راستش بار ها با خودم فكر كردم كه برنده ي واقعي كيه؟ اون كه پولدلرترين ، خفن ترين و قدرتمندترين انسان دنياست؟ اون كه با عشقش زندگي ميكنه ؟ راستش اين ايده هايي بود كه به صورت پيشفرض نسل قبل و رسانه ها و سيستم آموزشي به مغز من تزريق كردند . روح مشتاق و تازه ي من تحت بمباران اين افكار قرار گرفت . به طبع بعد از مدتي ارزش هاي زندگي ام شدند. براي آنها تلاش كردم . درس خواندم ، مدرسه رفتم، تلاش كردم به آن چيزهايي كه ميخواستم تقريبا رسيدم . جامعه ، خانواده و دوستان تحسينم مي كردند . به من مهر “انسان موفق ” مي زدند. راستش فكر كنم وقت اعتراف رسيده. راستش با وجود اينكه كاملا مسحور اهدافم شده بودم بازهم از انجام دادن پيش نيازهاي آن اهداف رنج مي بردم . از مدرسه رفتن بدم مي آمد . از مشق نوشتن تنفر داشتم . درس خواندن برايم رنج آور بود . اينكه مثلا به جاي بازي با كامپيوتر مجبور بودم گاها ساعت ها درس بخوانم اذيت ميشدم . ولي آنقدر آن اهداف زنجير به روحم زده بودند كه مجال اعتراض نداشتم. گذشت و گذشت نوبت عشق شد . شايد اين عشق بود كه ميتوانست روح رنجيده ، در بند و زخم شده ي من رو نجات بده . عشق كه كشك شد رفت .به چي ميگم عشق ؟ راستش اونقدر دست نيافتنيه كه فقط ازش يه شبه از دور مي بينم . مثل يه ستاره مي مونه كه صدها سال نوري ازم دوره ولي بازم جاذبه اش رو حس ميكنم . اه ! جاذبه ي لعنتي . در اين زمينه دست به تجربه زدم . عشق من شايد دست نيافتني بود ولي قابل شبيه سازي بود . هرچند شبيه سازي كجا و واقعيت كجا . تو اين درياي شناور زياد دووم نياوردم . راستش من از اون دسته ام كه طوفان و دريا رو دوست نداره . آرامش بركه ي من كجا بود ؟ پس من در جايگاهي نيستم كه بخوام بگم انساني برنده ي واقعيه كه با عشقش زندگي كنه .ولي راستش فك كنم يه جاهايي ته دلم ميگه كه عشق هم جواب نيست . فقط يكي از نياز هاي انسان است . فقط يك سري محدود از زخم ها رو پانسمان ميكنه . حالا موفقيت واقعي چي بود ؟ شايد اين يكي از بزرگترين علامت سوال هاي ذهن من باشه . چند وقت پيش جرقه اي تو ذهنم اتفاق افتاد . تو اين فكر بودم كه چرا افرادي از اروپا به هند و تبت مي رن و سال ها به مراقبه و مديتيشن ميپردازن . تا به اين فكر افتادم كه ممكنه جواب سوالم رو تو مطالعه اين افراد پيدا كنم . به اين نتيجه رسيدم كه احتمالا موفق ترين انسان در لحظه ي مرگ كسي هست كه در آرامش مطلق به سر برده باشد . درست مثل اتفاقي كه براي خيلي از راهب هاي مذاهب شرقي مي افته . با تمركز و مديتيشن مغزشون رو مديريت مي كنن و به درجه اي مي رسن كه بر احساساتشون اراده ي مطلق دارند .مي خواهند كه در آرامش باشند ، خوشحال باشند و مغزشان در جواب همين احساسات را ايجاد مي كند . همه در آخر مي مي رند ولي اوني برنده است كه تو طول زندگي آرامش داشته . آرامش مطلق .رسيدن به اين مرحله با توجه به سبك زندگي و درگيري ها غير ممكن هست . چيزي كه من مي خواهم نزديك شدن به اين آرامش است . خيلي ها دنبال اين آرامش گشتند ولي با توجه به زنجير هايي كه روحشون رو اسير كرده متوسل شدن به مواد مخدر . خصوصا آرامبخش هايي مثل خانواده خشخاش و ترياك . از اونجايي كه اكثرا در مورد راه حقيقي آرامش يابي دچار جهل و سردرگمي هستند گرايش به راه هاي تبليغ شده و امتحان شده ي قبلي ميتونه تنها راه فرار باشه واسه مردم واسه همين بنده ي آرامش مورفيني مي شن.يا گاها با استفاده از الكل سعي ميكنن چند ساعتي زنجير هاي روحشون رو شُل بكنن. اما اينا همه موقتيه و پس از طي شدن چند نيمه عمر دارو زخم عميق تري به جا ميمونه. من از بنده و وابسته شدن بيزارم. دنبال راه هاي آرامش گشتم . سعي كردم به صداي درونم اجازه ي صحبت بدم . راستش من راه هاي خودم رو كم كم دارم پيدا مي كنم ولي راستش فك كنم زنجيرها خيلي محكم تر از اون باشن كه بتونم اونا رو پاره كنم و تو آسموني كه پر از آرامشه پرواز كنم. در عين حال با راه هايي كه براي خودم دارم گهگاهي خودم رو قلقلك مي دم و از همين هم نسبتا و ظاهرا راضي به نظر مي رسم. ولي يه جورايي اين حبس ابدي رو پذيرفتم . ظاهر آرومي دارم . مسير زندگيم رو دنبال مي كنن . درس ميخونم . استرس مي كشم . در بدترين محيط ها كار ميكنم و با وجود تمام آگاهي كه نسبت به اين اسارت دارم اعتراضي نميكنم و ادامه مي دم . اما چيزي كه اينجا خوندي اين فرياد روح من بود شايد خطاب به خودم . انگار داره ميگه :”احمق ! به خودت بيا !”. شما شاهدي كه كاري از من بر نمياد . پس ميذارم بعد از اعتراضش بره تو همون سلولي كه خودم واسش ساختم زندگي كنه…
توجه :در يك چارشنبه سوري ، روي مبل نارنجي كنار ميز چوبي ، در حالي كه تق تق صداي بارون مي آمد اين نوشتار به پايان رسيد