قسمت آخر یک تراژدی

آن ترانه‌ی عاشقانه ای که مرا رها و آزاد کند کجاست؟ صدای پای کسی که دوستش دارم در کوچه پس کوچه‌ های خانه ام گم شد .به دنبالش که گشتم زنی را یافتم که به جای مو بر سر مارهای بیشمار داشت. آیا من قربانی خودخواهی یک گورگان زیبا هستم؟ در چشمانی خیره شدم که مرا سنگ کرد و این پایان من بود.در رویاهایم سر مردی را در زیارتگاهی می‌بریدند و زائران بیخیال نسبت به ماوقع در حال دخیل بستن و دعا بودند . در حال چرخش به سوی تباهی همانند کل دنیا . تو هم به مانند من این حرکت و سوق جهان به پستی را حس میکنی ؟ دیگر وقت آن رسیده که حیات کربنی جای خود را یه حیات برتر بدهد . نشانه هایش آغاز شده . انقلاب هوش مصنوعی دنیا را فرا خواهد گرفت . تقکر، آن یگانه ابزار اصیل انسان به دست فراموشی سپرده خواهد شد . همانطور که در سیتکام با صدای خنده‌ی مصنوعی به جای بیننده میخندند ، تقکر هم به دست دیگری (روبات) سپرده خواهد شد . آنقدر احساساتم در هم تنیده و پیچیده شده که احساس لالی میکنم . در دوردست‌ها کسی مرا می‌خواند . به مانند یک میوه‌ی ممنوعه .میل چیدنش از همیشه بیشتر است . رانده شدن از درگاه الهی برای عشق بازی با رب النوعی از جنس توهم و رویا مرا می‌ترساند. هرچند تصور گرمای آغوش، رطوبت لب‌ها و اشتیاقش مرا سراسر میل می‌کند . به صدای یک بشکن از خلسه بیرون می‌پرم و جلوی رویم همان گورگان همیشگی با چهره‌ای زیبا و چشمانی که سنگ می‌کند . به راستی که من یک مجسمه‌ی سنگی بیش نیستم .

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *