
بر سر یک تقاطع ایستاده بودم، با چشمبندی محکم بر چشمانم و یک شمشیر در هر دست. تیغهها در سکوتی لرزان زمزمهی تصمیمهایی را در خود داشتند که از گرفتنشان سر باز زده بودم. زمان کش آمده بود، تا مرز یک سکون بیصدا. جایی که نفس در سینه حبس میشود و هر حرکت، خیانتی علیه تمام امکانهای دیگر است.
پشت سرم، در خیابانهای خیس و آجرهای بارانخورده و خاطرات فرسوده، آتشی مقدس زبانه میکشید. ابتدا تنها جرقهای بود، اما خیلی زود بدل شد به شعلهای که انگار هستی از تولدش لذت میبرد. برای فصلی کوتاه در آن سوختیم. تنها زبانی را به یاد آوردند که از کلمات کهنتر است. و سپس تاریکی آمد. سایهای چنان تهدیدآمیز که انگار با یک نفس میتوانست همهچیز را خاموش کند.
روزهای ناخوش از راه رسیدند، مثل مهی بیپایان. نفسها بوی مرگی اجتنابناپذیر میدادند. شبها بیدار میماندم و سوسوی آتش را تماشا میکردم، در حالی که قلبم ترکهایی برمیداشت که هیچ شمشیری توان محافظت از آنها را نداشت.
با هر زحمتی بود، آتش دوباره جان گرفت، تاریکی کنار رفت، اما این بار باد آمد. مرا از زمین کند و به دوردستترین سرزمینها پرتاب کرد. من ماندم و خاطرهای که در بدنم حک شده بود. پژواک اکستازی و دردی که بلافاصله پس از آن آمد. این خاطرهی جسمانی هنوز زیر پوست من نفس میکشد، میتپد، آشوب میآفریند. بیهشدار میآید، دوباره شعلهور میشود و در نهایت با چیزی جز غیاب روبهرو نمیگردد. هیچ پلی به گذشته وجود ندارد. زمینی که گمان میکردم ابدی است، پر از ترک شده و فروپاشیده. همهچیز مثل دانههای ماسه در مشت باد است.
تیرهایی که باید با شتاب و دقت پرواز میکردند، آن نمادهای اشتیاق و حرکت رو به جلو، در هوا معلق مانده بودند، گویی کسی نامرئی حرکتشان را ربوده بود. هر مسیری که میخواستم پیش بگیرم، باریک و معلق میشد. ذهنم که زمانی تیغی تیز برای شکافتن توهم بود، در مهی سنگین پیچیده بود. اندیشهای که میخواست متولد شود، در آشفتگی گیر کرده بود و نمیتوانست نخستین نفس روشنش را بکشد. به سمت ساختن با دیگران رفتم اما ریتم فرو میریخت، نقشها محو میشدند، اعتماد لغزان بود و چیزی که میساختیم نیمهکاره میماند. آینهای از مهارت ناپایدار خودم.
با این حال چیزی در من همچنان گوش میداد، هرچند خودِ شنیدن هم شکلی از انتظار شده بود.
روزی چشمبند لغزید. شمشیرها پایین آمدند. تیرهای یخزده تکانی خوردند، هرچند نه کامل. از آستانهی دایرهای بزرگ عبور کردم و جهان گویی چون ماندالایی کامل گشوده شد. هر تکه از مسیر، هر زخم و هر سرگردانی، ناگهان در یک کل درخشان جای گرفت. حس تکامل بر من فرود آمد، اما شکننده بود. گویی هر لحظه ممکن بود این الگو فروبپاشد. حافظهی بدن از شور و ویرانی، بخشی از این کل شده بود. نه شکاف، بلکه درزی از طلا که هنوز اگر لمس میشد درد میگرفت.
تلاش کردم برخیزم. ستونهایی بنا کردم که از قبل سنگینتر بودند. درون خودم قانونی گذاشتم: مرزهای روشن، انضباطی آرام، تختی خاموش که از آگاهی سختکوشانه تراش خورده بود. اما آن تخت سرد بود و اقتدار در آن میلرزید. جهان بیرون تنها بهطور مبهمی این نظم را بازتاب میداد. ساختارها برای لحظهای پایدار میشدند و دوباره ترک برمیداشتند. من نهایتاً نگهبانی مردد از قلمرو کوچک خودم شدم. فرمانروایی بر ویرانههایی که از روزهای بهتر زمزمه میکردند.
در مرز افقهای تازه، دوباره دو چوب اراده در دستانم ظاهر شدند. همان نمادهای میل و جهتگیری انتخابشده، همان آتشی که روزی در خیابانهای بارانخورده شعله کشیده بود. آینده گسترده و ناشناخته بود. تردید بازگشت، این بار سنگینتر، آمیخته با ترس از انتخاب اشتباه و عبور از این آرامش ناپایدار به غیاب دیگر. ترس از دور شدن دوباره از آن حس خاموششده در بدنم، مثل شعلهای کمجان اما مداوم. میل به سنجیدن همه مسیرها پیش از حرکت در من بالا گرفت، در حالی که میدانستم شاید هیچ حرکتی هرگز به او نرسد.
چشمبند رفته بود، اما روشنایی فقط اندوه عمیقتری آورد. فهمیدم هر پایان تنها دانهی چرخهای بزرگتر است، اما این چرخهها بیشتر شبیه تلهاند. تکرار یک درد در شکلهایی تازه. بدن، هم والاترین یکیشدن را به یاد داشت و هم دورترین جدایی را. نه بهعنوان دو آموزگار، بلکه بهعنوان دو زخم که هیچوقت کاملاً بسته نمیشوند. یک چوب اراده را لرزان در زمینی که بهسختی کنترلش میکردم فرو کردم، دیگری را به سوی افق بالا بردم، و قدم برداشتم؛ نه با یقین، بلکه با آگاهی سنگینی که شک همیشه همقدم خواهد بود.
در این حرکت، فلسفهی خاموشی را دیدم که سراسر این مسیر را پوشانده بود: ما از بنبستهای کور، پیوندهای سوزان و میراثهای فروپاشیده عبور میکنیم، نه برای کمال یا رهایی، بلکه برای یاد گرفتن انضباط طولانی فرمانروایی بر خویش در دل ناپایداری. عمیقترین حافظههای بدن (اکستازی آمیخته با اندوه) کورهای هستند که ما را به چیزی آرامتر، غمگینتر و پذیرفتهتر تبدیل میکنند. مسیر خطی نیست. مارپیچی است، هم رو به پایین و هم رو به بالا. هر پایان، زمینهی شروعی دیگر را میسازد، اما این شروعها هر بار تنهاتر میشوند و افق همچنان خالی میماند.