صبح روز يك شنبه نهم آبان هزار و سيصد و نود پنج آقاي ميرفندرسكي در محل كارش نشسته بود . او غمگين بود. هزار تا فكر به سرش هجوم آورده بودند. احساسات عجيب و غريبي داشت . دليل اين همه بي قراري را خودش هم درست نمي دانست امامي توانست حدس بزند . استرس داشت . يك نوع اضطراب چسبناك كه روي وجودش خيمه زده بود . انگار با سرشت او يكي شده بود . اين اضطراب چسبناك ترين موجود دنيا بود . هميشه بااو بود. وقتي صبح از خواب بيدار مي شد آنجا بود ، در محيط كار قدرتمند تر مي شد تا اينكه عصر ها و شب ها مثل خمپاره ،همه اش بر سرش خراب مي شد . اين اواخر علاوه بر اضطراب ترس هم اضافه شده بود . ترس از همه چيز و از هيچ . تفنگي را روي سرش حس مي كرد. مسلح و آماده ي شليك . ماشه در دست چه كسي بود ؟ به هر انساني پناه مي برد به جز نا اميدي و بدتر شدن اضطرابش نتيجه اي نمي گرفت . درست مثل اين بود كه آدم ها بيرون از مدار سياه چاله ايستاده بودند ولي او قدم به ميدان گريز ناپزير سياه چاله گذاشته بود ؛ زمان متوقف بود ولي خودش هم مي دانست كه تا ابد به دور شدن ادامه خواهد داد . در سرش صدا مي شنيد :دروغه ، دروغه همه اش دروغه . همه اين مزخرفات بي معنيه . زندگيتو بكن ولي باز هم از ناراحتي مادرش ناراحت مي شد و اضطراب مي كشيد . واقعا مسخره بود . عميقا به پوچي دنيا و فاني بودن همه چيز ايمان داشت اما نمي توانست نسبت به حوادث دنيا و اطرافيانش بي تفاوت باشد . انگار يك نفرين دائمي بر روح او انداخته بودند . در پس همه اين ها اما اميد داشت . اميد به فرار . اميد به اينكه روزي به آرامش برسد . يا حتي اميد به مرگ صلح آميز ، به نبودن ، به سياهي مطلق . وضعيت آقاي ميرفندرسكي اصلا مساعد نبود و روز يك شنبه نهم آبان هزار و سيصد و نود و پنج به كندي جلو مي رفت . راستش را بخواهيد او زنده بود ولي با آدم مرده فرقي نداشت . مرده اي كه هيچكس برايش آرزوي تسلي و صلح نمي كرد . بدن او مثل مقبره اي شده بود براي روحش . همه اين ها را گفتم تا از شما خواهش كنم اگر آقاي ميرفندرسكي را ديديد ، دو انگشتتان را روي سرش بگذاريد و براي شادي روحش آرزوي صلح و آرامش كنيد . تمام .