نمي دانم كه هستم يا اينجا چه مي كنم . كلافه ام . مدام به ساعت نگاه مي كنم و اين زمان لعنتي گويا قرار به گذر ندارد . روز عجيبي است . امروز اولين تولد زندگي ام را ديدم . انساني به دنيا آمد . درست رو به روي من . نمي دانستم كه دلم بسوزد يا برايش خوش حال باشم . چه محكوميت سختيست زندگي در اين مملكت . كار كار كار كلافگي .سرگيجه ي ناشي از بي خوابي ديشب امانم را بريده . كشتي هم كه قهرمان نشديم . خواب هاي عجيبي ديدم . خيلي عجيب فقط مي دانم چند كشتي گير و يك مرد با ماشين شاسي بلند آنجا بودند . خب حتما بازتابي از روز گذشته ام باشد. هنوز فكر فيلم هايي كه ديروز ديدم رهايم نكرده . اين فكر لعنتي كه با گيجي و گنگي و خواب آلودگي حالتي مه آلود گرفته . احساس مي كنم گم شدم وسط مه. گم شدم . گم شدم . گم شدم . واقعا گم شدم ! من كي ام ؟ من كجام ؟ اين كه ديدن جراحت و رنج هنوز برايم دردناك است يا اينكه هيچ ميل و رغبتي براي پا گذاشتن در اين بيمارستان خراب شده ندارم مرا بيشتر آزار مي دهد. يعني من براي اين كار ساخته نشده ام ؟ ولي اگر پزشكي را رها كنم ديگر زندگي برايم نمي ماند . لعنت به پول . پول انسان را محكوم به بدبختي كرده . پول قاتل است قاتل خوشبختي. اگر بي نياز از پول بودم چه زندگي شيريني داشتم . چقدر آزادانه زندگي ميكردم . چقدر رها بودم از همه كس و همه چيز . يك خانه ي ويلايي در يك جاي خوش آب و هوا، اينترنت خوب و كلي كتاب . كلي كتاب و فيلم . كلي فكر . كلي رهايي . كلي پرواز . كلي مسافرت . از جامعه انساني متنفرم . جامعه انساني مرا به بردگي كشيده . اسيرم اسير . اسير اين جامعه . اسير پول . با وجود اين همه امكاناتي كه در زندگي دارم عقده حس مي كنم . عقده ي زياد . ميل به هم خوابگي با غريبه ها . ميل به شيطنت . ميل به سركشي . ميل به دانستن . ميل به آرامش . ميل به تنهايي . تنهايي اسير ميل جنسي است . تنهايي چه شيرين است . حيف كه اين جسم فاني نيازمند است . حيوان است . فرياد مي كشد . تقاضا مي كند . استاد سركوب . خودم را روزانه ١٠٠ بار مي كشم. من يك قاتلم . قاتل واقعيت. قاتل خود . قاتل بدن . قاتل ذهن. ولي جامعه مرا يك قاتل كرد . نه نه من هميشه يك قاتل نبودم. جامعه ي گه و آدم هاي ابلهي كه ارزش سازي كردن و قانون ها را اختراع كردن . جبر جغرافيايي را در لحظه لحظه ي زندگي ام حس مي كنم. همين الان كه به جبر جغرافيايي فك ميكنم آهنگ نامجو از سرم مي گذرد . همين الان يك لمپن با مشت روي كانترِ ايستگاه پرستاري بخش مي كوبد و داد مي زند . چرا بايد جان مشتي ابله را نجات داد؟ جماعت گاو هاي وحشي . نفس كشيدن هم سخت مي شود گاهي . روحياتم را با مواد شيميايي تنظيم مي كنم. تو چه مي داني؟ پدر و مادرم هم نمي فهمند بعد تو مي خواهيي بفهمي. هروقت با مادرم صحبت مي كنم مدام دليل مياورد كه چرا بايد خوش حال باشم . من همه اين ها را مي دانم . من از اهلي شدن متنفرم. من از محكوميتي كه در اين زندگي حاكم است متنفرم . من از هيچ چيز واقعا لذت نمي برم . شايد مغز و ذهن خودم مقصر است. شايد خودم را گول مي زنم . شايد با خودم رو راست نبودم و نيستم . الان وقتش است وقت آن است كه دريچه ذهنم را باز كنم بگذارم هرچه دل تنگش ميخواهد بگويد …