی این خاکِ پودری و مرده مانده است. بادی در کار نیست که پاکشان کند. این جای پاها میلیاردها سال همینجا میمانند. یک بنای یادبودِ ابدی برای حماقتِ بشری که فکر میکرد میتواند کائنات را فتح کند.
کاش لااقل میشد سیگاری روشن کرد… اما خب، توی کلاهخود اکسیژنی که برای نفسهای آخرم لازم دارم، فقط منفجرم میکند. هرچند، الان که فکرش را میکنم، انفجار خیلی سریعتر از انتظار کشیدن برای خفگی است. کسی فندک دارد؟