
حس میکنم یکی از گرههای ذهنی قدیمیام دوباره فعال شده. مدتی بود در ارتباط با انسانها احساس کنترل و راحتی میکردم، تا اینکه اتفاقی افتاد که بهکلی همه چارچوب ذهنیام رو زیر سؤال برد.
حرف زدن زیاد، چه بخوای چه نخوای، سمی میشه. یهو به خودت میآی و میبینی کاری کردی یا حرفی زدی که دلت نمیخواسته. این باعث میشه مدام حرفها رو قبل از گفتن نشخوار کنم و سرعت بیانم پایین بیاد. انگار یک سرعت گیر روی مغزم ساخته و روشن شده .
کارها و برنامههایی که شبها برای روز بعد در ذهنم میچینم، وقتی صبح میرسه حوصله انجامشون رو ندارم. مسابقهای که برای اثبات خودم به خودم برگزار میکنم رو هی میبازم.
میخوام خودم رو به چالش بکشم تا بفهمم دقیقاً چهام است، اما به نتیجهای نمیرسم. میدونم که یک چیزی هست یا یک جای کار میلنگه، ولی هرچه عمیقتر میشم، هیچ. شاید صرفاً زخمهای قدیمی یا کمبودهای پنهانی باشند که حتی وقتی آگاهانه دنبالش میگردم، مغز فریبکارم اونا رو پنهان نگه میداره.
مه مغزی، عجب پدیده سمی و ترسناکیه. همه چیز مبهم . به خیال خودت داری عمیق فکر میکنی، اما فقط غبار و خاک میبینی. مطمئنم همه قطعات این پازل کنار هم قفل میشوند، چون خودم فروپاشیشون رو دیدهام. تفاوتهای بنیادین من با آدمها باعث شده همه چیز کپک بزنه. برای کشتن کپکها همه چیز رو سوزوندم، اما حالا دود خفهکنندهای هم بلند شده .
ما با نیت خوب کنار هم قرار گرفتیم، روحمون کاملاً در هارمونی به حرکت درآمد. اما فروپاشیهای ما همه چیز رو مدام به آزمون کشید تا اینکه از آزمون دادن خسته شدیم و رفوزه شدیم. نوری که آتش ما رو شعلهور میکرد، یک سوراخ بزرگ بینمون باقی گذاشت. حالا انگار پایانی وجود نداره؛ فقط یک تعامل فلجشده.
اشتباهی رخ نداده، هیچکس رو سرزنش نمیکنم. خیلی راحت است که انگشت اتهام را به سوی دیگری بگیرم و فروپاشی این سازه رو تماشا کنم، بعد هم تکهها را دوباره کنار هم بچینم و یک سازه و ارتباط جدید بسازم. اما اینطوری فقط خودم رو گول میزنم؛ این راهحل واقعی نیست. سؤال میپرسم که واقعاً چه باید کرد، اما هیچکس جوابی نداره.
این هم یک اشتباه اساسی بود که گمان میکردم :
آن شعری که از تقابلِ ما شکل میگیرد،
از کشمکش و مدار زدنهای پیدرپیمان،
ارزش همهاش را دارد؛
اینکه بتوانی زیبایی را
در دلِ ناسازگاریها و ناهنجاریها ببینی.
آنقدر تجربه کسب کردهام که بدونم قمار کردن، حدس زدن و تردید مداوم چه خطرهایی داره. انگار از ازل محکوم به فروپاشی بودهایم و با این حکم به دنیا آمدهایم.
در آخر فقط این را بگم: سکوت سرد، بهتدریج هر حس همدلی و شفقت را تحلیل میبرد و پژمرده میکند.