پیامهایی سرشار از خواستن که در وجود من رزونانس ایجاد میکنند . سالی سرشار از دلتنگی بود. سرشار از گمگشتگی و در عین حال روشنایی . هیچوقت اینقدر شفاف ماهیت زندگی را ندیده بودم . هیچوقت اینقدر بیرحم خود را جراحی نکرده بودم . سالی عجیب بود. پشیمانی ندارم . ندای درونم را دنبال کردم . هرچند ایام اینترنی بسیار سخت و جانفرسا گذشت اما صبر کردن را به من آموخت . تحملم نسبت به شرایط سخت از همیشه بیشتر است . هرچند تابهحال هیچوقت اینقدر هیستریک نبودم . مردی به یک مهمانی وارد میشود . کاملا خوشرو و خوشمشرب است . با همه خوش و بش میکند. جوک میگوید و همه را سرگم میکند . گرم و صمیمی است . انگار خیلی دارد خوش میگذراند . شب به پایان میرسد . از همه بابت شبی که گذشت تشکر میکند و با یک لبخندِ گشاد مجلس را ترک میکند. درست در لحظهی خروج لبخند از صورتش محو میشود و یک چهرهی کاملا بیتفاوت ، سرد و ترسناک بر صورتش نقش میبندد . پارانویا دوست همیشگی اوست . همیشه هست . شاید باید ترک عادت کند؟ شاید این از نبودِ عشق است ؛ یا دلتنگی برای عشق یا اصلا میل به مرگ و تباهی ؟ آیا خوشروییهای آن مرد در آن مهمانی برای جلب رضایت دیگران نبود ؟ آیا او یه انسان ناچیز و بی ارزش بود که کاملا عاجزانه نظر مثبت دیگران را طلب میکرد ؟ آیا آن چهرهی بیتفاوت و سرد واکنشی بود برای تمام از خود بیگانگیای که در طی مهمانی رخ داد ؟اصلا بگذریم . دلم لک زده برای یک نگاه ، یک بغلِ فشارندهی در راهروی ورودیِ خانه . یه مشت رَدی دور هم جمع شدند ، یک حلقه تشکیل دادند . شبحی در اطراف من میچرخد . این یکی کاملا شخصی و دلی است . سیالیت بالایی دارد و در حال جاری شدن است . نگاهت میآید و برق می.زند دائم . تصویر ذهنیام از تو با لُچِ آویزان است . شب سال نو . حس عجیب و غریبی دارم . نیمکرهی چپ مغزم ورم کرده . عدم تقارن در بدنم نهادینه شده . زخمهایم ، دردهای کهنهی فیزیکی همچنان با من هستند . به راستی پس از پایان دَرست چه غلطی خواهی کرد ؟ سریع جواب بده آقای دکتر وگرنه تو را با شلاق خواهیم زد ! جامعه طلبکار است ؟ مغز من فاحشهی شما شد و انرژیام را مکیدید . خلاقیتم را سوزاندید تا که از من یک چرخدنده تولید کنید . من یک سرویس ده هستم . پول مرا بدهید ! راستی آیا تو میتوانی یک دوست را با زبانت لیس بزنی و جوری وانمود کنی که همچنان فقط دوستید و یا اینکه تخم نداری قبول کنی که ماجرای واقعی چیست ؟ فقط از دستش فرار کن و پشت سرت را هم نگاه نکن ! فراری شکوهمند و قهرمانانه . کامجوییهای یک شبه و عذاب و پوچی و به فااک رفتنهای بعدش که هی میگویی لعنت به من پس عشق گمشدهام کی میآید ؟ ناگهان میگویی هیهات هیچوقت ! به راستی که انتهای میل ما نامتناهی است و هی دورتر می شود . ولی دلم لک زده برای گزش کوچکی روی گردنت . روی صحبتم مستقیما با شماست خوانندهی محترم . خود خودت . نه اصلا بگذار از جاده خاکی برویم . دیوانهترینم و پارانویید ترین . و در عین حال روشن و مشتعل از فهم و در عین حال فقط میتوان گفت که نمی دانم ! آقای محترم اگر امامزاده عبدالله را از روستای دهبیزک بگیرید برای اهالی ده چه میماند ؟ آنتروپی جذاب است . آنتروپی خیلی جذاب است و پودری که وارد دماغ میشود شفاف میکند و تو ناگهان تبدیل میشوی به مرکز جهان . اگر من خورشید باشم تو اورانوس یا نپتونی . جزو آن سردترینها و در عین حال جاذبه از دور ما را دور هم میچرخاند . و خب جاذبه هیچوقت از بین نمیرود . جاذبه یک نیروی بینهایت است . زندگی را مثل یک ویدئوگیم میبینم . و البته ۹۷ سالی بسیار عجیب بود و سرشار از اتفاقات فراطبیعی و جادویی . یک جادوگر را دیدم . به مدت دو روز . پیاپی . وقتی که در ساعت ۱۰ صبح روی کاناپهی مورد علاقهام از گیجی الکلِ شب قبل بیهوش شده بود ، زیبا بود . شاید چون حادثهای اخیر است الان به ذهنم آمد و هرچهباشد قرارمان بر سیالیت بود . آشکارا عاشق نشدم ولی عشق ورزیدن را تمرین کردم . عشق ورزیدنی خارج از فحوای ذهن و چارچوبهایش . اصلا مگر میشود آن را توصیف کرد ؟ انرژی را بگیر . در کمتر از ده دقیقه میشکند همه چیز و تو میدانی که میخواهی ساعت ها با طرفت مکالمه کنی و گلویش را بجوی یا لبهایش را لیس بزنی یا لذت را در او دیوانه کنی . اینها همه ناخودآگاه است . نمیتوانم روابط نمادین را تحمل کنم . خیلی زود به تیر و تار حریف میزنم و در حالی که در محدودهی قرمز تشک غرق در لذتم همهچیز را نابود میکنم و فراری همهجانبه به کهکشانی با فاصلهی ۲ و نیم سال نوری انجام میدهم و ازین بابت انگار خرسندم . میگویند الله صمد . صدای آب از پشت دیوار میآید و تصویر دو معشوقهی همجنس در ذهنم شکل میگیرد . آنها را میشناسم و اما دلیل دیدن آن تصویر را نمیفهمم . به او گفتم : ببین صورتم را تیغ زده ام . آیا لِزبوی درونت را تحریک نمیکنم ؟ بازیِ جالبی داشت . میگفت بیا چشمهای همدیگر را توصیف کنیم . شاید حق با تو بود . زپرتی ترین مسائل در مستی میآمدند و باعث خنده میشدند و درست در لحظهای که دورم خلوت میشد شیطان سیاه مرا گاز میزد. خنده دار است که به دوستت میگویی : آری خوب پیش میرود ، برایم قلبهایی قرمز میفرستد ، نه سبز یا زرد یا آبی یا بنفش . چشمهام دیگر دارد میخشکد . این آخرینِ ۹۷ است . آخرینِ ۹۷ . سالی پر از دستانی که به سمت شبحی سرگردان میرفت و از درونش عبور میکرد .