اكثر ما در زندگي اهداف بزرگي داريم .براي رسيدن به آنها دائما در مسير سنگلاخ زندگي رو به جلو حركت مي كنيم . هدف آنقدر ذهن ما را درگير كرده كه زيبايي هاي كوچك را نمي بينيم و با اميد به فردايي بهتر دوران جواني خود را نابود مي كنيم . روزي به خودمان مي آييم كه ديگر كار از كار گذشته و زندگي از گرما و نشاط تهي شده است . آري ممكن است روزي به اميال و آرزوهاي بزرگت برسي ولي وقتي كه دوست عزيزي به نام مرگ دست روي شانه ات گذاشته ،اين تحقق آرزو خود بدترين شكنجه و درد است . به راستي كه اين عجله و شتاب براي رسيدن به انتها چه سودي دارد ؟ اگر آخر مسير همين آسمان آبي هم خاكستري شد چه؟ آن وقت است كه قصد بازگشت مي كني ولي با دروازه اي بسته رو به رو مي شوي . دروازه اي كه به دست حركت مداوم زمان قفل شده . آري زمان بي رحم است . تعارف ندارد . مي گذرد . پير مي كند . بيمار مي كند . و در نهايت مي كشد .
پيشنهاد كتاب : بيابان تارتار ها اثر دينو بوتزاتي