تاسوعای اورژانسی

یه صدایی تو سرم میگه زندگی یعنی همه اون تایم‌های خوشی و فراغت و بیکاری یا وقتی پیش کسی نشستیم که دوستش داریم یا داریم کاری رو می‌کنیم که عمیقاً ازش لذت می‌بریم. مواقعی که داریم کار می‌کنیم رو یه اجبار می‌بینیم: زحمتی اجباری که برای زندگی کردن تحمل می‌کنیم.

این موضوع خیلی جدیه، خودم کامل درگیرشم. انگار به زور میرم سر کار و وقتی برمی‌گردم انگار زندگی تازه شروع میشه. مدام دنبال راه‌هایی برای دور زدن این سیستم، کم کردن کارم و پرداختن به چیزایی که فکر می‌کنم دوستشون دارم. خیلی غمگین میشم که انگار نصف زندگیم رو دارم نادیده می‌گیرم. دچار یه توهمم و خودمو گول می‌زنم.

آیا در واقع فرقی بین زمانی که ما سر کاریم و موقعی که تو راحت‌ترین حالت خودمون اصطلاحاً داریم لذت می‌بریم وجود داره یا همش تفاوت برداشت ما از واقعیته؟ خیلی پیش میاد که دچار این بحران میشم که انگار همه اون چیزی که دنبالش میگردم یه سرابه. انگار لحظاتی رو زندگی می‌نامم و لحظاتی رو وسیله‌ای برای زندگی.

متر و معیار واقعی من برای این افتراق چیه؟ یه جورایی انگار لذت‌جویی اینجا بر ذهن من حاکم میشه و لذت میشه مبنای تشخیص زندگی از وسیله ولی آیا لذت همه چیزه؟ لذت اصلاً چیه؟ مگه اینطور نیست که در واقع کدگذاری باستانی بدنمون برای بقا و انجام نیازهای جسمانیه؟

ولی خب اون شور و شعف روحانی وقتی دراگت باز میشه یا اون ژوئیسانس لحظه‌ای تو لحظاتی که هیچ ربطی به فیزیولوژی نداره چی میشه؟ اونا باگ‌های مهندسی بیولوژی محسوب میشن؟ جدیداً حتی دیگه اون لحظاتی که مثلاً زندگی حسابشون می‌کنم هم دیگه اونقدرا کیف نمی‌دن. اینم از علائم افسردگیه البته.

آیا شما در ۳۰ روز گذشته مدام احساس غم و ناراحتی داشتید؟ آیا مثل قبل از فعالیت‌هایی که همیشه از آن‌ها لذت می‌بردی دیگر لذت نمی‌بری؟ جوابم به هر دو مثبته. حاضر نیستم درمان شیمیایی یا تراپی بگیرم انگار دیگه فهمیدم که مشکل از شیمی نیست.

خیلی فیلسوفانه با رنج ابدی خودم کنار اومدم انگار اصلاً بهش افتخار می‌کنم و آدمایی که این رنج رو ندارن رو نکوهش می‌کنم و میگم هه شما که هیچی نمی‌فهمید و اینطوری برا خودم پپسی باز می‌کنم.

یه نکته‌ای که اینجا میاد بیرون کلاً کانسپت کانتراست و تضاده. اینکه اگه رنج و تلاش و محدودیت حذف بشه اصلاً چیزی از لذت می‌مونه؟ اگه همه چیز یکنواخت بشه ما متر و معیارمون برای خوشی و سختی چیه؟ جواب این سوال رو نمیدونم چون همیشه رنج بخشی از زندگیم بوده. از اواخر دوران ابتدایی و بعدش سمپاد و بعد دانشکده پزشکی و بعد سربازی و بعد کلاً پزشک بودن.

رنج‌های زیسته و اجتماعی هم که ماشاالله کلکسیونرم. یه آزمایش رو موشا انجام داده بودن که همه چیز براشون تا ابد فراهم بود: غذا، جفت، جای راحت، نبودن شکارچی. اولش مثل بنز تولید مثل کردن و زیاد شدن ولی از یه جا به بعد نه غذا می‌خوردن نه جفت‌گیری می‌کردن. همه موش‌ها به طرز عجیبی مردن.

پس خوشی بیش از حد ممکنه خودش عامل مرگ و بدبختی باشه. اینم یه پارادوکس دیگه، مثل همه پارادوکسای دیگه.

یه حس پاتالوژیکی دارم که انگار دارم از زمان حال فرار می‌کنم. همه‌چی رو موکول می‌کنم به بعد: بعد از کار فلان می‌کنم، فردا که بیدار شدم اون کار رو می‌کنم، فلانی زنگ زد جواب ندادم، آخر هفته بهش زنگ می‌زنم. زمان موعود که می‌رسه دوباره فرار بعدی.

همش در حال فرار از لحظه‌ام. جالبه که اینا رو می‌دونم ولی باز رو من تاثیری نداره. نداره دیگه خب چیکار کنم؟ زندگی هدف‌محور آیا جزو پدیده‌های بنیادین بشریه یا یه چیزی که مدرنیته بهمون القا کرده؟ لذت بردن از مسیر همیشه اینقدر سخت بوده؟

از نظر فلسفی که هیچ فرقی بین کار کردن یا مثلاً پیتزا خوردن تو بهترین رستوران وجود نداره. ولی من الان سر کار نشستم و دارم به اون پیتزای خوشمزه فکر می‌کنم و لحظه رو برا خودم زهرمار می‌کنم.

همه اینا رخدادهایی در جریان آگاهی هستن (چه ترکیب پرطمطراق و جذابی). البته تو نوشته‌های قبلیم هم گفته بودم که دیگه خیلی درگیر فلسفه نمی‌شم و دریافت‌های نورونی بدنم رو فقط جدی می‌گیرم. ته تهش هم همینه. یه حیوان باهوشیم که فکر می‌کنه خیلی حالیشه در حالی که کلاً دلش می‌خواد فقط بخوره، بخوابه و بکنه.

آیا انسان ذاتاً موجودیه که باید در پی چیزی باشه که هنوز نداره، و اگر به نقطه‌ای برسه که هیچ کمبودی احساس نکنه، آیا همچنان انسانی به همون معنا باقی می‌مونه؟ این سوال خوبیه.

اینکه ما کلاً هدف‌محوریم یا لحظه مهمه برامون یا شاید ترکیبی از هر دو. شاید انسان بدوی توتم‌محور بیشتر بقای لحظه‌ایش رو دنبال می‌کرده و انسان مدرن یک‌جانشین بیشتر هدفمند شده. این‌که این هدفمندی با طبیعت ما ناسازگارتر از لحظه است هم جای تعجب نداره.

مثل خیلی چیزای دیگه که انسان فرهیخته مدرن کرده تو پاچمون. زپلشک.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *