حدود ساعت ۱۱ و نیم شب در حال بازگشت به خانه بودم که ناگهان ندای munchies بر من نازل شد . در خیابانی خلوت فلافلی کوچکی پیدا کردم و تصمیم گرفتم همانجا از خجالت شکمم در بیایم . مغازهای نهایتا ۱۶ متری بود . فقط یک نفر در آنجا مشغول به کار بود .مدیر بود ، آشپز بود ، نظافتچی بود ، اصلا هویت آنجا بود . از شدت گرسنگی و حرص یک فلافل و دو سمبوسهی ساده سفارش دادم . ابتدا فلافل آماده شد و شروع به خوردن کردم . تنهایی را با لذت فلافلی لذید شستم . در میانهی راه بودم که سمبوسهها هم آمدند. فلافل را بلعیدم و اتفاقی تلخ رخ داد . من سیر شده بودم . حال من بودم و ۲ سمبوسه و فروشنده ای که از شدت بیکاری به من زل زده بود . انگار میخواست واکنش من را بعد از اولین گاز به سمبوسه ببیند . به شدت سیر بودم ولی ناخودآگاه گازی به سمبوسه زدم و شروع به خوردن کردم . نگاه فروشنده برایم سنگین بود . نمیتوانستم نخورم . انگار ناراحت میشد اگر سمبوسهها را نمیخوردم . من این لحظه و حس خاص را اثر فلافلفروش نامگذاری میکنم . مشابه این حالت در خیلی از نقاط زندگی سراغ ما میآید . انگار آدمها وقتی چیزی میدهند انتظار دارند فرد گیرنده تا سر حد امکان از آن چیز استفاده کند مثل نیرویی نامرئی بین ۲ فرد . فرد گیرنده ازین حس آگاه است و دوست ندارد فرد دهنده را ناراحت کند . شاید در فرهنگ تعارفزدهی ما این اثر شدیدتر باشد . آهای آقای فلافلفروش ببخشید اگر سمبوسههایت را نخورده رها کردم ، من فقط سیر شده بودم !
ولي من از خواندن نوشته هات سير نميشم و تا آخرين كلمه ميخونم👌🏻