خستهام از این بی معناییِ وقایع که دست در دست هم میآیند و نتیجهی کشتهشدن تجربه و مفهومند .وقتی که در محور زمان معنا را گم میکنم کلافه میشوم . در دریای اطلاعاتِ عصر مدرن که همهچیز کدگذاری و تعریف شده دست و پا میزنم . انگار که مفهوم و معنا آشکار شده و ما کاملا مفعولانه سکان معنا را به عنصری خارجی بخشیده و لحظاتمان را از معنای شخصی تهی کردهایم . انگار مجسمهای که نسبت به محیط و وقایع بی تفاوت است . وقایع ، اشیاء و افراد برای من بی معنی شدهاند . حوصلهام را سر میبرند . انگار چیز با ارزشی را گم کرده و پیدا نمیکنم . کجای مسیر را اشتباه آمدهام ؟ لحظاتی هستند که این درماندگی مرا رها میکند . ویژگی مشترک این لحظات چیست؟ آیا همان پدیدهها هم ملالآور نمیشوند ؟ برای همین نیست مدام به دنبال تجربههای جدیدیم ؟ همهی فانتزیها و اعتیادها و روتینها نیز ملالآور میشوند . حتی خدا برای باورمندترین روحانیون . در ریشهیابی این حس حوصلهسر رفتگیِ مزمن ناتوانم . به راستی من چه میخواهم ؟ دیگر حتی مثل قبل به تفریحها چنگ نمیزنم ، سراغ عشق را نمیگیرم ، عضو گروه و قبیلهای نیستم یا معبودی را ستایش نمیکنم . این منم یک حوصله سر رفتهی خسته که بی تفاوتی مانند گردی خاکستری بر تک تک لحظاتش نشسته . دراز کشیدهام بر روی تختی فلزی در یک سلول انفرادی .حتی مردن هم دیگر جذابیتی ندارد و حوصله سر بر است . با این فلج مغزی چه باید کرد ؟