روح نامرئی زمانه ما را وادار به “داشتن” چیزها میکند و انگار هرچه بیشتر داشته باشی خوشبختتری .آیا این جنون داشتن و مصرف کردن راه حل مناسبی برای درماندگی ما بوده؟ نسبت به تمام اشیا بیگانهایم . حس را کشته ایم و خود را ارباب همه چیز میدانیم . انگار با توهم مالکیت تمام مشکلات ما حل میشود ولی در واقع شما هیچ ندارید و اصلا قدرت داشتن ندارید .فانی و ضعیف هستید و بیماری و عفونت به راحتی شما را از پا در میآورد . اصلا داشتن را چطور تعریف میکنید ؟ هر چه جز خودت و حست مال تو نیست و داشتن بزرگترین توهم است . رها شو ازین دام و به جای چیدن گل برای مالکیت بر آن ، آن را در جایگاه واقعیش ببین و از زیبایی آن با تمام وجود لذت ببر .
***
این که عشق را به مانند شیئی خارجی میبینیم( که به آن گرفتار میشویم و مالک آن میشویم) و نه یک حس درونی و شخصی (که از ما جدا نیست) علتش چیست ؟ روح زمانه شما را از احساسات واقعیتان محروم کرده ، آنها را بیرون کشیده ، نامگذاری کرده و حال آنها یک کالا هستند که شما یا آنها را دارید و یا ندارید و این خطایی بزرگ است چرا که وسعتِ این از خودبیگانگی بسیار زیاد است . نظم نمادین با ما کاری کرده که رابطهی مالکیتی با همهچیز داریم و میخواهیم همه کس و همه چیز ( حتی خودمان) را صاحب باشیم .اصلا آیا جامعهای که پیرامون مالکیت بنا نشده برای تو قابل تصور است ؟ طمع برای “داشتن” پول و قدرت و شهرت هستهی مرکزی تفکر ما شده . تا جایی که حتی غریزهی بقای انسان هم کمرنگ شده . ( با نابودی منابع و آلودگی و بحرانهای اقتصادی جان و مال شما بیش از هر وقت دیگری در خطر است ! )
***
روح زمانه به ما یاد داد که باید دائما لذت ببری و انسانی موفق است که همیشه غرق در لذت باشد . این یک هدف غایی برای ما شد و انگار به دنبال لذت مطلق میگردیم . این خود هیزم آتش سرمایه داری است و طمع و مصرفگرایی ایجاد میکند . اما جالب است که با مطالعه زندگی انسانهای غرق در لذت با یک ملال و پوچی و عذاب خاصی روبرو میشویم و این به ما میگوید که روح زمانه اشتباه میکند و این لذت گرایی مطلق بی فایده است . هرچند حتی به این سطح لذت نزدیک هم نشدهام اما جذابیتی هم برایم ندارد . همچنین سیستم به ما مدام گوشزد میکند که خودخواهی برای موفقیت و رستگاری ضروری است و نتیجه این شده که ما مدام در حال رقابت با هم هستیم ، از دیگران استفاده ابزاری میکنیم و در صورت کم سود بودن انسانها، به راحتی آن ها را حذف میکنیم . اینها همه برای من تهوع آور شده .
هدفگذاریهای شما برای من مسخره و پوچ شده و انگار هیچ انگیزهای برای ساختن هدفهای مشابه ندارم . اصلا انگار قدرت هدفگذاری بلند مدت را از دست داده ام . سعی میکنم زنده باشم و خود را مرتبط با چیزها بدانم و نه صاحب آنها . برای عبور از لذتمحوری و خودخواهی چه باید کرد ؟ اینها همه آفت و بیماری هستند و در روزمره روح ما را خراش میدهند .
***
بعضی شب ها زود میخوابم برای کشتن و اتمام روز . به امید اینکه فردا راحت تر نفس بکشم و قلبم در آرامش بیشتری باشد . دریا طوفانیست و من بر روی یک کرجی لمیده و به بالا خیره شدهام . فانتزیهایم جایگاه کسی است که نصف بیشتر یک دهه پروانه در شکمم رها کرده . و در آخر اینکه من یک سیبم ، احتمال وجود کرمها را نمیتوان نادیده گرفت . من هم میتوانستم یک فضانورد باشم اگر جاذبهی زمین مرا رها میکرد .