خندهدار است که در حین خوردن کبابترکی در لژ خانوادگی ۱۱۰ من باب پوچی مطلق زندگی بحث میکنیم . بحث شد که شاید مشکل از من باشد ، چیزی که میخواهم را گم کردهام یا اینکه صرفا چارچوب حالم را بد میکند . اول باید بدانی که چه میخواهی تا برای رسیدن به آن تلاش کنی . اوج گرفتم و به بالاترین نقطه که رسیدم پودر شدم و شکستم و فهمیدم که حقیقتا گه خاصی نیستم و اینکه بقیه هم گه خاصی نیستند و من اساسا با هرکس که فکر میکند گه خاصی است مشکل دارم . پس از این عروج و نزول ، خط صاف و دلانگیزی هست که انگار محبوب من روی آن دراز کشیده و من به سمتش دستدرازی میکنم . در دور دستها تک درختی است که زیر آن آرامش مطلق را پنهان کردهاند و من در رویاهایم انگار در سایهاش دراز کشیدهام . درست نیم ساعت بعد درگیر این بودم که زمانی که در آینهی آسانسور به خود زل زدهام چه حسی دارم؟ آیا باید شل گرفت یا که جدی ،این را به درستی نمیدانم . تنها چیزی که میدانم این است که نمیدانم و این خود هم مشکل است و هم فراغتی مطلق از جنس رهایی .پروانهها را که پر میزدند با تفنگ بادی هدف گرفتیم و اتفاقا شلیکی موفق داشتیم. در چمران باران میآمد و ماشینی از کنارم عبور کرد که ای کاش تو بودی و پیاده میشدم و نیم تنه ام را در ماشینت فرو میکردم و میبوییدمت و به بوسهای بدرقه ات میکردم و یک کاسه آب و صلوات بر محمد و آل محمد .