خود را در شهری بیابانی و نیمه خراب یافتم .حالم خوب نبود . استرس و اضطراب تمام وجودم را گرفته بود . انسانهای شهر همه لباس حج به تن کرده بودند یا شاید کفن . درست نمیتوانستم تشخیص بدهم . انگار به من بیتوجه بودند و مرا اصلا نمیدیدند . سراسیمه به درون اولین خانهای که دیدم رفتم . دیوارِ خانه تقریبا ریخته بود و هیچ لوازم خانگی یا مبلمانی در آن نبود . جایی شبیه پاتوق معتادان تزریقی . روی دیوار مقابل اما پوستر بسیار بزرگی چسبیده بود از چهرهای آشنا ، یک زن . دیدن آن تصویر در آنجا به شدت حال مرا خراب کرد . سریع و با عصبانیت پوستر را از گوشهی بالا سمت راست کشیدم و کندم و در کمال تعجب دیدم درست زیر آن یک پوستر دقیقا به همان شکل چسبیده است . شروع کردم به کندن و کندن و هرچه میکندم دوباره زیرش یک پوستر دقیقا با همان تصویر ، همان شخص پیدا میشد .
روبروی پوستر در حالی که دستهایم را تکیهگاه چانه کرده ،نشسته بودم . روی زمین دهها یا شاید صدها پوستر مچاله شده افتاده بود .
****